میان سنبلهای آبی و زمزمههای برنج
امروز، دلم هوای قدم زدن در میان زیبایی را کرده بود. راهی شدم به آغوزبن بابل؛ جایی که گلهای سنبل آبی مثل فرشی از لطافت، زمین را در آغوش گرفتهاند و مزارع برنج با نسیم، آرامآرام در گوش هم نجوا میکنند.

روی صندلی کوچکم نشستم، با لباس بنفش و کلاه زردم، عینک صورتیام بازتاب نور خورشید را در دلش نگه داشته بود. و من؟ من خیره شده بودم به این همه زیبایی، به این همه هماهنگی میان رنگها و بوها و صداهای آرام طبیعت.

همهچیز طوری بود که انگار جهان، برای لحظهای ایستاده تا به من بگوید:
"پری جان، هنوز زندگی برایت شعر میگوید... فقط گوش بده."
من، زنیام که آموختهام بعد از هر غمی، دلم را به دست طبیعت بسپارم. آنجا که رنگ گلها درمان است، آنجا که خاک بوی زندگی میدهد، و آنجا که هیچچیز نیازی به توضیح ندارد... فقط باید بود.

آز عکس خودم می گویم:چه عکس دلنشینی! انگار وسط یک رویای بنفش نشستم . واقعاً ترکیب گلهای سنبل آبی با اون مزارع برنج و من با اون کلاه زرد و عینک صورتی، مثل یه نقاشی زندهای!
آغوزبن هم واقعاً جای قشنگیه، انگار طبیعت دست من را گرفته برده وسط بهشت. اون صندلی و میزی که با خود داشتم هم کلی حس پیکنیکی به عکس داده
مـِــلـِــکــِـهے پَــری

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2

