کائنات

وبلاگ من در مورد سفر نامه و زندگینامه خودم و همسرم

کائنات | دی ۱۴۰۲

پری
کائنات وبلاگ من در مورد سفر نامه و زندگینامه خودم و همسرم

یک ترم دانشگاه زندگی پری1

امروز وقتی چشمم را باز کردم در رختخواب نگاهم به سقف افتادچقدر سفید و تا امروز
دقت نکرده بودم سلام کردم بی اراده بود
و بعد توجهم افتاد به پرده اتاق خوابم که رنگ آبی ملایمی داشت و ارامش خاصی به من می داد هم ست با روتختی ام.


نمی دونم امروز همه وسایل خودشو قشنگ نشون میده بعد به تلویزیون سمت
راست اتاقم نگاه کردم.


میز زیر تلویزیون بوده و رویش فرشتگانم و کاسه تبتی وسایل مدتیشن به همه سلام کردم.

میز کارم پایین کتابخانه ام قرار داشت که روش لب تاب" آیپدم" موبایلم" دفترهایم"خودکارها رو میز بودم و حال وهوای نوشتن را برایم بیشتر می کرد.

برای نوشتن آماده بودم شروع به نوشتن را اغاز می کنم می‌دانیدچرا وصف اتاقم را کردم چون
شاهد روزهای رنج درد و گریه‌هام بود
و نقش مهمی تو این داستان یک ترم زندگی دانشگاه دارد.
از اتاق خواب اومدم بیرون داخل حال و پذیرایی و خواستم برم طرف باغچه در را باز کردم وارد باغچه ام شدم.

و سلام بلندی کردم و نفس عمیقی کشیدم از این همه زیبای اسم باغچه‌ام پری پارادایسه یعنی بهشت پری واقعاً که اسمش برازندهشه انقدر که زیباست.
نظرمو درخت کاج بزرگی در سمت راست جلب کرد


به طرفش رفتم اون کاج رابغل گرفتم
خیلی برام جالب بود که این کاج انقدر بزرگ بود تو بغلم جا نمی‌شد و من با دست نوازشش می‌کردم و از دو طرف بوی زیبای کاج تمام وجودم رو فتح کرده بود
و ازش خواستم بهم توانبده که بتونم بنویسم و قلمم پربار باشه.
تا برایتان از خاطرات یک ترم دانشگاه زندگی بنویسم این دانشگاه اساتید خاص خودشو داشت و درس‌های خاص خودشو.
که من تونستم اونا رو پاس کنم

اسم من پریچهر است پری صدا می‌کنم
روز سوم آبان
ساعت ۱۰ صبح آماده شدم برم برای کلاس یوگا
خیلی خوشحال بودم چون معلم یوگا دیانای عزیز بود که خیلی برام زحمت کشیده بود
لباس یوگا را برداشتم سید اومد دنبالم و رفتیم به طرف کلاس یک ربع زودتر رسیده بودم.
برای همین که سر ساعت برسم یه میوه فروشی نزدیک بود گفتم من اینجا پیاده کن یه ذره میوه بخرم برای خونه
پیاده شدم رفتم میوه بخرم میوه خریدم و برگشتم طرف ماشین بیام جلوی میوه فروشی یه تیکه آهن از زمین در اومده بود.
من متوجه نشدم وجلو کفش کتونیم گرفت به اون آهن منو دو متر پرت کرد

وای وای من چی شد چه بلایی سرم اومد
تمام تنم می‌لرزید خدایا چی شده
خودم دیدم که رو زمین افتادم تمام لباسم خاکیه و بالا سرم پر آدمای مختلف هستم و هر کدوم یه چیزی میگن.
از دیدن این همه آدم وحشت کرده بودم یکی آب می‌آورد یکی می‌گفت چه کمکی کنم من اصلاً نمی‌تونستم چیکار باید بکنم.
یه خانمی اومد بهم گفت من شما رو می‌شناسم می‌خوای کمکت کنم
من تشکر کردم و گفتم اگر ممکنه به راننده‌ام بگیم بیاد اینجا:
یکی برام آب می‌آورد صاحب مغازه صندلی آورد گذاشت ولی من اصلاً تو حال خودم نبودم
می‌دونی چرا آخه من تمام پاهام پیچ بلاکه لگنم پیچ پلاکه ترسیده بودم کدوم قسمت شکسته چیکار باید بکنم

وقتی به دستم نگاه کردم متوجه شدم دستم شکسته چون دستم مثل شاخه درخت که بشکنه یه دفعه از مچ افتاد
گفتم وای گفتم وای وای دستم شکسته
یه خانمی محجبه که ایشالا هرجا هست سلامت و شاد باشه این اومد از پشت زیر بغل منو گرفت منو بلند کرد و صندلی نشد چون در غیر این صورت هیچ جوری نمی‌تونستم بلند شم
سید خودشو اومد به من رسوند و من بهش گفتم سید سریع من دستم شکسته سریع منو باید برسونی خونه.
ما اومدیم خونه و زنگ زدم به پسرم گفتم کامبیز نگران نباش من زمین خوردم میشه بیای خونه
فوری خودشو رسوند به خونه و
تراژدی بسیار پربار ما شروع شد داستان پربار ما شروع شد ملکه پری


موضوعات مرتبط: یک ترم دانشگاه پری

تاريخ : جمعه بیست و دوم دی ۱۴۰۲ | 15:15 | نویسنده : پری |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.