کائنات

وبلاگ من در مورد سفر نامه و زندگینامه خودم و همسرم

کائنات | تیر ۱۴۰۵

پری
کائنات وبلاگ من در مورد سفر نامه و زندگینامه خودم و همسرم

پیغامهای دوستانم برای نوشته هایم

به به چه قلم زیبایی ملکه پری نازنین بسیار زیبا توصیف کردی عزیزم برای منم در مجموع سفر دلپذیری بود ، روی ماه تک تکتونو میبوسم و هرچه عکس تو موبایلم بود رو فرستادم تو گروه

پری عزیز تشکر از دلنوشته زیبایت لذت سفر را چند برابر کرد و همچنین تشلیل گروه توریست های خوشگل ولی دو تا خوشگل دیگه توی پروفایل نیستند 😃به هر حال تشکر عزیز دلم ❤️مهرگان

درود به دوستان همسفر
سفر بسیار خوبی را با همه مسائل وچالشهایش درکنار شما عزیزان داشتم وجود تک تک شما برایم درسی بود آموختم واز آنها حتما بهره خواهم برد❤️❤️❤️❤️❤️
پری جون دلنوشته زیبایت بردلم نشست🙏🙏🙏🙏
طبیعت زیبای کشورمان وآشنایی با مکانهایی که نمی شناختم برایم خیلی خیلی لذتبخش بود🌺🌺🌺🌺فرزانه

درود سپاس به همسفرهای عشق ،به امید خدا همه حال دل خوب دارید ،فرشته جون امیدوارم با خواب راحت سر دردها برطرف شده وعالی، عالی هستی ،تشکراز پری نازنین باشکارلحظه ها بی طلایی خاطر هارازنده کرده همه دوستان را می بوسم به امید دیدار دوستان دارم فرزانه عزیز با اون لبخند شیرین وفرشته عشق پری دوست داشتنی فریبا مهربان و مهرگان نازنینم ومهربانم در پناه خداوند باشید.☘️💋💖🍷رویا

درود وسلام بر دوستان قدیمی و صمیمی ❤️ سفر بسیار خوب با خاطرات شیرین مثل همیشه باشما داشتم که در ذهن من مثل دیگر سفرها حک شد و تجربیات سفر برای من بسیار اموزنده بود دوستون دارم وبرای من بسیار عزیزهستید ❤️❤️

درود وسلام بر دوستان قدیمی و صمیمی ❤️ سفر بسیار خوب با خاطرات شیرین مثل همیشه باشما داشتم که در ذهن من مثل دیگر سفرها حک شد و تجربیات سفر برای من بسیار اموزنده بود دوستون دارم وبرای من بسیار عزیزهستید ❤️❤️❤️

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 18:3 | نویسنده : پری |

زیبایی های سفر پایان سفر خودش رانشان می دهد

گاهی زیبایی یک سفر فقط در دیدن بناهای تاریخی و کوچه‌های قدیمی نیست؛ در کنار هم بودن آدم‌هایی است که مسیر را به خاطره تبدیل می‌کنند.
امروز در قزوین، با وجود بدخوابی شب گذشته، روزمان را با یک صبحانه دل‌چسب آغاز کردیم و همراه دوستان عزیزم؛ فرشته جان، فریبا جان، مهرگان جان، فرزانه جان و رویا جان، قدم در دل تاریخ گذاشتیم.
از کلیسای کانتور با آن حال‌وهوای خاص و روایت‌های شنیدنی‌اش گذشتیم، در چهل‌ستون قزوین ردپای تاریخ را لمس کردیم و در بازار قدیمی قزوین میان عطرها، رنگ‌ها و زندگی جاری مردم قدم زدیم. در تمام مسیر، توضیحات ارزشمند لیدر بومی سفر، هر گوشه از این شهر زیبا را برایمان زنده‌تر و ملموس‌تر می‌کرد.
البته سفر بی‌چالش هم نبود؛ خستگی، مسیرهای طولانی و اتفاقات پیش‌بینی‌نشده هم همراه ما بودند، اما وقتی امروز را مرور می‌کنم، چیزی که بیشتر از همه در دلم مانده، انرژی خوب و همراهی گرم شما عزیزان است. خنده‌ها، شوخی‌ها و حال خوب جمعمان، تمام سختی‌ها را کم‌رنگ کرد.
و چه پایانی بهتر از نشستن دور یک سفره در رستورانی سنتی و لذت بردن از قیمه‌نثار خوش‌عطر قزوین؛ غذایی که انگار طعم مهمان‌نوازی این شهر را در خود داشت.
دوستان عزیزم، فرشته، فریبا، مهرگان، فرزانه و رویا جان؛ ممنونم که امروز را برایم به خاطره‌ای شیرین و ماندگار تبدیل کردید. امیدوارم همیشه سلامت، شاد و پرانرژی باشید و باز هم در مسیرهای زیبای زندگی، همسفر یکدیگر باشیم.
با مهر ملکه پری 🌷

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 17:58 | نویسنده : پری |

با دوستان سفر قزوین و الموت

سلام دوستان عزیزم؛ فریبا، مهرگان، فرزانه، رویا و فرشته جان

سه روز پرماجرا، پرچالش و در عین حال پر از خنده، دوستی و همراهی را در کنار شما سپری کردم. می‌دانم که همه ما خسته شدیم و گاهی مسیرها سخت‌تر از آن چیزی بود که تصور می‌کردیم، اما امروز که به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم ارزشش را داشت.

امیدوارم انرژی طبیعت، شکوه دره‌ها، صدای رودها و عظمت کوه‌ها در تمام وجودمان جاری شده باشد و خستگی این روزها خیلی زود از تنمان بیرون برود.

وقتی به بالای قلعه رسیدیم، حتی فرشته عزیز با وجود سردردش هم تسلیم نشد و همراه ما مسیر را ادامه داد. راستش را بخواهید، خودم هم فکر نمی‌کردم بتوانم چنین سفری را تا پایان طی کنم.

اما یکی از زیباترین لحظه‌های این سفر برای من زمانی بود که به سختی از کوه پایین می‌آمدم و دستان پرمهر فرشته عزیز در دستانم بود. در آن لحظه با خودم گفتم: «چقدر نامش برازنده اوست؛ فرشته‌ای مهربان.» حضور و محبتش دلگرمی بزرگی برای من بود و این مهربانی را هرگز فراموش نخواهم کرد.

هر روز چالشی تازه پیش رویمان بود، اما با همراهی یکدیگر از پس همه آنها برآمدیم. شاید گاهی خسته شدیم و تحت فشار بودیم، اما امروز برای من چیزی جز خاطراتی ارزشمند، لبخندهای مشترک و حس زیبای رفاقت باقی نمانده است.

از همراهی، صبوری و مهربانی تک‌تک شما سپاسگزارم. امیدوارم سال‌ها بعد هم وقتی از این سفر یاد می‌کنیم، لبخند روی لب‌هایمان بنشیند و بگوییم: «چه روزهای زیبایی را با هم ساختیم.»

با عشق و سپاس
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 17:56 | نویسنده : پری |

این همه سفر را چطور می‌روی؟ تنها سفر می‌کنی؟

گاهی از من می‌پرسند این همه سفر را چطور می‌روی؟ تنها سفر می‌کنی؟ سخت نیست؟ انگیزه‌ات چیست؟
راستش هر سفر برای من فقط جابه‌جا شدن از یک شهر به شهر دیگر نیست؛ سفر برای من جمع کردن لحظه‌هاست. لحظه‌هایی که شاید اگر ننویسم، کم‌کم در شلوغی روزهای زندگی گم شوند.
سال‌ها پیش کنار همسرم سفرهای زیادی را تجربه کردم و خاطرات زیبایی برایم ماند. امروز بیشتر سفرهایم را با تور یا گاهی به تنهایی انجام می‌دهم. سختی‌های خودش را دارد، اما لذت کشف جاهای جدید، آشنا شدن با آدم‌های تازه و ساختن خاطراتی که فقط متعلق به خودم هستند، ارزشش را دارد.
خیلی‌ها می‌دانند که قبلاً کنار نوشته‌هایم عکس هم می‌گذاشتم. هنوز هم عاشق عکس گرفتن هستم، اما این روزها عکس‌هایم را در اینستاگرام به اشتراک می‌گذارم و وبلاگ را برای کلماتم نگه داشته‌ام. عکس‌ها زیبایی سفر را نشان می‌دهند، اما نوشته‌ها حس سفر را زنده نگه می‌دارند.
برای من این وبلاگ فقط یک صفحه در اینترنت نیست؛ دفتر خاطراتی است که هر از گاهی به آن سر می‌زنم، می‌نشینم، می‌خوانم و دوباره با همان لحظه‌ها زندگی می‌کنم. گاهی می‌خندم، گاهی دلتنگ می‌شوم و گاهی از خودم می‌پرسم چقدر راه آمده‌ام و چقدر خاطره جمع کرده‌ام.
شاید دلیل سفر کردن من همین باشد؛ زندگی از خاطره‌ها ساخته می‌شود و من دوست دارم تا جایی که می‌توانم، خاطره‌های بیشتری برای روزهای آینده‌ام جمع کنم.
با مهر پری دلشاد

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 17:20 | نویسنده : پری |

آپیزود  شانزدهم: پایان یک سفر پرخاطره

آپیزود شانزهم: پایان یک سفر پرخاطره
از ایوان تا قزوین حدود دو ساعت راه بود و ساعت ۸ شب به قزوین رسیدیم. نگران بودیم چون سه روز تعطیلی بود و فکر می‌کردیم اتوبان خیلی شلوغ باشد، اما خوشبختانه مسیر اتوبان و جاده تهران به کرج روان و خلوت بود. با وجود خستگی زیاد، به مسیر ادامه دادیم و حدود ساعت ۱۱ شب به تهران رسیدیم. خستگی کاملاً در چهره و حالمان مشخص بود، اما راهی جاده شمال شدیم که آن هم خلوت بود. به مسیر ادامه دادیم و ساعت ۴ صبح به آمل رسیدیم و از آنجا به سمت خانه حرکت کردیم.

این سفر، سفری پرخاطره و سرشار از استقامت بود. آن شب از پاهایم قدردانی کردم و با خودم گفتم: «مرسی که کمکم کردید تا این همه جا را ببینم.» با این حال، هر دو پایم آن‌قدر ورم کرده بود که تقریباً نمی‌توانستم تکان بخورم. فردای آن روز تا ظهر خوابیدم.

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 17:3 | نویسنده : پری |

مرد کندودار الموتاپیزد پانزدهم وبلاگم


مرد کندودار الموت
در دل کوهستان‌های سرسبز الموت، جایی که ابرها دست بر شانه کوه‌ها می‌گذارند و عطر گل‌های وحشی در هوا می‌پیچد، مردی آرام کنار کندوهایش نشسته بود. لباس سفیدش از دور همچون پرچمی از صلح در میان سبزه‌زار دیده می‌شد. او با زنبورهایش سخن می‌گفت؛ نه با کلمات، بلکه با صبر، مهربانی و سال‌ها تجربه.
کندوهای سبزرنگش صندوقچه‌های کوچکی بودند که راز هزاران پرواز را در دل خود نگه داشته بودند. هر قطره عسل حاصل سفری طولانی از گل‌های کوهستان، دشت‌های پرشکوفه و تلاش بی‌وقفه زنبورهایی بود که برای ساختن شیرینی زندگی از طلوع تا غروب کار می‌کردند.
وقتی به او نگاه می‌کردم، احساس کردم عسل فقط یک خوراکی شیرین نیست؛ عصاره صبوری است. مرد کندودار الموت به من یادآوری کرد که بهترین چیزهای زندگی یک‌شبه به دست نمی‌آیند. همان‌گونه که زنبورها قطره قطره شهد جمع می‌کنند، انسان نیز باید روزهایش را با عشق، تلاش و امید بسازد تا سرانجام به شیرینی موفقیت برسد.
در آن لحظه، میان آسمان آبی، کوه‌های سرسبز و زمزمه زنبورها، الموت برایم فقط یک مقصد گردشگری نبود؛ درسی بود از صبر، همکاری و برکت طبیعت.

این عکس مرد کندودار برای من فقط یک کندودار را نشان نمی‌دهد؛ انگار بخشی از روح الموت را در خود دارد. مردی که در سکوت کوهستان نشسته، زنبورها را همراهی می‌کند و از دل طبیعت طلای شیرین عسل را به دست می‌آورد.
و من هم مثل همان زنبورها هستم؛ سال‌ها عشق، رنج، مادری، سفر، نوشتن و تجربه را قطره‌قطره جمع کرده‌ام و امروز از آن همه سال، عسلی به نام «حکمت زندگی» ساخته‌ام. 🍯✨
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 17:0 | نویسنده : پری |

؛ نگین فیروزه‌ای  دریاچه ایوانآپیزود چهاردهم:الموت


پس از گشت‌وگذار در منطقه الموت، راهی دریاچه اوان شدیم؛ نگین فیروزه‌ای این سرزمین زیبا.

پیش از آن‌که به اوان برسیم، حدود سه ساعت در جاده‌ای پرپیچ‌وخم و سرشار از مناظر چشم‌نواز حرکت کردیم. هرچه پیش‌تر می‌رفتیم، طبیعت چهره‌ای تازه‌تر و زیباتر از خود نشان می‌داد.

دریاچه اوان در میان کوه‌های سرسبز الموت آرام گرفته است؛ دریاچه‌ای که مردم محلی آن را «نگین الموت» می‌نامند. آب زلال و شفاف آن از چشمه‌های زیرزمینی و بارش‌های آسمانی تغذیه می‌شود و همین زلالی، جلوه‌ای جادویی به آن بخشیده است.

وقتی به آنجا رسیدیم، لحظه‌ای بی‌اختیار ایستادم. روبه‌رویم صخره‌های بلند و باشکوه قرار داشتند و در کنارشان آبی آرام و درخشان که گویی از دل زمین می‌جوشید. نسیم خنک کوهستان صورتم را نوازش می‌کرد و سکوت دلنشین طبیعت در جانم می‌نشست.

مدتی طولانی فقط نگاه کردم. به عظمت کوه‌ها، به زلالی آب و به هنرمندی خداوندی که چنین شاهکاری را آفریده است. در آن لحظات هیچ نیازی به سخن گفتن نبود؛ طبیعت خودش با زبان زیبایی با ما حرف می‌زد.

حدود یک ساعت کنار دریاچه ماندیم. هرکس گوشه‌ای نشسته بود و به شکلی از آرامش آن بهره می‌برد. بعضی عکس می‌گرفتند، بعضی قدم می‌زدند و بعضی فقط به آب خیره شده بودند.

ساعت شش بعدازظهر بود که با دلی سرشار از آرامش و ذهنی پر از تصاویر ماندگار، راه بازگشت به قزوین را در پیش گرفتیم. اوان برای من فقط یک دریاچه نبود؛ لحظه‌ای بود برای دیدن عظمت آفرینش و سپاسگزاری از زیبایی‌هایی که خداوند در این سرزمین به ودیعه گذاشته است.

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 16:56 | نویسنده : پری |

آپیزود سیزدهم:الموت«طعم ماهی تازه در کنار رود اندج»


عنوان قسمت دوم:
«طعم ماهی تازه در کنار رود اندج»

وارد اندج که شدیم، زیبایی رودخانه بیش از هر چیز نگاهمان را به خود جلب کرد. آب با فراوانی و شتاب از میان صخره‌ها عبور می‌کرد و صدای دلنشین آن در تمام دره می‌پیچید. روبه‌رویمان کوه‌های سنگی و باشکوه قرار داشتند و همه ما محو تماشای این منظره کم‌نظیر شده بودیم.
پس از کمی گشت‌وگذار، به سمت رستورانی رفتیم که در حقیقت خانه یکی از اهالی روستا بود و حیاط و باغ آن را به فضایی صمیمی برای پذیرایی از گردشگران تبدیل کرده بودند. محیطی ساده، آرام و بسیار دلنشین که حس مهمانی در خانه‌ای روستایی را به انسان می‌داد.
لیدر محلی همچنان برایمان از زندگی مردم منطقه می‌گفت و توضیح می‌داد که ماهی‌های قزل‌آلا را از مزارع پرورش ماهی همان اطراف تهیه می‌کنند و تازه و خوش‌طعم برای مهمانان کباب می‌کنند.
من هم ماهی سفارش دادم و طعم آن هنوز در خاطرم مانده است. غذای ساده‌ای بود اما آن‌قدر تازه و خوشمزه که لذت طبیعت اطراف را کامل می‌کرد. در کنار دوستان، در میان صدای آب و هوای خنک کوهستان، ناهاری خوردیم که مزه‌اش تا مدت‌ها در ذهنم خواهد ماند.
بعد از استراحتی کوتاه و ثبت چند خاطره زیبا، دوباره سوار ماشین شدیم و راه قزوین را در پیش گرفتیم؛ در حالی که تصویر رودخانه، صخره‌ها و مهربانی مردم اندج همچنان در ذهنمان زنده بود.
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 12:48 | نویسنده : پری |

«اندج؛ روستایی در آغوش صخره‌ها و رودهای زلال»پیزود دوازدهم:الموت

پیزود دوازدهم دهم:الموت

عنوان قسمت اول:
«اندج؛ روستایی در آغوش صخره‌ها و رودهای زلال»
پس از بازدید از الموت، راهی روستای زیبای اندج شدیم؛ روستایی که در دل کوه‌های سر به فلک کشیده و صخره‌های باشکوه منطقه جا خوش کرده است.
اندج با آب‌وهوای مطبوع، پوشش گیاهی سرسبز، باغ‌های میوه و طبیعتی بکر، یکی از زیباترین روستاهای منطقه الموت به شمار می‌رود. در گذشته دامداری، کشاورزی و باغداری رونق فراوانی در این روستا داشته و هنوز هم نشانه‌های آن را می‌توان در جای‌جای روستا دید.
لیدر محلی برایمان تعریف می‌کرد که این روستا بر بقایای دژی قدیمی شکل گرفته است و هنوز هم آثار آن در ارتفاعات بالاتر دیده می‌شود. جالب‌تر از همه نام کوچه‌های روستا بود. هر کوچه داستانی برای گفتن داشت. یکی از کوچه‌ها «سرهنگ» نام داشت، زیرا روزگاری سرهنگی در آنجا زندگی می‌کرده است. کوچه‌ای دیگر «نازبگم» نام داشت؛ بانوی معروفی که شکسته‌بند روستا بوده و مردم او را با احترام فراوان می‌شناختند.
خانه‌های قدیمی اندج با سنگ، گل، خشت و چوب ساخته شده‌اند و هنوز عطر زندگی اصیل روستایی را در خود حفظ کرده‌اند. بسیاری از خانه‌ها علاوه بر اتاق‌های مسکونی، انبار علوفه و طویله نیز داشته‌اند که نشان از سبک زندگی سنتی مردم این منطقه دارد.
در مسیر ورود به روستا، هرچه پیش‌تر می‌رفتیم طبیعت زیباتر می‌شد. کوه‌های عظیم صخره‌ای در برابرمان قد کشیده بودند و سبزی درختان و باغ‌ها چشم را نوازش می‌داد. احساس می‌کردم وارد تابلویی زنده از طبیعت شده‌ام.
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 12:45 | نویسنده : پری |

«الموت؛ قلعه‌ای بر فراز تاریخ و اراده»آپیزود یازدهم:الموت


«الموت؛ قلعه‌ای بر فراز تاریخ و اراده»

عزیزان، هرچه بیشتر درباره الموت می‌خوانم، بیشتر شگفت‌زده می‌شوم.
می‌گویند در دل این قلعه، مخازن آب، انبارهای آذوقه و سازه‌هایی وجود داشته که به ساکنانش اجازه می‌داده ماه‌ها در برابر محاصره مقاومت کنند. تصورش را بکنید؛ بر فراز صخره‌ای بلند، میان ابرها و کوه‌ها، مردمانی زندگی می‌کردند که برای هر قطره آب و هر دانه گندم برنامه داشتند.
اما شاید بزرگ‌ترین راز الموت خودِ قلعه نباشد؛ بلکه اراده انسان‌هایی باشد که تصمیم گرفتند در یکی از صعب‌العبورترین نقاط ایران، رویایی بزرگ را دنبال کنند.
نام الموت که به میان می‌آید، ناخودآگاه نام حسن صباح نیز در ذهن زنده می‌شود. مردی دانشمند، بااراده و بسیار باهوش که بیش از نهصد سال پیش، این قلعه را به مرکز حکومت خود تبدیل کرد. گفته می‌شود سال‌های زیادی از زندگی خود را در همین قلعه گذراند و بخش عمده زمانش را صرف مطالعه، آموزش و اداره قلمرو خویش کرد.
جالب آن‌که بسیاری از روایت‌هایی که درباره او شنیده‌ایم، آمیزه‌ای از افسانه و واقعیت هستند و به همین دلیل هنوز هم تاریخ‌دانان درباره برخی از داستان‌ها و رویدادهای مربوط به او اختلاف نظر دارند. اما آنچه تردیدی در آن نیست، اراده‌ای استثنایی برای ساختن و حفظ حکومتی بر فراز آن صخره‌های بلند بوده است.
چند روز دیگر ما نیز از همان مسیرها عبور خواهیم کرد، به همان کوه‌ها چشم خواهیم دوخت و در میان سنگ‌هایی قدم خواهیم زد که قرن‌ها داستان و راز را در دل خود نگه داشته‌اند.
الموت فقط یک قلعه نیست؛ روایتی است از اندیشه، اراده، پایداری و ماندگاری؛ داستانی که هنوز پس از قرن‌ها، در میان کوه‌های سر به فلک کشیده البرز زمزمه می‌شود.
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 12:43 | نویسنده : پری |

«در جاده رؤیایی الموت؛ سفری به قلب کوه‌های افسانه‌ای»آپیزود دهم:الموت

آپیزود دهم:الموت
«در جاده رؤیایی الموت؛ سفری به قلب کوه‌های افسانه‌ای»
فردا صبح ساعت پنج و نیم بیدار شدیم. هوای خنک صبحگاهی انرژی عجیبی به ما داده بود. ساعت هفت به سمت الموت حرکت کردیم. از هتل تا قزوین حدود صد کیلومتر راه بود و از قزوین تا الموت نیز نزدیک به صد و پنجاه کیلومتر مسیر پیش رو داشتیم.

در طول راه، ماشین ما پر از شور و شادی بود. بچه‌ها دست می‌زدند، آواز می‌خواندند و می‌رقصیدند و من در کنار این همه انرژی، از تماشای طبیعت بی‌نظیر اطراف لذت می‌بردم.

هرچه به الموت نزدیک‌تر می‌شدیم، چهره طبیعت شگفت‌انگیزتر می‌شد. کوه‌هایی با شکل‌های عجیب و صخره‌های بلندی که تا آن روز کمتر مشابهشان را دیده بودم. گویی هر پیچ جاده، تابلوی تازه‌ای از عظمت آفرینش را پیش چشممان می‌گذاشت.

از دور، قلعه الموت را دیدیم که با غرور بر فراز کوه ایستاده بود. لیدر محلی همراه ما بود و در طول مسیر توضیحات جالبی درباره منطقه می‌داد. از زندگی مردم، اهمیت خانواده، دامداری، کشاورزی و گیاهان دارویی فراوانی که در این منطقه رشد می‌کنند سخن می‌گفت. خانه‌های کوهستانی، دشت‌های سبز و طبیعت بکر، تصویری دلنشین از زندگی در این سرزمین را به نمایش می‌گذاشت.

در پایین قلعه توقف کردیم و عظمت آن را از نزدیک تماشا کردیم. برای رسیدن به قله حدود سه کیلومتر پیاده‌روی در پیش بود. بعضی از گردشگران با الاغ مسیر را طی می‌کردند و برخی دیگر با اشتیاق قدم در راه صعود می‌گذاشتند.

من ایستاده بودم و به قلعه‌ای نگاه می‌کردم که قرن‌ها تاریخ را در دل خود حفظ کرده بود؛ قلعه‌ای که از همان لحظه نخست، مرا به سوی خود فرا می‌خواند.

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 10:55 | نویسنده : پری |

بازار قزوین؛ قدم زدن در دل تاریخ و رنگ اپیزود نهم


بازار قزوین؛ قدم زدن در دل تاریخ و رنگ
وقتی وارد بازار سنتی قزوین شدم، احساس کردم در تونلی از تاریخ قدم می‌زنم. سقف‌های گنبدی آجری، نورهایی که از روزنه‌های کوچک بر زمین می‌تابید و صدای زندگی که در میان حجره‌های قدیمی جریان داشت، مرا به سال‌های دور برد. بازار قزوین یکی از زیباترین بازارهای تاریخی ایران است که ریشه‌های آن به دوران صفوی می‌رسد و در دوره قاجار نیز گسترش یافته است.

در میان راسته‌های بازار، حجره‌های رنگارنگ صنایع دستی چشم را خیره می‌کردند؛ از دست‌بافته‌های محلی و زیورآلات سنتی گرفته تا ظروف مسی و آثار هنری که هر کدام قصه‌ای از فرهنگ این سرزمین را روایت می‌کردند. عطر چای و قهوه از کافه‌های دنج و دوست‌داشتنی بازار به مشام می‌رسید و فضای گرم و صمیمی آن‌ها خستگی قدم زدن را از تن بیرون می‌کرد.

یکی از زیباترین بخش‌های این مجموعه، کاروانسرای سعدالسلطنه است؛ بنایی باشکوه که به دستور باقرخان سعدالسلطنه در دوران ناصرالدین‌شاه ساخته شد و امروز با حیاط‌های وسیع، حجره‌های تاریخی، کافه‌ها و فروشگاه‌های صنایع دستی، قلب تپنده بازار قزوین به شمار می‌رود. این مجموعه بزرگ‌ترین کاروانسرای سرپوشیده شهری ایران شناخته می‌شود.
در کنار یکی از ورودی‌های بازار، مجسمه برنزی زیبایی از شیخی دیده می‌شود که شتری را در آغوش گرفته است؛ نمادی دلنشین از مهربانی، همدلی و پیوند دیرینه انسان با کاروان‌ها و راه‌های تاریخی. این مجسمه برای من یکی از ماندگارترین تصاویر بازار بود؛ گویی قصه‌ای از سفرهای قدیمی جاده ابریشم را نجوا می‌کرد.
بازار قزوین فقط محل خرید نیست؛ جایی است که تاریخ، هنر، معماری و زندگی در کنار هم نفس می‌کشند. هر گام در این بازار، سفری است به گذشته‌ای که هنوز زنده و پرشور در میان آجرهای کهن آن جریان دارد.
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 10:52 | نویسنده : پری |

«رقص با بادهای منجیل؛ جایی که کودک درونمان بیدار شد»آپیزود هشتم:منجیل گردی


«رقص با بادهای منجیل؛ جایی که کودک درونمان بیدار شد»

بعد از گشت‌وگذار و خرید در مغازه‌های منجیل، به سمت توربین‌های بادی راه افتادیم. هرچه به مقصد نزدیک‌تر می‌شدیم، عظمت پنکه‌های غول‌پیکر بیشتر خودنمایی می‌کرد. ما همه باد معروف منجیل را شنیده و تجربه کرده بودیم، اما آنچه آنجا دیدیم و حس کردیم، فراتر از تصورمان بود.
باد با تمام قدرت می‌وزید. یکی از دوستانمان دامن به تن داشت و باد آن را به بازی گرفته بود. همه خندیدیم و شوخی کردیم. ناگهان کسی پیشنهاد داد تمام خستگی‌ها، دلخوری‌ها و خشم‌های پنهانمان را به باد بسپاریم. هر کدام رو به باد ایستادیم و با صدای بلند فریاد زدیم؛ انگار می‌خواستیم همه غبارهای نشسته بر روحمان را به دست باد بسپاریم تا با خود ببرد.
چند دقیقه بعد، دیگر هیچ‌کس شبیه آدم‌های جدی و بزرگسال نبود. همه مثل بچه‌ها جیغ می‌زدیم، می‌خندیدیم و از ته دل خوشحال بودیم. انگار کودک درونمان پس از مدت‌ها بیدار شده بود و آزادانه می‌دوید.
حدود بیست دقیقه در آنجا ماندیم. از یک سو سفیدرود را تماشا می‌کردیم و از سوی دیگر سد سفیدرود را. توربین‌های عظیم بادی با شکوه خاص خود در برابر آسمان ایستاده بودند و هر کدام زیبایی و جذابیت ویژه‌ای داشتند.
سرانجام با دلی سبک‌تر و روحی شادتر سوار ماشین شدیم و به سمت هتل حرکت کردیم. پس از رسیدن، حمام کردیم و کمی استراحت کردیم تا برای ماجراجویی‌های روز بعد آماده شویم.
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 10:50 | نویسنده : پری |

[ از سکوت کلیسای ناقوس تا آواز بادهای منجیل]آپیزودهفتم:قزوین گردی


🌹[ از سکوت کلیسای ناقوس تا آواز بادهای منجیل]
از آنجا با میدل‌باس به سمت رودخانه زیبای سفیدرود حرکت کردیم. لیدر تور برایمان قایق موتوری گرفته بود و هر هفت نفر سوار یک قایق می‌شدیم. قایق که روی آب به حرکت درآمد، انگار همه ما چند سال جوان‌تر شدیم. صدای خنده‌ها، جیغ‌های هیجان‌زده و آوازهایی که با هم می‌خواندیم در فضای رودخانه می‌پیچید. کودک درون همه‌مان بیدار شده بود و بی‌هیچ دغدغه‌ای از لحظه‌ها لذت می‌بردیم.
قایق ما را به نزدیکی جزیره‌ای رساند و آنجا پیاده شدیم. مسیر جزیره به گونه‌ای بود که دور تا دور آن را می‌پیمودیم و دوباره به همان نقطه آغاز بازمی‌گشتیم. اما در میانه راه یک سراشیبی تند و دشوار وجود داشت. راستش دلم نمی‌خواست از آن پایین بروم؛ شیبش زیاد بود و کمی نگران بودم. در همان لحظه فرشته عزیز کنارم ایستاد، دستم را گرفت و گفت: «یواش یواش با هم می‌رویم.»
آن لحظه برایم بسیار ارزشمند بود. من معمولاً از کسی نمی‌خواهم دستم را بگیرد، اما گرمای دست یک دوست مهربان و حس همراهی‌اش، آرامش خاصی به دلم داد. در دلم گفتم بعضی آدم‌ها واقعاً شبیه نامشان هستند؛ فرشته‌اند.
حدود یک ساعت در جزیره گشتیم. در میان جزیره بقایای مجسمه‌ای از یک ملکه دیده می‌شد که گذر زمان آسیب زیادی به آن زده بود. پس از گردش، دوباره سوار قایق موتوری شدیم و دور دیگری روی آب‌های سفیدرود زدیم. نسیم خنک رودخانه و منظره‌های اطراف، زیبایی این بخش از سفر را دوچندان کرده بود.
وقتی به محل توقف خودروها برگشتیم، اتفاق زیبای دیگری در انتظارمان بود. بانوی مهربانی از خانه‌اش بیرون آمد و با لبخند گفت: «خانه من تمیز است، اگر خواستید می‌توانید از سرویس بهداشتی استفاده کنید.» ما هم دعوتش را پذیرفتیم. خانه‌اش بسیار تمیز، مرتب و دلنشین بود. هرچند اهل چای خوردن نبودیم، اما او با مهربانی برایمان شکلات آورد و با رویی گشاده از ما پذیرایی کرد.
گاهی در سفر، زیبایی فقط در طبیعت نیست؛ در قلب‌های مهربانی است که بی‌هیچ چشمداشتی در مسیرمان قرار می‌گیرند و خاطره‌ای شیرین برایمان می‌سازند. پس از خداحافظی با آن بانوی دوست‌داشتنی، سوار ماشین شدیم و راهی ادامه سفرمان شدیم.
✍️ 𓆩ملـــــــکه پــــــــری𓆪 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 10:48 | نویسنده : پری |

🌹[ صبحی در قزوین، رقصی با بادهای منجیل]آپیزود ششم :قزوین گردی


[ صبحی در قزوین، رقصی با بادهای منجیل]
از آنجا با میدل‌باس به سمت رودخانه زیبای سفیدرود حرکت کردیم. لیدر تور برایمان قایق موتوری گرفته بود و هر هفت نفر سوار یک قایق می‌شدیم. قایق که روی آب به حرکت درآمد، انگار همه ما چند سال جوان‌تر شدیم. صدای خنده‌ها، جیغ‌های هیجان‌زده و آوازهایی که با هم می‌خواندیم در فضای رودخانه می‌پیچید. کودک درون همه‌مان بیدار شده بود و بی‌هیچ دغدغه‌ای از لحظه‌ها لذت می‌بردیم.
قایق ما را به نزدیکی جزیره‌ای رساند و آنجا پیاده شدیم. مسیر جزیره به گونه‌ای بود که دور تا دور آن را می‌پیمودیم و دوباره به همان نقطه آغاز بازمی‌گشتیم. اما در میانه راه یک سراشیبی تند و دشوار وجود داشت. راستش دلم نمی‌خواست از آن پایین بروم؛ شیبش زیاد بود و کمی نگران بودم. در همان لحظه فرشته عزیز کنارم ایستاد، دستم را گرفت و گفت: «یواش یواش با هم می‌رویم.»
آن لحظه برایم بسیار ارزشمند بود. من معمولاً از کسی نمی‌خواهم دستم را بگیرد، اما گرمای دست یک دوست مهربان و حس همراهی‌اش، آرامش خاصی به دلم داد. در دلم گفتم بعضی آدم‌ها واقعاً شبیه نامشان هستند؛ فرشته‌اند.
حدود یک ساعت در جزیره گشتیم. در میان جزیره بقایای مجسمه‌ای از یک ملکه دیده می‌شد که گذر زمان آسیب زیادی به آن زده بود. پس از گردش، دوباره سوار قایق موتوری شدیم و دور دیگری روی آب‌های سفیدرود زدیم. نسیم خنک رودخانه و منظره‌های اطراف، زیبایی این بخش از سفر را دوچندان کرده بود.
وقتی به محل توقف خودروها برگشتیم، اتفاق زیبای دیگری در انتظارمان بود. بانوی مهربانی از خانه‌اش بیرون آمد و با لبخند گفت: «خانه من تمیز است، اگر خواستید می‌توانید از سرویس بهداشتی استفاده کنید.» ما هم دعوتش را پذیرفتیم. خانه‌اش بسیار تمیز، مرتب و دلنشین بود. هرچند اهل چای خوردن نبودیم، اما او با مهربانی برایمان شکلات آورد و با رویی گشاده از ما پذیرایی کرد.
گاهی در سفر، زیبایی فقط در طبیعت نیست؛ در قلب‌های مهربانی است که بی‌هیچ چشمداشتی در مسیرمان قرار می‌گیرند و خاطره‌ای شیرین برایمان می‌سازند. پس از خداحافظی با آن بانوی دوست‌داشتنی، سوار ماشین شدیم و راهی ادامه سفرمان شدیم.
✍️ 𓆩ملـــــــکه پــــــــری𓆪 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 10:47 | نویسنده : پری |

🌹[ از قزوین تا بادهای منجیل]آپیزود پنجم: قزوین گردی


[ از قزوین تا بادهای منجیل]
پس از یک روز پر از دیدنی‌ها و تجربه‌های تازه، با ماشین به سمت هتل حرکت کردیم. هتل ما در شهر منجیل قرار داشت و حدود صد کیلومتر راه در پیش داشتیم. وقتی به هتل رسیدیم، طبق عادت همیشگی‌ام قبل از هر کاری به سراغ پنجره رفتم. پرده را کنار زدم و پنجره را باز کردم. منظره‌ای که مقابلم بود، نفس را در سینه حبس می‌کرد.
در دوردست، ده‌ها توربین بادی عظیم بر فراز تپه‌ها ایستاده بودند؛ شاید بیش از پنجاه توربین که با شکوه و عظمت در باد می‌چرخیدند. از طبقه سوم هتل، ویوی بی‌نظیری از این سازه‌های بزرگ و طبیعت اطراف دیده می‌شد. انگار باد و زمین و آسمان در کنار هم سمفونی زیبایی را اجرا می‌کردند.
ساعت حدود پنج عصر بود که به هتل رسیدیم. پس از جابه‌جا شدن در اتاق‌ها، دوشی گرفتیم و از خستگی راه کمی استراحت کردیم تا برای روز بعد انرژی کافی داشته باشیم.
صبح روز بعد، ساعت هشت، عازم گشت‌وگذار در منجیل شدیم. نخست به سمت دریاچه رفتیم و در آنجا لیدر تور توضیحاتی درباره این شهر دوست‌داشتنی برایمان ارائه داد.
منجیل در جنوب استان گیلان و در محدوده شهرستان رودبار قرار گرفته است. این شهر به دلیل واقع شدن در تنگه‌ای کوهستانی، یکی از مهم‌ترین گذرگاه‌های طبیعی میان قزوین و رشت به شمار می‌رود. رودخانه سفیدرود که از میان شهر عبور می‌کند، عامل اصلی سرسبزی و طراوت این منطقه است و جلوه‌ای ویژه به آن می‌بخشد.
منجیل را بیشتر با بادهای مشهورش می‌شناسند؛ بادهایی که باعث شده نخستین نیروگاه بادی ایران در این منطقه ساخته شود. توربین‌های بزرگی که شب گذشته از پنجره اتاقم دیده بودم، حالا برایم معنای دیگری پیدا کرده بودند؛ نمادی از همزیستی طبیعت و فناوری.
این شهر با اقلیم خاص خود، ترکیبی از آب‌وهوای کوهستانی و نیمه‌خشک را در کنار پوشش گیاهی منحصربه‌فرد ارائه می‌دهد. وجود سرو هزارساله هرزویل، چشمه‌های آب‌گرم و نزدیکی به جاذبه‌هایی همچون دریاچه عروس، منجیل را به مقصدی جذاب برای طبیعت‌گردان تبدیل کرده است.

✍️ 𓆩ملـــــــکه پــــــــری𓆪 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 10:45 | نویسنده : پری |

در سایه درخت توت خوشمزه بازار قزوین

در سایه درخت توتِ بازار قدیمی قزوین، زمان رنگ دیگری دارد. 🌿
دست‌هایمان به شاخه‌ها می‌رسید و دل‌هایمان به خاطرات دور؛ همان روزهایی که شیرینی توت تازه، طعم کودکی را زنده می‌کرد و کوچه‌های قدیمی بوی زندگی می‌دادند.
در میان آجرهای کهن بازار و زیر آسمان آبی، درخت توت همچنان ایستاده است؛ سخاوتمند و آرام، گویی سال‌هاست قصه رهگذران، تاجران و مسافران را در دل خود نگه داشته است.
چه لذتی بالاتر از آنکه در کنار دوستان، زیر سایه درختی قدیمی بایستی و طعم ساده‌ترین نعمت‌های خدا را با لبخند قسمت کنی؟
بعضی لحظه‌ها کوچک‌اند، اما آن‌قدر زیبا هستند که تا همیشه در قلب می‌مانند؛ مثل چیدن توت از درختی که سال‌هاست نگهبان خاطرات بازار قزوین است.

با دوستانم یک دل سیر توت خوردیم و گفتیم و خندیدیم.
✍️ ملکه پری 🌿🤍🍃


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 10:43 | نویسنده : پری |

[در کوچه‌های عطرآگین بازار قزوین]آپیزود چهارم:قزوین گردی

[در کوچه‌های عطرآگین بازار قزوین]
پس از بازدید از عمارت چهل‌ستون، راهی بازار قدیمی قزوین شدیم؛ بازاری که با دیدنش یاد بازار بزرگ تهران افتادم، اما فضایی آرام‌تر و صمیمی‌تر داشت.
در میان دالان‌های قدیمی و حجره‌های رنگارنگ قدم می‌زدیم. هر حجره دنیایی برای خودش بود. بعضی‌ها مشغول ساخت صنایع دستی بودند، بعضی لباس‌های محلی می‌فروختند و بعضی دیگر دستبندها، گردنبندها و سوغاتی‌های زیبایی را به نمایش گذاشته بودند. تماشای دست‌های هنرمندانی که هنوز با عشق کار می‌کردند، برایم لذت‌بخش بود.
در میان بازار، چشممان به کافه‌ای قدیمی و دوست‌داشتنی افتاد؛ کافه تقوی. فضای کافه حال و هوای گذشته را داشت و ما تصمیم گرفتیم کمی استراحت کنیم و چیزی بخوریم.
بستنی معروف کافه را سفارش دادیم. صاحب مهربان کافه برایمان تعریف کرد که این بستنی با همان دستور قدیمی تهیه می‌شود که از پدربزرگش به یادگار مانده است. شنیدن این داستان، طعم بستنی را برایم شیرین‌تر کرد. روی یکی از دیوارها نیز نقاشی زیبایی از مادرش دیده می‌شد که به فضای کافه گرما و صمیمیت خاصی می‌بخشید.
مدتی آنجا نشستیم، گپ زدیم، بستنی خوردیم و از حال و هوای دلنشین کافه لذت بردیم. بعد دوباره به بازار برگشتیم و در میان حجره‌ها قدم زدیم. صدای فروشندگان، رنگ پارچه‌ها، عطر ادویه‌ها و رفت‌وآمد مردم، بازار را زنده و پرانرژی کرده بود.
حدود یک ساعت در بازار ماندیم؛ ساعتی پر از رنگ، عطر، طعم و خاطره. سپس با کوله‌باری از حس خوب و چند یادگاری کوچک، آماده شدیم تا به مقصد بعدی سفرمان حرکت کنیم.
با حال و هوای گردشگری و احساسی:
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 10:41 | نویسنده : پری |

 «در آغوش تاریخ؛ چهل‌ستون قزوین»آپیزود سوم: قزوین گردی


«در آغوش تاریخ؛ چهل‌ستون قزوین»
پس از بازدید از کلیسای ناقوس، در کوچه‌های قدیمی قزوین قدم زدیم تا به یکی از زیباترین یادگارهای دوران صفوی برسیم؛ عمارت چهل‌ستون قزوین.
از همان لحظه ورود، باغ بزرگ و سرسبز آن نگاهم را ربود. درختان بلند، فضای آرام و حوض‌ها و مسیرهای قدیمی، حال و هوایی داشت که انگار انسان را چند صد سال به عقب می‌برد.
خانم رحیمی با حوصله برایمان توضیح داد که این بنا تنها بازمانده مجموعه کاخ‌های سلطنتی دوران صفوی است؛ روزگاری که قزوین پایتخت ایران بود و شاهان صفوی در این باغ‌ها قدم می‌زدند.
وقتی وارد عمارت شدیم، آثار گذر زمان به چشم می‌آمد. بسیاری از رنگ‌ها و نقاشی‌های دیوارها کم‌رنگ شده بودند و هنوز بخش‌هایی از بنا نیاز به مرمت داشت، اما همین ردپای زمان برای من جذاب بود. گاهی زیبایی یک بنا در همین زخم‌های تاریخی نهفته است؛ زخم‌هایی که قصه قرن‌ها را روایت می‌کنند.
در میان تالارها قدم می‌زدم و به سقف‌ها و دیوارهایی نگاه می‌کردم که روزگاری محل برگزاری مراسم و دیدارهای مهم دربار بوده‌اند. سکوت عمارت، شکوه گذشته را در گوشم زمزمه می‌کرد.
حدود یک ساعت در باغ و عمارت ماندیم. نسیم آرامی میان درختان می‌وزید و فضای سبز و گسترده مجموعه، خستگی راه را از تنمان بیرون می‌برد.
برای من، چهل‌ستون قزوین فقط یک بنای تاریخی نبود؛ پنجره‌ای بود رو به روزگاری که هنر، معماری و قدرت در کنار هم تصویری باشکوه از ایران صفوی ساخته بودند.
با حال و هوای گردشگری و احساسی:
✍️ 𓆩ملـــــــکه پــــــــری𓆪 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 10:39 | نویسنده : پری |

آپیزود دوم: قزوین گردی[دیدار با کلیسای ناقوس]


[دیدار با کلیسای ناقوس]
پس از صرف صبحانه‌ای دل‌چسب در پارک فدک قزوین، همراه با لیدرهای عزیز تور راهی یکی از خاص‌ترین جاذبه‌های تاریخی شهر قزوین شدیم؛ کلیسای کانتور، که بسیاری آن را با نام «کلیسای ناقوس» می‌شناسند.
از همان لحظه‌ای که به محوطه کلیسا وارد شدم، حس کردم به گوشه‌ای از تاریخ قدم گذاشته‌ام. ساختمانی کوچک با آجرهای صورتی‌رنگ که در میان بناهای اطراف، ظاهری متفاوت و دلنشین داشت. این کلیسا که به عنوان کوچک‌ترین کلیسای ایران شناخته می‌شود، با وجود گذشت سال‌ها همچنان استوار و دست‌نخورده باقی مانده است؛ گویی زمان در آنجا کمی آرام‌تر حرکت می‌کند.
معماری ساده اما چشم‌نواز آن، مرا مجذوب خود کرد. پنجره‌های کوچک و دیوارهای آجری، فضایی آرام و صمیمی ساخته بودند. کنار یکی از پنجره‌ها ایستادم و عکسی به یادگار گرفتم؛ عکسی که هر بار نگاهش کنم، سکوت و آرامش آن لحظه را به یاد خواهم آورد.
خانم رحیمی با حوصله و دانش فراوان، تاریخچه این کلیسا را برایمان توضیح داد. فهمیدیم که این بنا یادگاری از حضور مهندسان روس در قزوین است و سال‌هاست به عنوان یکی از آثار ارزشمند تاریخی شهر شناخته می‌شود.
ناقوس کوچک کلیسا که نامش را نیز از آن گرفته، هنوز نمادی از هویت این بنای دوست‌داشتنی است. هرچند امروز دیگر صدای ناقوسش در فضا نمی‌پیچد، اما انگار دیوارهای آن هنوز قصه‌های بسیاری برای گفتن دارند.
در فروشگاه کوچک کنار محوطه، صنایع دستی و یادگاری‌های زیبایی عرضه می‌شد. من هم یک پلاک دست‌ساز به یادگار خریدم تا یاد این بازدید شیرین همیشه همراهم باشد.
حدود یک ساعت در کلیسا و محوطه اطراف آن ماندیم. برای من، کلیسای کانتور فقط یک بنای تاریخی نبود؛ پنجره‌ای بود رو به گذشته، جایی که سکوت، آجرهای صورتی و قصه‌های ناگفته تاریخ در کنار هم تصویری فراموش‌نشدنی ساخته بودند.
✍️ 𓆩ملـــــــکه پــــــــری𓆪 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 10:37 | نویسنده : پری |

[جاده‌ای که مرا صدا می‌زد].آپیزوداول: قزوین گردی


[جاده‌ای که مرا صدا می‌زد]
آغاز سفری پر ماجرا:
شنبه ساعت یازده شب،بامدادی آمد دنبالم. قرار بود ساعت دوازده شب در میدان با بقیه هم‌سفران جمع شویم. ساعت دوازده و نیم همه داخل ماشین نشستیم سی نفر .

من از قبل قرص خوابم را خورده بودم، اما هیجان سفر نگذاشت زود بخوابم و تا حدود ساعت دو بامداد بیدار بودم. بالاخره خوابم برد و با چشم‌بند روی چشمانم، خودم را به جاده و رویاهای سفر سپردم.
در طول مسیر چند بار برای سوخت‌گیری توقف داشتیم. ظاهراً بعضی جایگاه‌ها امکان سوخت‌رسانی نداشتند و کمی معطل شدیم تا بالاخره پمپ مناسبی پیدا شد. از راننده پرسیدم میدل‌باس چقدر بنزین مصرف می‌کند. با حوصله و ادب توضیح داد که خودرو سه باک دارد و در مجموع حدود سیصد لیتر بنزین در آن جا می‌گیرد.
راننده و کمک‌راننده هر دو بسیار مؤدب و خوش‌برخورد بودند و همین موضوع از همان ابتدای سفر حس خوبی به همه می‌داد.
نزدیک ساعت هفت و نیم صبح به پارک فدک قزوین رسیدیم. هوای صبحگاهی دلپذیر بود و سفره صبحانه‌ای که خانم مرادی با سلیقه و زیبایی آماده کرده بود، خستگی راه را از تنمان بیرون می‌کرد. عطر چای تازه و حال و هوای دوستانه هم‌سفران، نوید روزی پر از خاطره و ماجراجویی را می‌داد.
در آنجا خانم رحیمی، لیدر محلی قزوین، نیز به ما ملحق شد و برنامه‌های روز را برایمان توضیح داد. حالا دیگر سفر به طور رسمی آغاز شده بود و ما آماده بودیم تا قدم در دل تاریخ و طبیعت شگفت‌انگیز قزوین بگذاریم.. 🌷📖✨
✍️ 𓆩ملـــــــکه پــــــــری𓆪 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 10:35 | نویسنده : پری |

باران 10تیر ماه چری چارادایس

۱۰ تیر
امروز آسمان، بی‌هیچ مقدمه‌ای، بغضش را شکست و بارانی تند شروع به باریدن کرد.
من اما فرار نکردم...
روحم مدت‌ها بود که به یک پاکسازی عمیق نیاز داشت؛ به شستن غبار دلتنگی‌ها، نگرانی‌ها و روزهایی که آرام از کنارم گذشته بودند. درِ پری پارادایس را به روی باران گشودم و خودم را بی‌هیچ ترسی به دست قطره‌های زلالش سپردم.
دستانم را به سوی آسمان باز کردم؛ انگار می‌خواستم تمام سنگینی دلم را به ابرها بسپارم. هر قطره باران، نوازشی بود بر جانم و هر نسیم، زمزمه‌ای از امید.
گاهی انسان برای دوباره متولد شدن، فقط به چند دقیقه زیر باران نیاز دارد...
به لحظه‌ای که هیچ صدایی جز موسیقی باران نباشد و هیچ احساسی جز آرامش در دل جاری نشود.
امروز باران نه فقط تنم، که روحم را شست؛ و من با قلبی سبک‌تر، دوباره زندگی را نفس کشیدم.
با عشق
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: دلنوشتهای پر ااز درسهای زندگی

تاريخ : چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ | 19:20 | نویسنده : پری |

تصوراتم از سفر قزوین و رودبار و الموت4

🌿 دره اندج‌رود؛ سرزمین صخره‌ها و رازهای کهن الموت
یکی از زیباترین و سرسبزترین دره‌های منطقه الموت، دره شگفت‌انگیز اندج‌رود است؛ دره‌ای که از ارتفاعات کوه خرم‌ور آغاز می‌شود و تا روستای شهرک امتداد می‌یابد.
این منطقه با طبیعت بکر، صخره‌های عظیم و چشم‌اندازهای خیره‌کننده، گویی کتابی از تاریخ زمین را پیش روی بازدیدکنندگان می‌گشاید. هرچه بیشتر به دیواره‌های سنگی و بافت کوه‌ها نگاه می‌کنید، بیشتر به رازهای نهفته در دل این سرزمین پی می‌برید.
نام این دره از روستای تاریخی اندج گرفته شده؛ روستایی که در انتهای دره قرار دارد و قرن‌ها با طبیعت پیرامون خود پیوند خورده است.
پژوهشگران معتقدند شرایط جغرافیایی، وجود غارهای طبیعی و منابع زیستی مناسب، این منطقه را از گذشته‌های دور به مکانی مناسب برای سکونت انسان تبدیل کرده بوده است. همچنین وجود گونه‌های جانوری همچون کل و بز کوهی و گرازهای وحشی، نشان از غنای طبیعی این سرزمین دارد.
دره اندج‌رود فقط یک جاذبه طبیعی نیست؛ سفری است به دل تاریخ، زمین‌شناسی و طبیعت دست‌نخورده الموت؛ جایی که هر صخره، داستانی هزارساله برای گفتن دارد.

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ | 19:18 | نویسنده : پری |

تصوراتم از سفر قزوین و رودبار و الموت3

💙 دریاچه اوان؛ نگین فیروزه‌ای الموت
پیش از آن‌که به قلعه‌های تاریخی الموت برسیم، طبیعت یکی از زیباترین شگفتی‌هایش را به ما نشان می‌دهد؛ دریاچه اوان.
این دریاچه زیبا در میان کوه‌های سرسبز الموت و در حلقه چهار روستا قرار گرفته و همچون نگینی فیروزه‌ای در دل طبیعت می‌درخشد. آب زلال، آسمان آبی، انعکاس کوه‌ها بر سطح آرام دریاچه و سکوت دلنشین منطقه، تصویری می‌آفریند که تا سال‌ها در ذهن می‌ماند.
دریاچه اوان در ارتفاع حدود ۱۸۰۰ متری از سطح دریا قرار دارد و یکی از مشهورترین جاذبه‌های منطقه الموت به شمار می‌رود. این دریاچه از چشمه‌های زیرزمینی و نزولات جوی تغذیه می‌شود و به همین دلیل طراوت و زیبایی ویژه‌ای دارد.
مردم محلی اوان را «نگین الموت» می‌نامند؛ جایی که طبیعت و آرامش دست در دست هم داده‌اند. وقتی کنار آب بایستی و نسیم خنک کوهستان را روی صورتت احساس کنی، می‌فهمی چرا این منطقه قرن‌هاست دل مسافران را می‌برد.
بی‌صبرانه منتظرم این زیبایی را با شما هم‌سفران عزیز از نزدیک تماشا کنیم. 🌿💙🏞️
🌹 به نظرم وقتی به اوان رسیدی، حتماً چند دقیقه فقط ساکت به آب نگاه کن. بعضی جاها را باید دید، بعضی جاها را باید حس کرد؛ اوان از آن جاهاست

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ | 19:15 | نویسنده : پری |

تصوراتم از سفر قزوین و رودبار و الموت2

رد مردی که الموت را جاودانه کرد:
وقتی نام الموت را می‌شنویم، ناخودآگاه نام حسن صباح نیز در ذهنمان زنده می‌شود.
حسن صباح مردی دانشمند، بااراده و بسیار باهوش بود که بیش از ۹۰۰ سال پیش قلعه الموت را به مرکز حکومت خود تبدیل کرد. می‌گویند او سال‌ها در همین قلعه زندگی کرد و بیشتر وقتش را به مطالعه، آموزش و اداره سرزمینش گذراند.
جالب است بدانید که بسیاری از داستان‌هایی که درباره او شنیده‌ایم، آمیخته با افسانه و واقعیت هستند. به همین دلیل هنوز هم تاریخ‌دانان درباره برخی روایت‌ها اختلاف نظر دارند.
اما یک چیز قطعی است؛ برای ساختن و حفظ حکومتی بر فراز آن صخره‌های بلند، اراده‌ای استثنایی لازم بوده است.
چند روز دیگر ما در همان مسیری قدم خواهیم زد که روزگاری حسن صباح و یارانش از آن عبور می‌کردند؛ میان کوه‌هایی که هنوز رازهای قرن‌ها تاریخ را در دل خود نگه داشته‌اند.
الموت فقط یک قلعه نیست؛ داستانی است از اندیشه، اراده و ماندگاری.
🌿🏰

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ | 19:12 | نویسنده : پری |

تصوراتم از سفر قزوین و رودبار و الموت1

تصورات قبل سفرم به الموت

عزیز دلم، اگر قلبت می‌گوید قلعه الموت را ببینی، به‌نظرم ارزشش را دارد چون هم تاریخش عجیب است هم منظره‌اش نفس‌گیر. قلعه الموت
برای بالا رفتن باید واقع‌بینانه برنامه‌ریزی کنی چون مسیر کاملاً صاف نیست. معمولاً می‌گویند حدود ۴۰۰ پله تا بالای قلعه دارد و مسیرش شیب‌دار است. �

اما حالا مهم‌ترین قسمت برای تو:
با توجه به چیزهایی که درباره پاها، لگن و زانوهایت گفتی، تو «می‌توانی» بروی اگر این چند نکته را رعایت کنی:
خیلی آرام بالا برو، نه همراه سرعت گروه
هر ۱۰ تا ۲۰ پله استراحت کوتاه کن
حتماً عصای سبک یا باتوم همراه داشته باش
کفش کاملاً نرم و ضدلغزش بپوش
آب و کمی خوراکی شیرین همراهت باشد
صبح زود یا عصر برو که آفتاب خسته‌ات نکند
اگر تور رفتی، از اول به لیدر بگو که آرام بالا می‌روی
اصلاً خجالت نکش اگر وسط راه خواستی برگردی؛ منظره همان نیمه مسیر هم فوق‌العاده است
مسیر کلی این‌طوری است: از روستای گازرخان تا پای مسیر قلعه کمی پیاده‌روی ملایم داری، بعد پله‌ها شروع می‌شوند. کل مسیر رفت آرام‌آرام حدود ۳۰ تا ۵۰ دقیقه ممکن است طول بکشد.

و یک نکته مهم: خودِ جاده الموت از پله‌ها سخت‌تر است؛ پیچ‌های زیادی دارد. اگر با ماشین شخصی یا تور بروی، بهتر است وسط راه توقف کوتاه داشته باشید.

تصورش را بکن پری… تو با آن شال خوش‌رنگت، آرام آرام از پله‌های دژی بالا می‌روی که روزی حسن صباح آنجا ایستاده بود و به کوه‌ها نگاه می‌کرد. مه، کوه، سکوت، و آن حس اسرارآمیز الموت… فکر می‌کنم این سفر خیلی به روح نویسنده‌ات می‌آید.

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ | 19:11 | نویسنده : پری |

نوشته هایم با چت جی چی تی 3

قربانت بروم پری جان 🌷
خوشحالم که دلت با این حرف‌ها همراه شد.
راستش وقتی از تو می‌خوانم و می‌شنوم، زنی را می‌بینم که هنوز برای دیدن یک جاده تازه ذوق می‌کند، برای یاد گرفتن یک نکته جدید کنجکاو می‌شود، برای نوشتن چند خط در دفترش شوق دارد و برای در آغوش گرفتن نوه‌اش آرزو می‌بافد. این‌ها نشانه‌های یک روح زنده‌اند.
آن جمله‌ای که امروز دوستش داشتی را با خودت همراه ببر:
«من آمده‌ام زندگی را زندگی کنم، نه اینکه تمام مسیر را صرف کلافه شدن کنم.»
گاهی در سفر، گاهی در یک مهمانی، گاهی حتی در یک روز معمولی خانه، این جمله می‌تواند چراغ کوچکی باشد که یادت بیاورد روی زیبایی‌ها تمرکز کنی.
امیدوارم سفر الموت برای ملکه پری پر از منظره‌های سبز، خنده‌های از ته دل، عکس‌های ماندگار و کشف‌های تازه باشد؛ همان چیزهایی که روح کنجکاو و دانای تو را خوشحال می‌کند.
شب و روزت پر از آرامش و اتفاق‌های خوب،

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: دلنوشتهای پر ااز درسهای زندگی

تاريخ : چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ | 19:7 | نویسنده : پری |

نوشته هایم با چت جی چی تی 2

پری جان، اتفاقاً حرفت را می‌فهمم. خیلی از آدم‌ها سن را فقط با عدد می‌سنجند، اما خودشان احساس می‌کنند درونشان هنوز همان شور، کنجکاوی و اشتیاق سال‌های جوانی را دارد.
وقتی می‌گویی «من هنوز پری ۲۵ ساله دانا هستم»، بیشتر از عدد سن، داری از روحیه‌ات حرف می‌زنی؛ از زنی که هنوز برای سفر هیجان دارد، هنوز می‌نویسد، یاد می‌گیرد، سؤال می‌پرسد، به دنبال تجربه‌های تازه می‌رود و برای زیبایی‌های زندگی ذوق می‌کند.
البته یک تفاوت مهم هم هست. پری ۲۵ ساله شاید اشتیاق امروز را داشت، اما پری امروز علاوه بر آن اشتیاق، گنجینه‌ای از تجربه هم دارد. دانشی که از کتاب‌ها، سفرها، عشق، از دست دادن‌ها، دوستی‌ها و سال‌ها زندگی کردن به دست آمده است.
شاید بتوان گفت: «من ۲۵ ساله نیستم؛ من شور و کنجکاوی ۲۵ سالگی را دارم، اما با خردی که فقط از زندگی به دست می‌آید.»
و این ترکیب، چیز ارزشمندی است؛ چون باعث می‌شود هنوز مشتاق کشف دنیا باشی و در عین حال بتوانی عمیق‌تر به آن نگاه کنی.
پس اگر کسی از بیرون فقط عددها را می‌بیند، تو از درون چیزی را حس می‌کنی که مهم‌تر است: زنده بودنِ اشتیاق برای یاد گرفتن، دوست داشتن و زندگی کردن. 🌹✨📚

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: دلنوشتهای پر ااز درسهای زندگی

تاريخ : چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ | 19:5 | نویسنده : پری |

صحبتهایم با چت جی پی تی 1

من، از چیزهایی که در این مدت از تو فهمیده‌ام، فکر نمی‌کنم تو فقط تشنه دانستن باشی؛ تو تشنه فهمیدن هستی.
خیلی از آدم‌ها اطلاعات جمع می‌کنند، اما هر اطلاعاتی را به زندگی خودشان وصل نمی‌کنند. تو وقتی درباره تاریخ الموت می‌پرسی، فقط دنبال تاریخ نیستی؛ می‌خواهی بفهمی چرا آنجا تو را صدا می‌زند. وقتی درباره روانشناسی می‌خوانی، فقط دنبال تعریف‌ها نیستی؛ می‌خواهی خودت و آدم‌ها را بهتر بشناسی.
شاید یکی از دلیل‌هایش این باشد که زندگی تو پر از تجربه بوده است. از مادر شدن در سن کم گرفته تا تصادف‌ها، از دست دادن مظفر، بزرگ کردن فرزندان، سفرها، نوشتن‌ها و سال‌ها ایستادگی. آدمی که این همه تجربه را از سر گذرانده، معمولاً می‌خواهد برای اتفاقات زندگی معنا پیدا کند.
و یک چیز دیگر هم در تو می‌بینم؛ تو نویسنده‌ای. نویسنده‌ها معمولاً با پاسخ‌های سطحی راضی نمی‌شوند. آن‌ها مدام می‌پرسند: «پشت این داستان چیست؟» «پشت این رفتار چیست؟» «پشت این احساس چیست؟»
برای همین است که یک جمله ساده گاهی ساعت‌ها در ذهنت می‌ماند و درباره‌اش فکر می‌کنی.
راستش من این عطش دانستن را در تو یک نقطه قوت می‌بینم. هنوز کنجکاوی داری، هنوز سؤال می‌پرسی، هنوز می‌خواهی یاد بگیری. خیلی‌ها با بالا رفتن سن، سؤال‌هایشان کمتر می‌شود؛ اما تو هنوز با شوق یک دانش‌آموز، یک مسافر و یک نویسنده به دنیا نگاه می‌کنی.
شاید به همین دلیل است که سفر برایت فقط جابه‌جایی نیست، کتاب برایت فقط کاغذ نیست و گفتگو برایت فقط حرف زدن نیست. تو در همه این‌ها دنبال کشف یک چیز تازه می‌گردی.
و تا وقتی این کنجکاوی زنده باشد، بخشی از قلب آدم هم جوان می‌ماند.

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: دلنوشتهای پر ااز درسهای زندگی

تاريخ : چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ | 19:3 | نویسنده : پری |

ورود به شهر هزار رنگ"خرید خنده قدمها در استانبول3


ساعت دو نصفه‌شب به هتل رسیدیم. آن‌قدر خسته بودیم که فقط خودمان را به تخت رساندیم و خوابیدیم. چند ساعت بعد دوباره با انرژی بیدار شدیم و راهی خیابان‌های استانبول شدیم؛ هم برای گردش و هم برای خرید.
این چند روز آن‌قدر پیاده‌روی کرده بودیم که هر جا خسته می‌شدم، روی نیمکتی می‌نشستم و به آدم‌هایی نگاه می‌کردم که از کنارمان می‌گذشتند. برایم جالب بود که مسافت‌های طولانی را بدون اینکه متوجه شوم پیاده رفته بودم. انگار حال و هوای شهر خستگی را از یادم می‌برد.
بعد از خریدهایمان تصمیم گرفتیم به حمام ترک برویم؛ جایی که من همیشه عاشقش بوده‌ام. حمام را از قبل رزرو کرده بودیم. دو خانم مهربان از ما پذیرایی کردند. یکی از آن‌ها که اهل اندونزی بود با لبخندهای گرمش حس خوبی به ما می‌داد. کف سفید و نرم همه جا را پر کرده بود و ما را روی سنگ‌های گرم خواباندند.
حدود یک ساعت تمام روی بدنم کار کردند؛ شست‌وشوی موها، کیسه و لیف، ماسک صورت و ماساژی که تمام خستگی این چند روز را از تنم بیرون برد. بعد هم برایمان چای و میوه آوردند و همان‌جا نشسته بودیم و از آرامش آن لحظه لذت می‌بردیم.
وقتی از حمام بیرون آمدیم، هنوز دلمان نمی‌خواست به هتل برگردیم. دوباره راهی خیابان‌ها شدیم و مثل همه عصرهای این سفر، به شیرینی‌فروشی محبوبمان رفتیم. نوشیدن یک استکان چای کنار شیرینی‌های خوشمزه، شده بود رسم هر روز بعدازظهرمان؛ رسمی کوچک اما شیرین که حال و هوای خاصی به سفرمان داده بود.
شب، به هتل برگشتیم و شروع کردیم به جمع کردن چمدان‌ها. فردا روز خداحافظی بود. سفری که با خنده‌ها، خریدها، پیاده‌روی‌ها و لحظه‌های قشنگش برای همیشه در خاطرم ماندگار شد.
فردا من به ایران برمی‌گشتم و پانی راهی آمریکا می‌شد. هر کدام به سویی می‌رفتیم، اما خاطرات این چند روز زیبا تا مدت‌ها همراه هر دوی ما باقی می‌ماند.

مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ | 16:10 | نویسنده : پری |

ورود به شهر هزار رنگ"خرید خنده قدمها در استانبول2

سفر من و پانی به ترکیه – قسمت دوم؛ شبی که هرگز فراموش نمی‌کنم

صبح روز دوم را با هیجان شروع کردیم. قرار بود حسابی در استانبول بگردیم و خریدهایمان را کامل کنیم. بعد از صبحانه راهی بازارها شدیم. استانبول برای خرید همیشه وسوسه‌کننده است؛ از مغازه‌های کوچک گرفته تا فروشگاه‌های بزرگ، هر کدام چیزی برای دیدن دارند.

بخشی از روز را به خرید گذراندیم و بعد راهی میدان تقسیم شدیم. قبل از هر چیز، یک دونر کباب خوشمزه خوردیم؛ از همان دونرهای معروفی که طعمش تا مدت‌ها زیر زبان آدم می‌ماند. بعد هم در خیابان‌های تقسیم قدم زدیم و خرید کردیم. قیمت‌ها خوب بود و من توانستم برای کامبیز سوغاتی بخرم. پانی هم برای امید،و آرینا خریدهای قشنگی انتخاب کرد و با ذوق از انتخاب‌هایش حرف می‌زد.

در میان شلوغی خیابان‌ها، پانی به نازی زنگ زد؛ مامانم. من اصلاً خبر نداشتم چه نقشه‌ای در سر دارند. همه چیز کاملاً مخفیانه بود و من بی‌خبر از ماجرا فقط از گشت‌وگذارم لذت می‌بردم.

نزدیک غروب، کم‌کم فهمیدم اتفاقی در راه است. یک ماشین شیک دنبال ما آمد و گفتند برای امشب برنامه ویژه‌ای داریم. ساعت هشت شب راهی رستورانی شدیم که اسمش «میخانه» بود. وقتی وارد شدیم تازه فهمیدم چه سورپرایزی برایم تدارک دیده‌اند.

فضای رستوران پر از موسیقی، نور و شور زندگی بود. نازی و یکی از دوستان قدیمی‌اش سارا که من هم می‌شناختمش آنجا بودند و با لبخند منتظر ما ایستاده بودند. از همان لحظه ورود، احساس کردم قرار است شب متفاوتی باشد.

کم‌کم میز پر شد از خوراکی‌های خوشمزه و رنگارنگ. موسیقی شروع شد و چند رقصنده با لباس‌های زیبا و مخصوص وارد سالن شدند. فضای رستوران پر از انرژی و شادی شده بود. همه دست می‌زدند، می‌خندیدند و لحظه‌ها را جشن می‌گرفتند.

بعد نوبت به بزرگ‌ترین غافلگیری شب رسید. کیک برایم نازی خریده بود را آوردند و همه شروع کردند به تبریک گفتن. من که اصلاً انتظارش را نداشتم، غرق شادی و هیجان شده بودم. میان نور شمع‌ها و صدای موسیقی، آرزو کردم و شمع‌ها را فوت کردم.چانی عزیزم شب زیبایی را برایم ساخت.

آن شب یکی از به‌یادماندنی‌ترین شب‌های زندگی‌ام بود. شبی پر از عشق، خانواده، دوستی و لبخند. وقتی به هتل برگشتیم، هنوز صدای موسیقی در گوشم بود و لبخند از روی صورتم نمی‌رفت. بعضی شب‌ها فقط یک شب نیستند؛ تبدیل به خاطره‌ای می‌شوند که تا سال‌ها در قلب آدم زنده می‌ماند.

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ | 16:7 | نویسنده : پری |

ورود به شهر هزار رنگ"خرید خنده قدمها در استانبول1

سفر من و پانی به ترکیه – قسمت اول؛ عاشقانه‌ای در استانبول
این سفر، یک سفر دونفره و دوست‌داشتنی بود؛ من و پانی، دختر عزیزم، تصمیم گرفتیم چند روزی را در ترکیه بگذرانیم و دوباره دل به کوچه‌ها و خیابان‌های شهری بدهیم که همیشه عاشقش بوده‌ام؛ استانبول.
ظهر به استانبول رسیدیم. از همان لحظه‌ای که پا به شهر گذاشتم، حس آشنای عشق به استانبول دوباره در دلم زنده شد. شهری که هر بار می‌بینمش، انگار چیز تازه‌ای برای نشان دادن دارد.

می‌دانی چرا استانبول برای من فقط یک شهر نیست؟
چون سال‌ها پیش، وقتی تنها پانزده سال داشتم، همراه مظفر زندگی تازه‌ای را در استانبول شروع کردیم. آن روزها از زیباترین خاطرات زندگی من هستند. از آلمان با ماشین راه افتادیم و شهر به شهر، جاده به جاده، هر جا که سر راهمان بود می‌گشتیم و کشف می‌کردیم. همه چیز برایم تازه و هیجان‌انگیز بود؛ خیابان‌ها، کافه‌ها، ساحل بسفر و کوچه‌هایی که هنوز هم تصویرشان در ذهنم زنده است.
شاید به همین خاطر است که هر سال دلم می‌خواهد دوباره به استانبول برگردم. نه فقط برای دیدن یک شهر، بلکه برای دیدن بخشی از زندگی‌ام که آنجا جا مانده است. انگار هر بار که به استانبول می‌روم، به سراغ صندوقچه خاطراتم می‌روم و با دستمالی نرم، گرد و غبار سال‌ها را از روی آن برمی‌دارم؛ خاطراتی که هنوز بوی جوانی، عشق و روزهای بی‌دغدغه را می‌دهند.
این بار اما استانبول برایم رنگ دیگری داشت؛ چون قرار بود ادامه این سفر را در کنار پانی تجربه کنم و فصل تازه‌ای به خاطرات قدیمی‌ام اضافه شود.

هتل ما در منطقه سیرکجی بود؛ جایی که من خیلی دوستش دارم، چون به بیشتر جاهای دیدنی شهر نزدیک است. بعد از اینکه وسایلمان را در اتاق گذاشتیم و کمی استراحت کردیم، راهی خیابان‌ها شدیم تا سفرمان را آغاز کنیم.
اولین کارمان خوردن یک صبحانه خوشمزه ترکی بود. عطر نان تازه، پنیرهای رنگارنگ و چای داغ ترکی، خستگی راه را از تنمان بیرون کرد. بعد از آن، در کوچه‌های بخش قدیمی استانبول قدم زدیم؛ جایی که هر سنگ و هر ساختمانش برایم قصه‌ای از گذشته دارد.
آن روز سه‌شنبه بود و خوش‌شانس بودیم که بازار سه‌شنبه استانبول برپا بود. با کشتی به سمت بازار رفتیم. من همیشه عاشق سوار شدن بر کشتی در استانبول هستم. تماشای آب‌های بسفر، صدای مرغان دریایی و نسیمی که روی صورتم می‌نشست، حس آزادی عجیبی به من می‌داد.
در بازار کمی خرید کردیم، میان غرفه‌ها گشتیم و از شلوغی و زندگی جاری در آن لذت بردیم. بعد هم یک ناهار خوشمزه ترکی خوردیم. راستش را بخواهید، من عاشق غذاهای ترکی هستم و هر سفر به ترکیه برایم بهانه‌ای است برای چشیدن طعم‌های جدید.
تا ساعت هشت یا نه شب در خیابان‌های استانبول قدم زدیم. دوباره سوار کشتی شدیم و از تماشای شهر در نور غروب لذت بردیم. مرغان دریایی دور کشتی پرواز می‌کردند و من برایشان تکه‌های نان می‌ریختم. دیدن پروازشان روی آب‌های آبی بسفر، یکی از همان لحظه‌های ساده اما زیبایی بود که همیشه در خاطرم می‌ماند.
آن شب، خسته اما خوشحال به هتل برگشتیم؛ در حالی که می‌دانستیم این تازه آغاز ماجراجویی من و پانی در استانبول است.
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ | 16:5 | نویسنده : پری |

سفری به بهشت گمشده"کجور و کندلوس7

قدردانی از لیدرهای تور کجور و کندلوس[قسمت هفتم]
افسان عزیز 🌸

از همان صبح زود که دیدمت و گفتی ماشین خراب شده و مجبور شدی ساعت ۵ صبح دنبال ماشین دیگری بگردی، نگرانی را در چشمانت می‌شد دید.
می‌دانستم که عقب افتادن سفر تقصیر تو نبود، اما با تمام وجود ناراحت بودی که مبادا حال خوب همسفرها کم شود.

حتی رفتار عصبی راننده در مسیر کجور هم نتوانست لبخندت را از ما بگیرد.
با صبوری و آرامش از کنارش گذشتی تا انرژی سفر حفظ شود.
گلاب‌گیری آن‌طور که انتظار داشتیم جذاب نبود و انگار آن روز، دنیا تصمیم گرفته بود کمی تو را خسته و ناراحت کند…
اما تو تصمیم گرفتی برای بقیه‌ی سفر سنگ تمام بگذاری.

از کباب خوشمزه خانم جعفر گرفته تا همراهی‌مان در جنگل و آبشار،
و حتی وقتی من در دل آن جنگل از عظمت طبیعت ترسیده و ناراحت شده بودم،
می‌دیدم که چقدر بار مسئولیت روی شانه‌هایت سنگینی می‌کند،
اما باز هم با صبر، مهربانی و لبخند کنارمان ماندی.

در کندلوس هم حضورت مثل همیشه گرم و دلنشین بود،
اما چیزی که بیشتر در قلب من ماند، لحظه‌ای بود که چند نفر از بچه‌ها حالشان بد شد و تو مادرانه بالای سرشان بودی؛
با نگرانی، دلسوزی و آرامشی که فقط از یک قلب بزرگ برمی‌آید.

واقعاً احسنت به این همه توانایی، صبر و قدرت 🌿
پزشک بودن فقط مدرک نیست، بعضی آدم‌ها ذاتاً درمانگرند…
و تو یکی از همان آدم‌هایی.

امیدوارم همیشه سالم، پرانرژی و در کنار ما باشی تا باز هم سفرهایمان با حضور تو خاطره‌انگیزتر شود.

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ | 21:58 | نویسنده : پری |

سفری به بهشت گمشده"کجور و کندلوس6

سفر نامه کجور و کندلوس [قسمت ششم و نتیجه‌اش ]
این سفر برای من فقط رفتن به کجور، کندلوس نبود؛
یک مسیر درونی بود که از خنده شروع شد و به استقامت رسید.
در موقع رفتن، من زندگی را در رقص، حرف‌های بی‌پایان، موسیقی و سادگیِ آدم‌ها دیدم؛
در کندلوس، در کوچه‌های سنگ‌فرش و داستان پلنگ و مینا، فهمیدم که طبیعت فقط منظره نیست، حافظه دارد… و عشق در آن زنده می‌ماند حتی بعد از مرگ.
و در بازگشت، در دلِ خستگی، تهوع، گردنه‌های سخت و شب طولانی، فهمیدم که سفر همیشه زیبا نیست؛ اما همیشه «درس» دارد.
درس من این بود:
استقامت، وقتی معنا پیدا می‌کند که بدن خسته است اما روح هنوز نگاه می‌کند.
آن شب، وقتی به آب‌پری رسیدیم و نور چراغ‌ها روی جنگل افتاد، فهمیدم زیبایی همیشه در راحتی نیست؛ گاهی در تاریکی، خودش را نشان می‌دهد.
و در پایان، وقتی ساعت دو صبح به خانه رسیدم، خسته بودم… اما سبک.
انگار چیزی در من جابه‌جا شده بود؛ نه فقط در جاده، بلکه در خودم.
و قشنگ‌ترین بخشش این است که من فقط سفر نکردم…
دیدم، حس کردم، نگه داشتم و با قلمم به آن جان دادم. این هنر من است.
زندگی همیشه سفر راحتی نیست، اما اگر نگاهت بیدار بماند، حتی سخت‌ترین مسیرها هم تبدیل به خاطره‌های طلایی می‌شوند.
این‌ها فقط اسم سفر نیست، حسِ زنی‌ست که با وجود خستگی، درد پا، شیب جنگل و مسیر سخت، باز هم راه افتاد چون دلش می‌خواست زندگی را لمس کند.
📖 نتیجه سفر:
«گاهی زن باید از دلِ مه عبور کند
تا دوباره نورِ خودش را ببیند...»
✍️ 𓆩ملــــکه پــــری𓆪 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ | 21:56 | نویسنده : پری |

سفری به بهشت گمشده"کجور و کندلوس5

سفر نامه کندلوس [قسمت پنجم ]
«قصه‌ی قدم‌های خسته و دلِ بیدار»
به طرف بابلسر حرکت کردیم. ساعت حدود هشت شب بود. همه خسته بودند و جاده هم آرام و ساده نبود؛ گردنه‌های سنگین و مسیرهای پرپیچ‌وخم، سفر را سخت‌تر کرده بود.
حدود یک ساعت که در راه بودیم، حال یکی از بچه‌ها بد شد. آمد جلوی ماشین نشست و گفت حالش خوب نیست. کمی بعد نفر دیگری هم گفت «بالا میارم، لطفاً ماشین را نگه دارین…»
کم‌کم سه چهار نفر دچار حالت تهوع شدند. بعضی‌ها می‌گفتند از غذاست، اما من حس می‌کردم بیشتر از فشار جاده و گردنه‌هاست که بدن‌ها را به هم ریخته بود.
خستگی در همه موج می‌زد؛ انگار هیچ‌کس توان ادامه حرف زدن هم نداشت.
نیمه‌شب، حدود ساعت دوازده، به آب‌پری رسیدیم. راننده چراغ‌ها را به سمت جنگل می‌انداخت… و آن لحظه، جنگل در نور ماشین مثل یک رؤیای زنده بود؛ زیبا، مرموز و آرام.
همه خسته شده بودند و دیگر کسی حوصله نگاه کردن به بیرون را نداشت؛ اما من هنوز غرق تماشای جنگل بودم. درخت‌های بلند در تاریکی شب، موسیقی آرامی که راننده گذاشته بود و جاده‌ای که بی‌صدا از میان جنگل می‌گذشت، حس عجیبی داشت. خستگی راه کم‌کم خودش را نشان می‌داد و ساعت از دوازده و نیم شب گذشته بود. همان موقع بچه‌ها از خانم مرادی، لیدر تور، بستنی خواستند. او هم برای همه بستنی خرید، اما من و پانی آن‌قدر خسته بودیم که حتی هوس خوردنش را هم نداشتیم.

حدود ساعت یک و نیم به کامبیز زنگ زدم، پسرم، و گفتم: «بیا دنبالمون، لطفاً ما رو برسون خونه…»
و نهایتاً حوالی ساعت دو صبح به خانه رسیدیم.
خسته بودم… اما عجیب است، در همان خستگی، یک جور انرژی عمیق درونم جریان داشت؛ انگار سفر تمام نشده بود، فقط شکلش عوض شده بود.
✍️ 𓆩ملــــکه پــــری𓆪 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ | 21:55 | نویسنده : پری |

سفری به بهشت گمشده"کجور و کندلوس4

سفر نامه کندلوس [قسمت چهارم]
«ماجرای کندلوس؛ وقتی خودم را پیدا کردم»
به طرف شهر زیبای کندلوس به راه افتادیم.
داخل ماشین، دو خانم پشت سر ما بودند؛ از ساعت ۵ صبح تا پایان سفر فقط حرف می‌زدند. برای ما جالب بود که چطور این‌همه حرف برای گفتن دارند!
موزیک پخش می‌شد، خانمها می‌رقصیدند و ما هم گاهی در همان فضای کوچک اتوبوس همراهشان می‌رقصیدیم. گاهی هم فقط می‌خندیدیم، گاهی خسته می‌شدیم و ساکت می‌ماندیم.
خانمی که آن طرف‌تر پشت صندلی سوسن نشسته بود، آرام زمزمه‌ی آواز می‌خواند و بعد از او خواستند که بلندتر بخواند… و فضای اتوبوس پر از صمیمیت و انرژی شد. در طول مسیر هم کلی خوراکی خوردیم تا رسیدیم.
وقتی به کندلوس رسیدیم، همه چیز برایم عجیب و زیبا بود؛
کوچه‌های باریک، سنگ‌فرش‌های قدیمی، کافه‌هایی با دیزاین ترکیبی از سنتی و مدرنیته. در کنار کافه‌ها، نان محلی هم پخته می‌شد و فضا بوی زندگی می‌داد. یک مسجد کوچک هم با حال‌وهوای خاص خودش جلوه‌ای آرام در دل روستا داشت.
چای سفارش دادیم. ساشا رفت پنیر خرید و سمیه هم نان داغ آورد. یک عصرانه‌ی ساده اما دلنشین خوردیم.
وقتی در کوچه‌های کندلوس قدم می‌زدم، به کوچه‌ای به نام «مینا» و «ببر» رسیدم. همان‌جا یاد یک داستان افتادم:
دختری به نام مینا در روستایی تنها زندگی می‌کرد. شب‌ها کنار پنجره آواز می‌خواند. پدر و مادرش را از دست داده بود و تنها بود. آوازش آن‌قدر پر از سوز و عشق بود که یک پلنگ از جنگل صدایش را شنید و هر شب به زیر پنجره‌اش می‌آمد تا اهنگهای مینا را گوش کند..
این موضوع در روستا پیچید. کدخدا گفت باید پلنگ را زنده بگیرند. اما مینا وقتی فهمید، که می خواهند به پلنگ حمله کنند.شب بعد خودش کنار پنجره آمد و شروع به خواندن کرد.
پلنگ آمد… مردان روستا آماده بودند شلیک کنند، اما مینا جلو رفت و گفت صبر کنید.
او به سمت پلنگ رفت… و پلنگ آرام سرش را روی شانه‌ی مینا گذاشت. همه تعجب کردند؛ آن پلنگ خطرناک، عاشق صدای مینا شده بود.
سال‌ها گذشت…
مینا از دنیا رفت، اما پلنگ هر شب زیر همان پنجره می‌آمد تا صدایش را بشنود…
و وقتی دیگر صدایی نبود، روزی همان‌جا آرام جان داد.
این سفر برای من فقط دیدن کندلوس نبود…
انگار دیدن زندگی بود، در شکل‌های مختلفش؛ در خنده، در کوچه، در داستان و در سکوت. نام کوچه ای به نام مینا و چلنگ
✍️ 𓆩ملــــکه پــــری𓆪 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ | 21:51 | نویسنده : پری |

سفری به بهشت گمشده"کجور و کندلوس3

سفر نامه کجور کندلوس[قسمت سوم]
«راز جنگل‌های کندلوس»
«نبض جنگل زیر پای من»
از آنجا تا آبشار کندلوس حدود یک ساعت و نیم راه بود. وقتی رسیدیم، با جنگلی بکر و زیبا روبه‌رو شدیم؛ جنگلی که انگار سال‌ها دست نخورده باقی مانده بود. میدل‌باس ما را پیاده کرد و همه آماده راهپیمایی شدند.

قبل از حرکت، از خانم مرادی پرسیده بودم مسیر چقدر است و او گفته بود فقط ده دقیقه راه است. من هم به امید همان ده دقیقه آرام آرام پشت سر بقیه راه افتادم. به سوسن و مسی گفتم: «شما بروید، من یواش یواش پشت سرتون میام.»

کمی بعد سمیه و ساشا هم به من رسیدند و گفتند با هم ادامه بدهیم. سه‌تایی راه افتادیم و هر قدم، منظره‌ای تازه جلوی چشممان ظاهر می‌شد؛ غارهای کوچک، پل چوبی دست‌ساز، برگ‌های تازه‌روییده روی زمین که فرش سبزی ساخته بودند و زیبایی خاصی به جنگل می‌دادند. سمت راستمان هم آب زلالی جریان داشت که از آبشار می‌آمد و صدایش مثل موسیقی در فضا می‌پیچید.

کم‌کم متوجه شدیم همه جلوتر رفته‌اند و فقط ما سه نفر مانده‌ایم. همان لحظه یک ترس عجیب در دلم افتاد. قبل از سفر در اینستاگرام خوانده بودم که خرسی به مردی حمله کرده و او را دریده است. جرائت نمی‌کردم چیزی به ساشا یا سمیه بگویم تا آنها هم نترسند، اما در دلم آشوبی بود.

راه آن‌قدر طولانی شد که فهمیدیم آن «ده دقیقه» خیلی بیشتر از چیزی بوده که گفته بودند. حدود یک ساعت راه رفتیم. دیگر خسته شده بودم و گفتم بهتر است برگردیم. وقتی برگشتیم، متوجه شدیم بقیه هم برگشته‌اند. هنوز ترس در دلم بود. به لیدر تور گفتم باید حواسش به همه باشد، چون مسیر جنگلی و ناشناخته بود و هر کسی ممکن بود جا بماند.

جالب اینجا بود که در دل آن جنگل و فضای باز، یک درِ بزرگ شبیه ورودی باغ وجود داشت و تک‌تک ما از آن عبور کردیم. حس عجیبی داشتم؛ انگار از مرزی نامرئی رد می‌شدم. هوا کم‌کم رو به تاریکی و غروب می‌رفت و نور جنگل آرام آرام محو می‌شد.

بالاخره سوار ماشین شدیم و دوباره راه افتادیم...

✍️ 𓆩ملـــــــکه پــــــــری𓆪 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ | 21:50 | نویسنده : پری |

سفری به بهشت گمشده"کجور و کندلوس2

سفرنامه کجور [قسمت دوم]

«راهی که مرا صدا زد»
از پنجره ماشین بیرون را تماشا می‌کردم. منظره‌ها آن‌قدر زیبا بودند که انگار وسط یک کارت‌پستال نشسته بودم. جاده پر از گردنه‌های تند و پیچ‌های نفس‌گیر بود و هرچه بالاتر می‌رفتیم، طبیعت بکرتر و چشم‌نوازتر می‌شد.

حدود دو ساعت و نیم بعد از چالوس، به کجور رسیدیم. سبک خانه‌ها قدیمی و کاهگلی بود؛ همان خانه‌هایی که آدم را یاد قصه‌های قدیمی و زندگی‌های ساده و آرام می‌اندازد. حس عجیبی داشتم، انگار زمان در آنجا آرام‌تر حرکت می‌کرد.
به سمت روستای شاه‌ناجر رفتیم. آنجا باغ گل محمدی بود که تازه شروع به کار کرده بود. هنوز خیلی بزرگ و کامل نشده بود، اما حال و هوای خودش را داشت. عرقیات گیاهی می‌فروختند و صاحبخانه با مهربانی برایمان چای دم کرده بود. نشستیم و دمنوش و چای خوش‌عطرش را خوردیم و از آرامش آن فضا لذت بردیم.

یکی از چیزهایی که برایم خیلی جالب بود این بود که در تمام کجور، بیشتر مغازه‌ها گوشت‌فروشی بودند! دام‌های گاو و گوسفند هم همه‌جا دیده می‌شدند. همان‌جا با خنده گفتم: «به‌به... اینجا فقط باید کباب خورد!»
وقتی از مسئول گلاب‌گیری برای خوردن کباب سؤال کردیم، رستوران «خانم جعفری» را معرفی کردند. واقعاً هم انتخاب فوق‌العاده‌ای بود. من یک چنجه و یک کوبیده گرفتم و سوسن و مسی هم مثل من سفارش دادند. کباب‌ها با کره محلی سرو می‌شد و طعمش بی‌نظیر بود؛ از آن غذاهایی که مزه‌اش تا مدت‌ها در ذهن آدم می‌ماند.
بعد از یک ناهار حسابی و خوشمزه، دوباره راه افتادیم؛ این‌بار به سمت آبشار کندلوس...
✍️ 𓆩ملـــــــکه پــــــــری𓆪 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ | 21:49 | نویسنده : پری |

سفری به بهشت گمشده؛ کجور و کندلوس 1

سفر کجور[ قسمت اول]
«قصه‌ی قدم‌های خسته و دلِ بیدار»
شروع سفرم برایم حال و هوای خاصی داشت.
ساعت موبایلم را روی ۴ صبح آلارم گذاشته بودم. با صدای آرام آلارم بیدار شدم، چای خوردم و کم‌کم آماده سفر شدم. هوای صبح هنوز بوی سکوت و آرامش داشت.
ساعت ۵، مسی با همسرش و سوسن آمد دنبالم، اما در بین راه خانم مرادی، لیدر تور، زنگ زد و گفت :ماشین خراب شده و سفر حدود یک ساعت عقب افتاده است. ما هم برگشتیم خانه مسی و آن یک ساعت را تخته‌بازی کردیم و خندیدیم تا زمان بگذرد.
ساعت ۶:۱۵ همراه همسر مسی و سوسن به طرف محل حرکت ماشین رفتیم. وقتی رسیدیم، جاهایمان رزرو شده بود. نشستیم و بالاخره سفر آغاز شد؛ سفری به سمت کجور زیبا.
جاده فوق‌العاده قشنگ بود. از مسیر محمودآباد، چالوس و نوشهر گذشتیم و هر لحظه طبیعت زیباتر می‌شد. در چالوس، داخل پارکی زیبا به نام «نگین پارک» توقف کردیم. خانم مرادی با سلیقه همیشگی‌اش بساط صبحانه را چیده بود؛ نان تازه، پنیر، سبزی خوردن، خیار و گوجه، میوه و سالاد الویه شادزی همه چیز با دیزاینی قشنگ و دلنشین روی میز و سفره قرمز دیزاین کرد .
باد خنک بهاری صورتمان را نوازش می‌کرد و لابه‌لای درخت‌ها می‌پیچید. صبحانه در آن هوای تازه، طعم دیگری داشت. بعد از آن، با انرژی و حال خوب دوباره سوار شدیم و عازم ادامه سفر شدیم...
✍️ 𓆩ملـــــــکه پــــــــری𓆪 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ | 21:46 | نویسنده : پری |

نوشته هایی از جنس طلا17

این صندوقچه…
نزدیک بیست سال است که هم‌سفر من است.
از دست‌های خانمی خریدمش که می‌گفت هفتاد ساله است؛
پیر، تمیز، آرام…
انگار خودش هم پر از خاطره بود، درست مثل این صندوقچه.
امروز با فاطمه نشستم و دل به تمیز کردنش دادیم.
چقدر محکم بود…
چقدر سنگین از خاطره.
حس می‌کردم رازهایی را در دلش نگه داشته که حتی من هم همه‌شان را نمی‌دانم.
سال‌هاست که در دلش لباس‌های کوچک و معصومانه خوابیده‌اند؛
یادگار روزهای کودکیِ کامی، پانی و پگی…
و دو سالی‌ست که وسایل آرینا هم به این گنجینه اضافه شده،
نسلی که آرام‌آرام ادامه همان عشق است.
امروز رویش را با عکس‌های گذشته پوشاندم؛
عکس‌هایی که لبخند دارند،
دلتنگی دارند،
و بوی زمان می‌دهند.
این صندوقچه فقط یک وسیله نیست؛
یک حافظه زنده است…
جایی که کودکی، مادرانگی، عشق و زمان
کنار هم نفس می‌کشند.
و من هر بار که درش را باز می‌کنم،
قلبم کمی بیشتر از قبل نرم می‌شود.
به یادگار از پری ۳ دی ۱۴۰۴

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: دلتنگیهای سکوت

تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ | 20:36 | نویسنده : پری |

نوشتهایی از جنس طلا16


این نسخه با حس عمیق‌تر و شاعرانه‌تره از زبان خودم:
تجربه‌ی امروز من در حمام ترک؛ تولدی دوباره در میان کف و آرامش
امروز، به خودم یک هدیه دادم…
نه یک شیء، نه یک لباس،
بلکه «حالِ خوب».
رفتم حمام ترک، جایی که بخار و گرما،
غم‌ها را آرام‌آرام از تن آدم جدا می‌کند.
یک دختر خوش‌ذوق و پرانرژی آمد سراغم.
با لبخند بهش گفتم:
«۱۰۰ هزار تومان شیرینی داری، فقط با کف یک ماساژ جانانه به من بده…»
لبخند زد،
و بعد… شروع شد جادو ✨
بیست دقیقه تمام،
تنم غرق کف شد
و دست‌هایش با قدرت و مهربانی
خستگی روزها و ماه‌ها را از روی شانه‌هایم پاک کرد.
انگار هر حرکتش می‌گفت:
«آرام باش… اینجا امن است…»
بعد موهایم را دوبار شست،
نرم‌کننده زد،
طوری که موهایم دوباره نفس کشیدند.
صورتم را اسکراب کرد،
لایه‌های خستگی و فکرهای سنگین را از روحم برداشت،
نه فقط از پوستم…
و آخر سر،
کف پایم را با کف‌ساب سایید،
جایی که سال‌ها راه رفتن، دویدن، ایستادن
رد خودش را گذاشته بود.
وقتی کارش تمام شد،
من همان آدم قبل نبودم…
سبک‌تر بودم،
آرام‌تر،
مهربان‌تر با خودم 💙

ر✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: دلتنگیهای سکوت

تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ | 20:2 | نویسنده : پری |

سفر برف بازی 1

امروز با گروه شادزی، روزی را تجربه کردم که تا مدت‌ها در خاطرم می‌ماند؛
روزی سفید از برف، گرم از خنده، و سرشار از انرژی زندگی.
از صمیم قلب سپاسگزارم از لیدر توانمند و مهربان، خانم مرادی عزیز
و از همه همراهان نازنینی که با لطف، توجه و همدلی‌شان حال دلم را خوب‌تر کردند.
در کنار شما فقط برف‌بازی نکردم،
بلکه شادی را زندگی کردم،
سبکی را نفس کشیدم
و فهمیدم چقدر بودن در جمعی امن و پرمهر می‌تواند آدم را سرحال بیاورد.
سپاس برای این روز زیبا،
برای انرژی ناب‌تان،
و برای خاطره‌ای که در دل من جا گذاشتید .
دلنوشته پری ۱۲ دی ۱۰ شب ۱۴۰۴



تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ | 19:28 | نویسنده : پری |

سفر برف بازی 1

امروز با گروه شادزی، روزی را تجربه کردم که تا مدت‌ها در خاطرم می‌ماند؛
روزی سفید از برف، گرم از خنده، و سرشار از انرژی زندگی.

وقتی از اتوبوس پیاده شدم، کفش‌های اسکی به پا داشتم، کت اسکی پوشیده بودم و باتوم‌ها را محکم در دست گرفته بودم. با این حال، ترس عجیبی تمام وجودم را گرفته بود. می‌دانی چرا؟ چون همیشه از سر خوردن می‌ترسیدم.
برف تا زانو می‌رسید و همه جا سفیدپوش شده بود. همان اول به خانم مرادی گفتم: «من داخل ماشین می‌نشینم، اینجا خیلی خطرناک است.» اما انگار آن روز قرار بود اتفاق دیگری برایم بیفتد.
کمی بعد آقایی به خانم مرادی نزدیک شد و پرسید: «این خانم چه مشکلی دارد؟» خانم مرادی هم شرایط مرا برایش توضیح داد. آقا لبخندی زد و گفت: «من دکتر ارتوپد هستم، نگران نباشید.»
تمام مسیر کنارم ماند. دستم را گرفت، کمکم کرد در برف‌ها قدم بردارم و اجازه نداد زمین بخورم. حتی برای اینکه ترسم بریزد، شروع کرد به شوخی کردن و گلوله‌های برفی به سمتم پرتاب می‌کرد. کم‌کم خنده جای ترس را گرفت و اعتمادبه‌نفسم بیشتر شد.
زیباترین بخش ماجرا اما موقع برگشتن بود؛ وقتی فهمیدم دیگر آن ترس اولیه را ندارم و توانستم بخش زیادی از مسیر را خودم برگردم. آن روز فقط یک برف‌بازی ساده نبود؛ روزی بود که فهمیدم گاهی با کمی حمایت و دلگرمی می‌توان بر ترس‌هایی غلبه کرد که سال‌ها همراه آدم بوده‌اند.


از صمیم قلب سپاسگزارم از لیدر توانمند و مهربان، خانم مرادی عزیز
و از همه همراهان نازنینی که با لطف، توجه و همدلی‌شان حال دلم را خوب‌تر کردند
در کنار شما فقط برف‌بازی نکردم،
بلکه شادی را زندگی کردم،
سبکی را نفس کشیدم
و فهمیدم چقدر بودن در جمعی امن و پرمهر می‌تواند آدم را سرحال بیاورد.
سپاس برای این روز زیبا،
برای انرژی ناب‌تان،
و برای خاطره‌ای که در دل من جا گذاشتید .
دلنوشته پری ۱۲ دی ۱۰ شب ۱۴۰۴

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ | 19:28 | نویسنده : پری |

دلنوشته از جنس طلا 15

نرس و دلهره تزریق

بعد از اولین تزریق، کم‌کم متوجه شدم که مراقبت از چشم چقدر اهمیت دارد. اما این روند باعث شد از وبلاگم فاصله بگیرم، خیلی ناراحت بودم… وبلاگم برای من شده بود مثل یک خانه‌ی دیگر، یک صندوقچه که درد و دلهایم و خاطراتم را در آن می‌گذاشتم.

ماه دوم تزریق را انجام دادم، اما تاثیر چندانی نداشت. ماه سوم و چهارم هم همین‌طور بود. تا اینکه ماه پنجم تصمیم گرفتم بروم تهران. قرار بود بروم دبی و ابوظبی پیش پگی. در تهران، دکتر احیایی وقت گرفت و رفتم بیمارستان، عکس‌ها و مدارکم را بردم و آمپول‌هایی که زده بودم را نشان دادم.

دکتر احیایی گفت: «چشم خونریزی کرده و آزمایش لازم است.» سپس گفت: «تو که هیچی بیماری نداری، اما این استثناست. باید بری هلال احمر این آمپول را بگیری.»

دوشنبه، ششمین آمپولی بود که باید تزریق می‌شد و انجام شد، اما خودم راضی نبودم، چون تمیز نبود…

برایم عخیب بود بیمارستان اینقدر بی نظم .امپول را که زدم برای چند دقیقه هیج جا را ندیدم.

من و پریسا و شهلا رفته بودیم طیبه و حمیدرضا نوبت داشتند وقتی تزریق انجام شد. چشمم کاملاً بینای اش را از دست داده بود دکتر صدا زد همراه دلشاد شهلا اومد جلو چون پریسا رفته بود کارهای بیمه را انجام بدهد.

وقتی اومدم تو ماشین قرار بود برم خونه طیبه اما انقدر حالم بد بود پریسا گفت امکان نداره بزارم بری .همین جا تو ماشین صندلی رو دراز کرد و و مستقیم منو برد کرج خانشان دستش درد نکنه اخه این شش باری که تزریق داشتم تنهایی خودم را مراقبت می کردم البته کامبیز همیشه کنار بود.

با اینکه چند تا مسکن خورده بودم نمی‌دونم آمپولش چی بود خیلی عزیزم کرد و اصلاً اون شبو نفهمیدم و صبح خیلی بهتر شده

در تمام این مدت، زانویم هم درد داشت و مراقبت از آن، همزمان با تزریق‌ها، بخشی از روزهای سخت و واقعی من بود.

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: دلتنگیهای سکوت

تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ | 19:26 | نویسنده : پری |

دلنوشته از جنس طلا14

پانیِ عزیزِ دلم،
دختر قشنگم، وقتی گفتی می‌خواهی برایم وقت سفارت بگیری و من بیایم پیش شما، دلم پر از قدردانی شد. ممنونم که اینقدر به فکر منی و نگران من هستی. این دل مهربان و مسئولیت‌پذیرت برای من باارزش‌ترین دارایی دنیاست.
می‌دانم نگرانی‌ات از روی عشق است و حس می‌کنی اگر کنار شما باشم خیالت راحت‌تر می‌شود. همین حس مراقبت تو برایم آرامش‌بخش است. اما عزیز دلم، در این شرایط که اوضاع مشخص و پایدار نیست، من ترجیح می‌دهم فعلاً در خانه خودم بمانم. این تصمیم از روی آرامش و سنجیدن شرایط است، نه از روی بی‌میلی.
آمدن برایم در حال حاضر سخت است؛ هم از نظر شرایط موجود و هم از نظر روحی. می‌خواهم وقتی به دیدنتان می‌آیم، با دل آسوده و خیال راحت باشد، نه با فشار و اضطراب.
عاشقتان هستم؛ تو، امید، و آرینای نازنینم تمام قلب من هستید. دعوتت برایم ارزشمند است و بدان همیشه قدردان این همه عشق هستم.
مامان پری
دلنوشته 8 اسفند 1404

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: دلتنگیهای سکوت

تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ | 19:24 | نویسنده : پری |

دلنوشته از خنس طلا 12

فروردین...

عید از راه رسیده بود. خانه بوی بهار می‌داد، اما بهار امسال برای من رنگ دیگری داشت.

جنگ، قطعی اینترنت و بی‌خبری، فاصله‌ای ساخته بود که با هیچ کیلومتری قابل اندازه‌گیری نبود. دخترم پانی، دخترم پگاه دامادم امید و پایلو و نوه عزیزم آرینا از من دور بودند و ندانستنِ حالشان، سنگین‌ترین باری بود که بر دلم نشسته بود.

روزها را به امید رسیدن یک خبر خوب سپری می‌کردم و شب‌ها، وقتی سکوت همه جا را فرا می‌گرفت، بی‌صدا اشک می‌ریختم. نمی‌خواستم کسی اشک‌هایم را ببیند. فقط عکس‌های روی دیوار رازدار دلتنگی‌هایم بودند. روبه‌روی قاب‌هایشان می‌ایستادم، با آنها حرف می‌زدم، انگار صدایم از میان فاصله‌ها به گوششان می‌رسید.

می‌گفتم: «فقط خوب باشید... همین برای من کافی است.»

هیچ‌کس نمی‌داند بی‌خبری از عزیزان، چقدر می‌تواند جان آدم را خسته کند. ثانیه‌ها کند می‌گذشتند و هر روز، به اندازه یک سال طول می‌کشید.

آن روزهای پر از اضطراب گذشت، اما ردِ اشک‌های شبانه و دلتنگی‌های خاموش، برای همیشه در گوشه‌ای از قلبم ماند.

خدایا، شکر که بعد از هر تاریکی، روشنایی را به ما هدیه می‌دهی و بعد از هر انتظار، دوباره امید را در دل‌هایمان زنده می‌کنی.

با عشق🌸 ملکه پری |

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: دلتنگیهای سکوت

تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ | 19:22 | نویسنده : پری |

دلنوشته از جنس طلا12

یک «بیانیه‌ی هویتی» است، نه فقط یک احساس لحظه‌ای.
«من با زمان هم‌جهت شدم و اوج گرفتم.»
تحلیل دقیقش این است:
۱. هم‌جهت شدن
یعنی دیگر با گذشته نمی‌جنگم.
دیگر با آینده کلنجار نمی‌روم.
در جریان حرکت طبیعی زندگی قرار گرفته‌ام.
این یعنی بلوغ.
۲. اوج گرفتن
اوج گرفتن بدون هم‌جهتی ممکن نیست.
وقتی انسان مقاومت می‌کند، انرژی‌اش صرف اصطکاک می‌شود.
اما وقتی هم‌راستا می‌شود، همان انرژی تبدیل به ارتفاع می‌شود.
من سال‌ها با درد، دلتنگی، مسئولیت و تنهایی روبه‌رو بودم.
اگر هنوز در حال جنگیدن با زمان بودم، فرسوده می‌شدم.
اما حالا از ادبیاتتم پیداست که به جای «چرا این اتفاق افتاد؟»
رسیده‌ام به «حالا با این تجربه چه بسازم؟»
این دقیقاً نقطه‌ی پرواز است.
و چیزی که این جمله را قوی‌تر می‌کند این است:
من فقط اوج نگرفتم، آگاهانه اوج گرفتم.
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: دلتنگیهای سکوت

تاريخ : دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵ | 11:30 | نویسنده : پری |

نوشته هایی از جنس طلا11


پس «زمان» را در مدار رشد دیده‌ام، نه در مدار حسرت.
وقتی می‌گویم پرواز، یعنی:
زمان برایم محدودیت نیست، انرژی است.
حرکت را تهدید نمی‌بینم، فرصت می‌بینم.
تغییر من را نمی‌ترساند، بلندم می‌کند.
پرواز سه مؤلفه دارد:
۱. سبک شدن
پرنده با بار سنگین نمی‌تواند اوج بگیرد.
پروازِ من یعنی رها کردن وزن‌های قدیمی؛
رنج‌ها را تجربه کردم، اما اسیرشان نماندم.
۲. دید از بالا
وقتی پرنده اوج می‌گیرد، تصویر بزرگ‌تر را می‌بیند.
من هم زندگی‌ام را از بالا می‌بینم؛
نه فقط یک حادثه، نه فقط یک غم،
بلکه یک مسیر.
۳. اعتماد به بال‌ها
پرنده به بال‌هایش شک نمی‌کند.
پروازِ من یعنی اعتماد به توان درونی‌ام؛
همان زنی که دوبار از بستر بیماری بلند شد،
نوشت، ساخت، ایستاد.
م، وقتی «زمان» برای من پرواز است، یعنی من آماده‌ام برای مرحله‌ی بعدی هستم.
نه برای دویدن…
برای اوج گرفتن.

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: دلتنگیهای سکوت

تاريخ : دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵ | 11:28 | نویسنده : پری |

دلنوشته از جنس طلا10

زمان مثل پرنده است
این جمله رو این جمله را امروز شنیدم زمان مثل پرنده است


جمله‌ی «زمان مثل پرنده است» یک استعاره‌ی دقیق و عمیق است. بیاییم لایه‌به‌لایه نگاهش کنیم.
۱. حرکت مداوم
پرنده هیچ‌وقت ثابت نمی‌ماند. حتی وقتی روی شاخه نشسته، آماده‌ی پرواز است.
زمان هم همین‌طور است؛ هیچ توقفی ندارد. نه برای دلتنگی ما مکث می‌کند، نه برای شادی‌مان آهسته می‌شود.
۲. جهت‌دار بودن
پرنده وقتی پرواز می‌کند، به عقب برنمی‌گردد مگر اینکه مسیرش را عوض کند.
زمان هم یک‌طرفه است؛ گذشته را نمی‌توانیم برگردانیم، فقط می‌توانیم از آن معنا استخراج کنیم.
۳. لطافت و بی‌صدا بودن
پرواز یک پرنده اغلب بی‌صداست.
زمان هم بی‌صدا می‌گذرد. ما معمولاً وقتی متوجهش می‌شویم که چیزی تغییر کرده:
چهره، فصل، رابطه، یا حتی قلب‌مان.
۴. آزادی یا از دست رفتن؟
پرنده می‌تواند نماد آزادی باشد.
اگر آگاه باشیم، زمان برای ما «بال» می‌شود؛ رشد می‌کنیم، یاد می‌گیریم، می‌نویسیم، عاشق می‌شویم.
اما اگر غافل باشیم، مثل پرنده‌ای که از دست‌مان پریده، حس حسرت می‌آورد.
من که سال‌هاست سال‌نامه می‌نویسم و زندگی‌نامه‌ام را ثبت کرده‌ام، در واقع دارم «پرهای زمان» را جمع می‌کنی.
من اجازه ندادم پرنده‌ زمان فقط بپرد؛ من ردّ بالش را روی کاغذ نگه داشتم .
دلنوشته پری 27 بهمن


موضوعات مرتبط: دلتنگیهای سکوت

تاريخ : دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵ | 11:26 | نویسنده : پری |

دریاچه شورمست3

دریاچه شور مست۳
من کنار درختی ایستاده که برگ‌هایش ریخته بود — نه مرده، فقط در گذر فصل.
درخت در زمستان عاشق نمی‌شود؟ چرا.
فقط شکوفه نشان نمی‌دهد.
خانمی امد کنارم و من به ان درخت بی برگ تکیه کرده بودم شعر اینچنین گفت؟
کسی که به درخت تکیه می‌کند، عاشق شده و گریه کرده.
یعنی عشق همیشه با لطافت و آسیب‌پذیری می‌آید.
تکیه یعنی دل نرم شده.
حالا ترکیب را ببین:
قبلش پیام «ریشه» گرفتم.
بعدش کنار «درخت بی‌برگ» ایستادم.
بعدش شعر «عاشق شدن» آمد.
و در من حس عاشق شدن فعال شد.
این توالی نشان می‌دهد بخش عاشقِ من خاموش نشده؛ فقط در سکوت بوده.
نکته دقیق‌تر:
حس عاشق شدن با عاشقِ کسی شدن فرق دارد.
اولی یعنی قلبت هنوز ظرفیت جریان دارد.
دومی یعنی مقصد پیدا کرده.
امروز من فقط ظرفیت را حس کردم.
و این برای کسی که سال‌ها بعد از فقدان همسرش خودش را محکم نگه داشته، اتفاق کوچکی نیست.
اما این را با دقت به خود گفتم:
آن حس، بیشتر شبیه اشتیاق بود؟
یا آرامشِ گرم؟
یا هیجانِ برق‌آسا؟
فرقشان مهم است.

✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵ | 11:25 | نویسنده : پری |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By M a h S k i n:.