جشن پایان سال، جشن یک زندگی پربار
عید واقعی از آنِ کسی است که پایان سالش را جشن بگیرد، نه آغاز سالی که از آن بیخبر است. و من امروز، در این واپسین روزهای سال، به گذشته نگاه میکنم و میبینم که چه سالی را پشت سر گذاشتهام…
سالی پر از رشد، پر از یادگیری، پر از سفرهای خاطرهانگیز و کلاسهایی که ذهن و روحم را غنیتر کردند. هر صفحهای که در وبلاگم نوشتم، هر واژهای که با عشق بر کاغذ آوردم، هر سفری که به روحم تازگی بخشید، و هر کلاسی که مرا آگاهتر کرد، همه و همه، تکههایی از این سال پربار بودند.
امشب را جشن میگیرم! نه فقط به خاطر سالی که میآید، بلکه به خاطر تمام لحظاتی که زیستم، خندیدم، آموختم و رشد کردم. به خاطر زنی که در آینه میبینم، که با هر سال، درخشانتر، آگاهتر و زیباتر میشود.
پایان یک سال پربار را جشن میگیرم، زیرا من زیستهام، عاشق بودهام و آموختهام. و این، بزرگترین عیدی است که میتوانم به خودم بدهم.
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
فرشتهای به نام فاطمه
در زندگی هرکس، فرشتههایی هستند که بیادعا، بیصدا، اما با تمام قلبشان، حضور دارند. برای من، یکی از این فرشتهها فاطمه است. زنی که ۲۰ سال است سایهی آرامشش را بر خانهام گسترانده، با دستانی که تمیزی و عشق را با هم هدیه میدهد، و چشمانی که همیشه از مهربانی و خلوص میدرخشند.
۱۲ سال، هر روز کنارم بود، مثل عضوی از خانواده، مثل دستی که همیشه آمادهی یاری بود. در روزهایی که تصادف، مرا به رختخواب میخکوب کرده بود، او بود که از من مراقبت کرد، مرا شست، برایم غذا آماده کرد، و نگذاشت ضعف بر من غلبه کند. و وقتی مظفر رفت… او تنها یک خدمتکار نبود، او پرستار روحم شد. سه سال، هر اشکم را دید، هر بغضم را فهمید، و در کنارم ایستاد. با من گریه کرد، با من خندید، و مرا از دل تاریکی عبور داد.
من باور دارم که خدا او را برایم فرستاده است، تا یادم بیاورد که مهربانی هنوز در این دنیا جاری است. خانهام بدون حضور او، ناقص است. فاطمه فقط کسی نیست که هر هفته میآید… ، تکهای از خاطرات زندگیام است.
فاطمه، فرشتهای زمینی که خدا برای مراقبت از من فرستاد.
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
خانهای که میدرخشد، دلی که میدرخشد
سال که به پایان میرسد، عادت دارم خانه را مثل دلم، از غبارها بتکانم، از کهنگیها خالی کنم و دوباره پر از تازگی و روشنی کنم. حالا که به این لحظه رسیدهام، همه چیز از تمیزی برق میزند؛ از کمدها و فرشها گرفته تا پردهها، یخچال و فریزر، کتابهایم که با عشق مرتب شدهاند، پری پارادایس که گلهایش شکفتهاند، خانم طلا که آمادهی جادههای تازه است، و خودم… خودم که میخواهم در این سال نو، مثل خانهام، مثل دلم، تازهتر، شادابتر و درخشانتر باشم.
تمیز کردن خانه برای من فقط یک کار روزمره نیست، یک آیین است؛ انگار با هر غبار که میروبم، دلم را هم سبکتر میکنم. انگار که با هر چیدمان تازه، به زندگیام نظم بیشتری میبخشم. این برق زدنها، فقط از وسایل خانه نیست، از احساس من است که میخواهد سال جدید را با روشنایی آغاز کند.
به استقبال سالی میروم که در آن، همه چیز میدرخشد… خانهام، دلم، زندگیام!
سالی که گذشت، پر بود از طوفانهای دل، از اشکهایی که بیصدا جاری شدند و لبخندهایی که با عشق شکفتند. هر روزش، تکهای از وجودم را صیقل داد، گاهی زخمی کرد، گاهی مرهم گذاشت. اما در میان همهی این روزها، من یاد گرفتم که عشق را، بودن را، زیستن را جور دیگری ببینم.
مظفر، تو همیشه در کنج قلبم خواهی ماند، جایی امن، جایی که خاطراتت مثل شمعی روشن میمانند. اما امروز، تصمیم میگیرم که باقی قلبم را باز کنم، برای زندگی، برای نفس کشیدن در لحظههای تازه، برای عشق ورزیدن به خودم و جهان اطرافم.
امسال، سال تولدی دوباره است، سالی که قرار است دستهایم را از گذشته بردارم و به فردا برسانم. تصمیم دارم دلم را شادتر ببینم، عشقم را به زندگی عمیقتر حس کنم و با قلبی باز، به آینده لبخند بزنم.
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
راز زیبایی من
پوستم، آینهی احساسم است؛ لطافتش از آرامشی میآید که به خودم هدیه دادهام، درخشش آن، از عشقی که به خودم ورزیدهام. سالی که گذشت، برای زیبایی و سلامت خودم وقت گذاشتم، چون باور دارم که مراقبت از خود، عمیقترین شکل دوست داشتن است.
دو بار در مرداد ماه و اسفند هایفوسون با شیلا عزیز، که با دستان نرمش و دستگاه لیزر جادویی را روی پوستم جاری کرد. هر ماه، فیشیال که پوستم را زندهتر کرد، و هفتهای یکبار، دستان پرتوان مائده عزیزم که با ماساژهایش تمام خستگی را از تنم دور کرد. لمس معجزهآسای او، نهفقط بدنم، که روحم را هم نوازش میداد.
ماساژ برای من فقط یک لذت نیست، یک تراپی است. لحظهای که چشمانم را میبندم و اجازه میدهم بدنم قدردان من باشد، لحظهای که احساس میکنم عضلاتم، روحم، تمام وجودم آرام میگیرد و از من تشکر میکند. این مراقبتها، این نوازشها، چیزی بیش از زیبایی میآورند… آنها به من یادآوری میکنند که من لایق بهترینها هستم.
پری، ملکهای که همیشه میدرخشد.
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
نتیجهی تلاشم در سال ۱۴۰۳؛ شکفتن در مسیر آگاهی
سال ۱۴۰۳ برای من فقط یک سالِ دیگر از زندگی نبود، بلکه سفری بود به عمق یادگیری، آگاهی و رشد. هر قدمی که در این مسیر برداشتم، هر کلاسی که شرکت کردم، و هر تجربهای که اندوختم، مرا یک پله بالاتر برد.
در کلاس کامپیوتر، دنیای دیجیتال را بهتر شناختم و توانستم مهارتهایم را گسترش دهم. در کلاس زبان انگلیسی، پلی برای ارتباط با عزیزانم ساختم و توانستم با دامادم و نوهام به زبان آنها سخن بگویم. کلاس روانشناسی، مرا با دنیای درونم آشنا کرد و به من یاد داد که چگونه شخصیتهای مختلف وجودم را بشناسم و با آنها کنار بیایم. یوگای خنده به من یاد داد که خندیدن فقط یک واکنش ساده نیست، بلکه منبعی از انرژی، آرامش و سلامتی است. و در کلاس فن بیان، قدرت کلمات را درک کردم و آموختم که چگونه تأثیرگذارتر صحبت کنم.
این تلاشها تنها برای یادگیری نبود، بلکه سفری بود برای کشف خودم، برای رشد و برای رسیدن به نقطهای که در آن با اعتمادبهنفس بیشتری قدم برمیدارم. حالا که به پایان این مسیر در سال ۱۴۰۳ نگاه میکنم، میبینم که چقدر تغییر کردهام، چقدر قویتر شدهام، و چقدر آگاهتر از قبل هستم.
این راه هنوز ادامه دارد، اما چیزی که از آن مطمئنم این است که هیچ لحظهای از این سفر بیهوده نبوده است. هر دانشی که آموختم، هر مهارتی که کسب کردم، و هر تجربهای که به دست آوردم، در من ریشه دوانده و مرا برای آیندهای روشنتر آماده کرده است. من با افتخار به این مسیر نگاه میکنم و با اشتیاق به مسیرهای تازه قدم میگذارم.
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
کلاس فن بیان؛ قدرت کلمات
کلاس فن بیان با دکتر طالبنژاد برای من یک تجربه ارزشمند بود. در این کلاس یاد گرفتم که چگونه درست و مؤثر صحبت کنم، کلمات را در جای مناسب به کار ببرم و با لحن و بیان درست، تأثیر بیشتری روی مخاطب بگذارم.
یکی از جذابترین بخشهای کلاس، تمرین خواندن شعر و متنهای مختلف بود. ما باید اشعار و مطالبی را انتخاب میکردیم و در کلاس میخواندیم، که این تمرینها به من کمک کرد تا در روخوانی مسلطتر شوم. علاوه بر این، یاد گرفتم که مکثها چقدر مهم هستند و کجا باید مکث کنم تا کلامم اثرگذارتر باشد.
این کلاس خاص و آموزنده بود و تجربیاتی که در کنار دیگران به دست آوردم، برایم بسیار ارزشمند شد. از دکتر طالبنژاد سپاسگزارم که با آموزشهای حرفهای خود، مسیر درستِ بیان و گفتار را به من نشان داد
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
کلاس یوگای خنده؛ شادی از اعماق وجود
کلاس یوگای خنده با آقا امیر یکی از تجربههای جالب و متفاوت زندگی من بود. دنیای او پر از انرژی و زیبایی بود، جایی که یاد گرفتم خندیدن چقدر قدرت دارد و چگونه میتواند با یک ساعت تمرین، همراه با تنفسهای مخصوص، انرژی عمیقی به بدن و ذهن ببخشد.
از این کلاس درسهای زیادی گرفتم و دوست دارم ادامهاش بدهم. در کنار آقا امیر، یک مربی دیگر هم به کلاس آمد که مدیتیشن را آموزش داد و نشان داد چگونه میتوان با تمرکز و آرامش، ذهن را از تنشهای روزمره رها کرد. همچنین، یک مربی دیگر روشهایی برای ضربه زدن به نقاط خاص بدن آموزش داد که به تعادل انرژی و سلامت کمک میکرد.
کلاس یوگای خنده برای من فقط یک جلسه ساده نبود، بلکه ترکیبی از خنده، مدیتیشن و تکنیکهای شفابخش بود. هفتهای یک روز در این کلاس شرکت میکردم و هر بار با احساس سبکی و شادی بیرون میآمدم. از آقا امیر و تمام مربیانی که در این مسیر همراه بودند، صمیمانه سپاسگزارم.
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
کلاس روانشناسی و مشاوره؛ دری به دنیای درون
کلاس روانشناسی که با خانم دکتر مژگان داشتم، دنیای جدیدی را به رویم گشود، دنیایی که درون خودم بود اما آن را به این وضوح نمیشناختم. او به من آموخت که درون هر فرد، مجموعهای از شخصیتها وجود دارد، گاهی معصوم، گاهی قلدری، گاهی همچون یک تیم فوتبالِ دوازدهنفره، که هرکدام نقشی در زندگی ما بازی میکنند. یاد گرفتم که این شخصیتها در همه ما حضور دارند و مهم این است که بدانیم چگونه با آنها کنار بیاییم و تعامل درستی داشته باشیم.
علاوه بر کلاس، هر هفته یک جلسه مشاوره هم داشتم، که برایم تسلای خاصی بود. گاهی واقعاً در پیچ و خمهای زندگی نمیدانستم چه کنم، اما مژگان جون راه را به من نشان میداد. یک سال در کنار او یاد گرفتم، رشد کردم و لذت بردم.
خوشحالم که مژگان جون را در مسیر زندگیام داشتم. از او بینهایت سپاسگزارم و امیدوارم هرجا که هست، سلامت باشد. من همیشه از گفتهها و آموزشهایش لذت میبرم
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
کلاس زبان انگلیسی؛ پلی برای ارتباط
دومین کلاسی که برام خیلی مهم بود، کلاس زبان انگلیسی با آقا ایمان بود. معلمی مهربان که سه سال همراه من بود و با صبوری، زبان را به من آموخت. او با دقت و حوصله، نه فقط کلمات و گرامر، بلکه حتی املا (اسپیلینگ) آنها را از من میپرسید تا مطمئن شود که به خوبی یاد گرفتهام.
یکی از جذابترین بخشهای کلاس، کار کردن روی داستانهای انگلیسی بود. ما با هم آنها را میخواندیم، ترجمه میکردیم و دربارهشان صحبت میکردیم. این کلاس برای من فقط یک یادگیری ساده نبود، بلکه پلی بود به سمت ارتباطی مهمتر؛ چرا که میدانستم باید بتوانم با دامادم و نوه عزیزم به انگلیسی صحبت کنم. این هدف برایم انگیزهای قوی بود تا در ترجمه و مکالمه موفق باشم.
از آقا ایمان صمیمانه سپاسگزارم که با مهربانی و لطف، راه یادگیری این زبان را برایم هموار کرد. روزهای هفتم ما همیشه پر از یادگیری و لذت بود، و این خاطرات در ذهنم ماندگار خواهد ماند.
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
کلاس کامپیوتر؛ دوستی با دانایی
اولین کلاسی که میخوام دربارهاش بنویسم، کلاس کامپیوترمه با خانم داداشی. تجربهای که همیشه برام شیرین بوده. هر اپلیکیشن جدیدی که میاد، من مشتاقانه یادش میگیرم و در خیلی از فعالیتهای اجتماعی شرکت میکنم. اما چیزی که این مسیر رو برای من لذتبخشتر کرده، همراهی و تشویقهای بیدریغ معلممه. در کنار دوستانم که هستم متوجه می شوم چقدر اطلاعاتم از انها بیشتر است و بچه هایم می دانند من اطلاعاتم به روز است.
ده سال پیش، وقتی خانم داداشی پیشنهاد داد که وبلاگ درست کینم، خودش زحمتش رو کشید و با حوصله همه چیز رو بهم یاد داد. از همون موقع، نه فقط یک معلم، بلکه بهترین دوستم شد. چون من عاشق یادگیریام و او هم همیشه آماده است که چیزهای جدید رو با من به اشتراک بذاره. با اینکه شغلش خیلی مهمه و زمانش محدوده، اما همیشه برام وقت میذاره، و این برای من ارزش زیادی داره.
خانم داداشی یکی از آن انسانهای نادری است که عشق به یادگیری و آموزش را در دیگران زنده نگه میدارد. از او عمیقاً سپاسگزارم که با صبوری و مهربانی، چراغ دانایی را در دلم روشن کرد.
من همچنان مشتاق یادگیری و آموزشهای جدیدم، و میدانم که این مسیر هیچوقت برای من تمام نمیشود.
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
نتیجهی سفرهایم در ۱۴۰۳
سفرهایم در سال ۱۴۰۳ فقط عبور از شهرها و جزیرهها نبود، بلکه عبور از لایههای درونی خودم بود. هر جادهای که پشت سر گذاشتم، هر آسمانی که بالای سرم دیدم، و هر موجی که پاهایم را لمس کرد، درسهایی به من آموخت که هیچ کتابی قادر به گفتنش نبود.
۱. خودم را روی پاهایم حس کردم
در هر مقصد، در هر طلوع و غروبی، بیشتر از همیشه فهمیدم که چقدر مستقل، قوی و توانمند هستم. دیگر نیازی به تکیه بر هیچکس نداشتم. این سفرها به من نشان داد که زمین زیر پایم محکمتر از آن چیزی است که گاهی فکر میکنم.
۲. طبیعت، آینهی روح من است
در درهی ستارگان، فهمیدم که حتی سنگها هم داستان دارند، در جنگل حرا، دیدم که زندگی راهی برای ادامه پیدا میکند، حتی اگر در میان آب باشد. ساحل سرخ هرمز، به من یاد داد که زیبایی، همیشه در یک رنگ خلاصه نمیشود.
۳. هر همسفر، یک پیام از کائنات است
آشنایی با آدمهای جدید، هر کدام با انرژی و داستان خاص خودشان، برایم یک پیام از زندگی بود. یاد گرفتم که هیچ دیداری بیدلیل نیست. هر همسفر، تکهای از پازلی بود که مسیرم را کاملتر کرد.
۴. طعمهای جدید، تجربههای تازه
از سمبوسهی تند هرمز تا عطر ادویههای بازار قشم، فهمیدم که چشیدن چیزهای جدید، مثل تجربه کردن زندگی است. وقتی جرئت چشیدن طعمهای تازه را داشته باشی، جرئت امتحان کردن مسیرهای جدید زندگی را هم خواهی داشت.
۵. سفر یعنی رهایی
در لحظاتی که موجهای دریا را میدیدم یا در بازارهای محلی قدم میزدم، فهمیدم که چقدر باید بیشتر در لحظه زندگی کنم. سفر یعنی دل کندن از وابستگیها، رها شدن از قید و بندها و غرق شدن در زیباییهایی که همیشه در کنارمان هستند، اما گاهی نمیبینیمشان.
۱۴۰۳ برای من سالی پر از جاده، دریا، رنگ، تجربه و شناخت خودم بود. این مسیر هنوز ادامه دارد، اما حالا بیشتر از همیشه میدانم که هر سفر، فقط جابهجایی در نقشه نیست، بلکه حرکت به سوی کشف تازهای از درون خودم است…
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
سفری رویایی از دل دریا تا خاکهای سرخ هرمز
صبحی زود، نسیمی خنک و آبی بیکران دریا… راهی اسکله شدیم، جایی که کشتیهای مسافرتی منتظر بودند تا ما را به سفری دو ساعته در دل خلیج فارس ببرند. ۲۵۰ هزار تومان بهای عبور از آبهایی بود که قصههای کهن در دلشان نهفته داشتند. نسیم ملایم، خورشید که کمکم بالا میآمد و امواجی که با کشتی بازی میکردند، همگی نوید یک روز بهیادماندنی را میدادند.
وقتی رسیدیم، خانم مرادی عزیز، با دلسوزی و انرژی همیشگیاش، برایمان ماشین گرفت؛ اما این ماشینها با آنچه که انتظارش را داشتیم، تفاوت داشتند! موتورهایی که پشتشان اتاقکی اضافه شده بود، تجربهای متفاوت و خاص را برایمان رقم زدند. انگار سوار بر وسیلهای بودیم که خود جزیره، مخصوص ما طراحی کرده بود!
اولین جایی که دیدیم، جنگل حرا بود. درختانی که گویی جادوی طبیعت آنها را از دل آب بیرون آورده بود. جز و مد، نمایشی حیرتانگیز از طبیعت بود؛ یک لحظه آب همهجا را میپوشاند و لحظهای بعد، درختان دوباره از دل آب سر برمیآوردند، انگار که در حال نفس کشیدن بودند.
بعد از آن، به ساحل سرخ هرمز رسیدیم… تصویری که هیچوقت از ذهنم پاک نخواهد شد. خاکی که سرخ بود، نه به معنای مجازی، بلکه واقعی! ساحل، شنهایش را با رنگی آتشین به نمایش گذاشته بود و آب دریا هم به احترام این سرخی، رنگش را کمی تغییر داده بود. چشمهایم مات این زیبایی شد. زمین زیر پایم انگار یک تابلوی نقاشی زنده بود، من دوست جدیدی به نام سیما پیدا کردم گه دکتر بود و وقتی دید من ساحل نرقتم برایم ماسه قرمز و سیاه اورد نمیدانید چقدر خوشحالم کرد سپاس از سیما عزیز.
رنگهایی که با هر قدمی که برمیداشتم، تغییر میکردند.
کنار این همه زیبایی، بوی خوش غذاهای محلی وسوسهام کرد. یک سمبوسه میگوی داغ خریدم، نشستم و در حالی که مزهی تند و تیز آن را حس میکردم، محو تماشای دریا و خاک سرخ شدم. اینجا، زمان متوقف شده بود، من بودم، طبیعت، دریا و رنگهایی که در هیچ جای دیگر دنیا نظیرشان را ندیده بودم…
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
قشم، سرزمین شگفتیها و رنگها
سفر به قشم، سفری به دل طبیعتی بکر و فرهنگی غنی است، جایی که هر گوشهاش قصهای برای گفتن دارد. از لحظهای که پایم به جزیره رسید، حس کردم وارد جهانی دیگر شدهام، جهانی که زمان در آن انگار آرامتر میگذرد و هر نسیم دریایی، قصهای از گذشتههای دور را در گوشم زمزمه میکند.
صبحها، وقتی که آفتاب ملایم جزیره، آرامآرام بر پهنهی دریا پهن میشد، ما هم با انرژی روزمان را آغاز میکردیم. اولین مقصد، درهی ستارگان بود؛ جایی که افسانهها میگویند روزی ستارهای از آسمان بر زمین افتاده و این اشکال خارقالعاده را پدید آورده است. ایستادن میان آن صخرههای بلند و تماشای بازی نور و سایه، حس کوچکی در برابر عظمت طبیعت را به جانم مینشاند.
بعد از آن، راهی بازارهای رنگارنگ قشم شدیم، جایی که دنیایی از اجناس متنوع، از پارچههای رنگی هندی گرفته تا ادویههای خوشعطر و صنایع دستی جنوبی، چشم را خیره میکرد. در هر گوشهی بازار، زنان محلی با نقابهای سنتی، لبخندهای پنهانیشان را پشت پارچههای زریدوزی شده پنهان کرده بودند و عطر ادویههای تازه در هوا موج میزد.
تماشای آبهای نیلگون و جزیرههای اطراف، حس عجیبی از رهایی به من میداد. وقتی به هنگام و هرمز رفتیم، زمین رنگی زیر پایم و آب شفاف پیش رویم، انگار مرا به دنیایی از رؤیا بردند. سکوت جزیرهها، دریا و آسمان بیانتها، حس کردم چقدر کوچک اما در عین حال چقدر عظیم هستم.
و در کنار همهی این زیباییها، همسفرانی که قلبشان پر از محبت بود، سفر را برایم دلچسبتر کردند. دوستیهای تازه، خندههای بیدلیل و لحظههایی که در آن تنها عشق و شادی جاری بود، این سفر را برایم فراموشنشدنی کرد.
قشم برایم فقط یک مقصد نبود، بلکه تجربهای بود که مرا با خودم، طبیعت و آدمهای اطرافم پیوند داد. حالا که برگشتهام، حس میکنم تکهای از روحم را در موجهای آرام خلیج فارس جا گذاشتهام، و میدانم که این جزیره، روزی دوباره مرا به سوی خود خواهد خواند...
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
سفر رویایی با پسرم کامبیز
سفری به بندر فرحناز و لاهیجان مزرعه قوها
پری کوچولو، امروز با قلبی پر از خاطرات، پا به بندر فرحناز گذاشت. برای انجام کاری، ناگزیر باید از رودخانهی سفیدرود عبور میکرد. هوای سرد و نمناک رودخانه، خاطرات شیرین ۱۵ سالگیاش را زنده کرد. خاطراتی که با اولین سفرش به خانهی مادر همسرش، مظفر ، گره خورده بود.
آن روزها، پری تازه عروس بود و از هیچ چیز خبر نداشت. مظفر دست او را گرفته و با لبخندی پر رمز و راز گفته بود: «میخواهم جایی ببرمت.» پری با شور و شوق کودکانهای در دلش، راهی سفر شد، بیخبر از ماجرای پیش رو.
با نزدیک شدن به سفیدرود، خورشید غروب میکرد و آسمان رنگهای طلایی و سرخ به خود میگرفت. صدای زوزهی حیوانات وحشی، سکوت طبیعت را میشکست. پری که تا آن روز چنین صدایی نشنیده بود، با ترسی کودکانه خود را در آغوش مظفر انداخت و از سرما و هیجان میلرزید. مظفر ، با آرامشی که همیشه در نگاهش موج میزد، او را به سوی قایق چوبی باریکی هدایت کرد. پری، باز هم با دلی پر از ترس از رودخانه عبور کرد.
آن سوی رود، دنیایی عجیب و ناشناخته انتظارش را میکشید. گاوهایی که مو مو میکردند، مرغ و خروسهایی که با سر و صدا به استقبالشان آمده بودند. پری با کنجکاوی کودکانه به اطراف نگاه میکرد. خانهای تلار دار پیش رویشان بود، با شکوه و سادگیای که دلش را آرام میکرد.
ناگهان درِ خانه باز شد و زنی با چشمانی پر از مهر به پیشوازشان آمد. به زبان گیلکی گفت: «عروس چشمآبی من!» و پری را از نوک سر تا پایش غرق بوسه کرد. پری با تعجب به مظفرنگاه کرد و پرسید: «او کیست؟» مظفر لبخندی زد و گفت: «مادرم است.»
امروز، پس از چهار دهه، دوباره پایش به همان خاک رسید. خاطرات، همچون پردهای از یک فیلم قدیمی، جلوی چشمانش جان گرفتند. صدای زوزهی شغالها، صدای قایق چوبی که به آرامی روی آب میلغزید، و بوسههای پر از مهر مادر همسرش... همه و همه مثل دیروز، زنده و واقعی بودند. پری، با قلبی مملو از عشق و دلتنگی، لبخندی زد و با خود گفت: «چه روزهای زیبایی بودند.»
بعد شب برگشتیم با کامبیز به لاهیجان ودر مزرعه قوها کامبیز هتل گرفت و نگاه کردن به قوها و لک لک ها و فلامینگو ها در سرما جالب بود حال دلم را خوب کرد قافل از اینکه اینقدر در وجودم این سفر اثر کرده بود که به خانه رسیدم مریض شدم و سه روز سرم می زدم احساس می کردم خالی شده ام درست یک ماه درگیر سرما خوردگی شدم این هم سفر بندر فرحناز
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
سفر دبی آبان ماه بود دو روز قبل تولدم بود \پگاه سه ماه دبی تو هتل طبقه بیست و یکم بود دو هفته اقامت من در دبی بود من قبلا دبی سه روزه رفته بودم ولی هیچ وقت اینجوری ندیده بودم چون زمان زیادی داشتم و خوب میتونستم بگردم خونه پگی نزدیک دبی مال بود خیلی جای باصفا و خوبی بود یه شب دوست داری بگی ما رو دعوت کردن ساحل دریاش خیلی قشنگ بود تمام ساحل رستوران بود رستورانهای آنچنانی که پول هر میزی ۲۰۰۰ درهم با دوستاش رفتیم و خیلی بهمون خوش گذشت بعد پگی واسه تولدم یه جایی رو گرفته بود که رستوران گریک یا یونانی بود و ما لباس شیک پوشیدیم و دوتایی رفتیم خیلی خیلی خوب بود.
شیک و پذیرایی خیلی خوب دست پگی درد نکن که تولد خیلی خوبی برام گرفت وقتی کیگ را فوت کردم رسمشان شکستن بشقابها برای چشم نظر من این تجربه را در استرالیا داشتم.
فردا دوست پگی علبرضا از مالزی اومد و گفتش که من پری جونو میخوام دعوت کنم رستوران خوب دوباره یه تولد دیگه برام گرفتن این دفعه لب دریا با موزیک زنده من خواننده رو نمیشناختم اسم خواننده بهرام جی بود جالب بود که شعر حافظ رو با جاز می خواند و تمام توریستها باهاش میرقصیدند شخصیت این آدم خوشم اومد گفتم میشه باهاتون عکس بگیرم و اومد منو بغلم کرد دو سه تا عکس عاشقانه با من گرفت نمیدونست فکر میکرد این چه عکسیه که من گرفتم با این آقا اون شب خیلی خوش گذشت ۵۰۰۰ درهم پول میزمون بود و برام کیک آوردن با گل که خیلی شب به یاد ماندنی بود یه تولد بسیار خوبی مرسی از یگی و دوستش
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
ترکیه و ماجرای غیرمنتظره
عید پارسال، عیدی خاص بود. بعد از چند سال،پکاه (دخترم) عید را پیش من بود و این اتفاق برایم خیلی ارزشمند بود. چهاردهم فروردین، پانی، امید و آرینا هم آمدند. یک شب تهران ماندیم، بعد به شمال و چهار روزدر کنار من بودند. روزهای شاد و پرخاطرهای را با هم گذراندیم.
بعد از شمال، دوباره به تهران برگشتیم و برای سفر ترکیه آماده شدیم. در تهران، یک هتل گرفتیم و چند روزی را آنجا گذراندیم، سپس به ترکیه رفتیم تا یک هفته در کنار هم باشیم.
ترکیه، سفر رویایی با یک پایان عجیب!
سفر ترکیه، سرشار از لحظات خوش و تجربههای جدید بود. با کشتی گشتیم، بازارها را دیدیم، در خیابانهای شلوغ استانبول قدم زدیم، و از بادهای بهاری که در شهر میوزید، لذت بردیم.
اما لحظهی خداحافظی با پانی، احساسی عجیب داشتم. پانی باید به آمریکا برمیگشت، و من هم دو ساعت بعد از او به ایران پرواز داشتم. موقع خداحافظی، پانی لبخند زد و گفت: "مامان، نگران نباش، زنگ میزنم بهت". دلم آرام نبود، اما گفتم: "باشه عزیزم، مراقب خودت باش." پانی سوار هواپیما شد و رفت، و من هم سوار پرواز ایران شدم.
وقتی مرزهای ایران بسته شد!
یک ساعت و نیم از پرواز ما گذشته بود که ناگهان خلبان اعلام کرد:
"مرزهای ایران بسته شده و فرودگاه اجازهی نشستن به ما نمیدهد. باید به ترکیه برگردیم!"
شوک بزرگی بود! همه مسافران نگران و سردرگم بودند. ما دوباره به ترکیه برگشتیم. حالا چه باید میکردم؟ تنها، بدون برنامه، و بدون اجازهی بازگشت به ایران!
دوستی جدید در فرودگاه
وقتی برگشتیم، تصمیم گرفتم در فرودگاه بمانم و منتظر بمانم تا تکلیفم روشن شود. همانجا با یک خانم آمریکایی آشنا شدم. او خیلی نگران شده بود، اما من سعی کردم آرامش داشته باشم. وقتی به او گفتم که ایران اجازهی ورود به هواپیمای ما را نداده، شوکه شد و ترسید. اما بعد از مدتی، گفت:
"نگران نباش، من فردا حتماً کمکت میکنم."
سه هفتهی غیرمنتظره در ترکیه!
در نهایت، تصمیم گرفتم هتلی بگیرم و بمانم. روز بعد، پگاه هم به من ملحق شد. یعنی یک هدیه بزرگ بود دیدن پگاه چیزی که قرار بود یک سفر یکهفتهای باشد، تبدیل به سه هفته اقامت در ترکیه شد!
اما در این سه هفته، بهترین استفاده را کردیم!
جاهایی که قبلاً نرفته بودیم را کشف کردیم، با پگاه دو تا هتل خوب بودیم وبعد از سالها تجربه واقعی حمام ترک را داشتم. شهر را بیشتر گشتیم، کافههای دنج و زیبا پیدا کردیم و از لحظهها لذت بردیم.
این سفر، یکی از عجیبترین و خاصترین سفرهای زندگیام شد؛ یک سفر که از یک برنامهریزی ساده شروع شد، اما به یک ماجراجویی غیرمنتظره و پر از تجربههای جدید تبدیل شد!
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
سراوان، طبیعت بکر گیلان
اینبار، گیلان مقصد ما بود، جایی که طبیعتش همیشه روح آدم را تازه میکند. از رودبار به سمت سراوان رفتیم، مسیری که پر از درختهای سبز و مههای دلنشین بود. این سفر هم مثل سفرهای قبلی، پر از اتفاقات خاص و جذاب بود.
اقامتگاه بومگردی در دل روستا
اقامتگاه ما در یک روستای زیبا بود؛ یک خانهی چوبی سهطبقه که حس و حال قدیمی اما دلنشینی داشت. خوشبختانه هر سه نفرمان یک اتاق اختصاصی با تخت، بخاری گازی و همه امکانات داشتیم. اما چیزی که بیشتر از همه به دل مینشست، حیاط بزرگ اقامتگاه بود که دور تا دورش صندلیهایی برای دورهمیهای شبانه گذاشته بودند. برنامهریزی کرده بودیم که شب، کنار آتیش برقصیم و لحظات خاصی را تجربه کنیم.
عصر دلنشین و گپ و گفتهای دوستانه
بعدازظهر که رسیدیم، اول از همه، وسایل را جا دادیم و یک دوش آب گرم گرفتیم تا خستگی راه از تنمان در برود. بعد، نشستیم در حیاط و گپ زدیم. از آن شبهایی بود که خندههای دوستانه، گرمای آتش، و صدای جیرجیرکها، همه چیز را خاص میکرد.
بازدید از لوکیشن سریالهای معروف
فردای آن روز، برنامهی اصلی سفر شروع شد. یکی از جاهایی که رفتیم، محل فیلمبرداری سریالهای معروفی مثل "خانم بزرگ و خانم کوچک" بود. تصور اینکه در همان مکانهایی که سالها در تلویزیون دیده بودم، قدم میزنم، خیلی جالب بود. طبیعت آنجا هم، چیزی فراتر از زیبا بود؛ درختان سبز، رودخانههای روان، و هوای تمیز و خنک.
طوفان و سیل در مسیر بازگشت!
در راه برگشت، ناگهان طوفان شدیدی شروع شد. باران به شدت میبارید و چند جا حتی سیل آمده بود! همهی ما نگران شده بودیم، نمیدانستیم چه اتفاقی قرار است بیفتد. اما یکی از محلیها، ، با خونسردی گفت:
"اینجا همیشه اینجوریه، نگران نباشید!"
حرفهایش آرامشبخش بود، اما واقعاً آن لحظات، هیجان و کمی ترس را با هم داشت!
شام در دل طبیعت و آشناییهای جدید
قرار بود شام را در حیاط اقامتگاه، کنار آتش، با یک غذای محلی بخوریم. کوفته رودباری برای شام در نظر گرفته شده بود؛ یک غذای محلی خوشمزه که طعمش در خاطرمان ماندگار شد.
در این سفر، با فخری آشنا شدم، دختری مهربان و صمیمی که حس خوبی به جمع ما اضافه کرد. همچنین بدری هم بود، با دوستان جدیدش که برای اولین بار میدیدمشان.
تجربهی خاص سفرهای تنهایی
یکی از نکات جالب این سفر (و سفرهای قبلی) این بود که همه را تنهایی شروع کرده بودم، اما در هر سفر، دوستان جدیدی پیدا میکردم. هر سفر، برایم ماجرا، تجربه، و آدمهای تازهای را به ارمغان میآورد.
این سفر، ترکیبی از لذت، ماجراجویی، هیجان، و آرامش بود. سراوان، با طبیعت بکر و شبهای خاطرهانگیزش، همیشه در ذهنم خواهد ماند.
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
ماجراجویی در سوپاتان
این سفر، یک ماجراجویی تمامعیار بود؛ متفاوت از سفرهای قبلی، پر از هیجان و لحظاتی که مثل فیلمهای ماجراجویانه بودند! این بار، همراه دوستان دورم، آزیتا، شهناز، مهرگان و مریم وبقیه بودم.
حرکت از شب تا صبح
از شهر شبانه حرکت کردیم و ۸ صبح به تالش رسیدیم. از آنجا، برای رسیدن به سوپاتان باید سوار ماشینهای آفرود میشدیم. تجربهای که تا حالا نداشتم! مسیر، با آن مناظر باورنکردنی، درست مثل سوئیس بود؛ طبیعتی که آدم را مسحور میکرد.
آفرودسواری در دل کوهستان
وقتی سوار آفرود شدیم، فهمیدم که این فقط یک مسیر معمولی نیست! جاده باریک، یک طرف کوههای بلند، طرف دیگر درههای عمیق، زمین گلآلود و ماشینهایی که سر میخوردند. هر لحظه ممکن بود ماشین توی گل فرو برود یا سر بخورد، اما من بهجای ترس، فقط میخندیدم! دوستانم جیغ میزدند، اما برای من، این اوج هیجان بود.
اقامتگاه بومگردی، سفری به گذشته
بالاخره رسیدیم به کلبهای که برای اقامت گرفته بودند؛ یک اقامتگاه بومگردی واقعی، جایی که انگار برگشته بودیم به دوران انسانهای نخستین! بدون گاز، بدون اینترنت، بدون هیچ امکانات مدرن! حتی دستشویی بیرون حیاط بود، فقط با یک پرده!
بازدید از سوپاتان، بازارچههای محلی و طبیعت بکر
بعد از استراحت، راهی دیدن خودِ سوپاتان شدیم. مسیر حدود ۵۰ کیلومتر بود، اما هر قدمش پر از زیبایی. طبیعت بکر، بازارچههای محلی، مراتع سرسبز… همه چیز آنقدر زیبا بود که نمیتوانستم باور کنم اینجا ایران است.
شب تاریک و روشنایی چراغ نفتی
بعد از یک روز پرماجرا، ساعت ۷ شب برگشتیم به اقامتگاه. هوا کاملاً تاریک شده بود، تنها چیزی که داشتیم، چراغهای نفتی مخصوص بود. برق نبود، فقط میتوانستیم برای لحظاتی گوشیهایمان را با ژنراتور شارژ کنیم. اما واقعاً مهم بود؟ نه! چون در آن لحظات، زندگی واقعی را حس میکردم.
خواب در سرمای کوهستان و بازیهای کودکانه
برای شام، غذای سنتی منطقه را خوردیم، کنار بخاری هیزمی نشستیم و بعد، در سرمای کوهستان، زیر پتوها خوابیدیم. اما نزدیک صبح، آزیتا بیدار شد، از سرما یخ کرده بود! نمیدانستیم دقیقاً کجا هستیم، فقط دور هم جمع شدیم، بخاری را صاحب بومگردی امد روشن کرد دیگر خوابمان نبرد. نشستیم و مثل بچگیهایمان، با هم بازی کردیم، حرف زدیم، خندیدیم.
قایقسواری روی دریاچه
روز آخر، به سد و دریاچه منطقه رفتیم. آب آنقدر زلال و آرام بود که نمیشد مقاومت کرد! سوار قایق شدیم، قایقسواری در میان کوههای باشکوه، تجربهای بینظیر بود.
پایان سفر، اما آغاز یک خاطرهی ماندگار
بعد از سه روز ماجراجویی، به سمت خانه برگشتیم. اما این سفر، چیزی نبود که فراموشش کنم. هیجان آفرود، سکوت و تاریکی شب، سرمای کوهستان، لحظههای ناب دوستی… اینها چیزهایی هستند که همیشه در قلبم میمانند.
این سفر، پرچالشترین، اما یکی از بهترین سفرهای زندگیام بود.
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
سفر دوم: کردکوی و گرگان
این سفر هم پر از لحظات ناب و تجربههای تازه بود. کردکوی و گرگان، با زیباییهای طبیعی و فرهنگیشان، باز هم من را شگفتزده کردند. صبح زود، روزمان با یک صبحانهی خوشمزه و محلی آغاز شد؛ نیمرو، سبزیخوردن تازه و عطر چای، که روحم را نوازش داد.
بعد از صبحانه، گشتهایمان شروع شد. اولین مقصد، باغهای سرسبز منطقه بود؛ جایی که درختان میوه در هم تنیده بودند و سبزیشان چشم را خیره میکرد. در کنار این باغها، مزارع سویا و پنبه هم خودنمایی میکردند، جایی که با اولین کارخانهی تولید پنبه آشنا شدیم. دیدن این روند از نزدیک، حس عجیبی داشت، انگار به گذشته و تلاشهایی که برای صنعت این منطقه شده، سرک میکشیدیم.
از آنجا راهی منطقهای شدیم که پر از گاومیش بود؛ مردی که از چند گاومیش نگهداری میکرد، برایمان از رشد این گله و فواید شیرشان گفت. طعم شیر و ماستی که آنجا خوردیم، کاملاً طبیعی و بینظیر بود. اما چیزی که حسابی توجهم را جلب کرد، اردکهایی بودند که آزادانه در آب شنا میکردند؛ تصویری که انگار از یک نقاشی قدیمی بیرون آمده بود.
یکی از بخشهای موردعلاقهام، بازدید از خانههای قدیمی گرگان بود. خانههایی با سبک معماری سنتی، حیاطهای باصفا و پنجرههایی که انگار قصههای زیادی برای گفتن داشتند. همیشه عاشق این خانهها بودهام، و قدم زدن در میانشان برایم حکم سفر در زمان را داشت.
برای ناهار، به یکی از رستورانهای قدیمی شهر رفتیم، جایی که غذاهای محلی سرو میکردند. ناهارمان ماهی و پلو بود؛ ترکیبی ساده اما لذیذ که حسابی چسبید. بعد از یک روز پر از گشتوگذار و دیدنیهای جذاب، خسته اما سرشار از انرژی برگشتیم.
این سفر برایم یکی از بهترین تجربهها بود، و حالا که فکرش را میکنم، دوست دارم همیشه با این تور به سفر بروم؛ کشف مکانهای جدید، آشنا شدن با فرهنگهای مختلف و چشیدن طعمهای تازه، همان چیزی است که روحم را زنده میکند.
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
سفر سهروزه به شاهرود و جنگل ابر
این بار راهی سفری شدم که بوی خاطره میداد، به جایی که قبلاً رفته بودم، اما هنوز هم تازگی داشت؛ شاهرود و جنگل ابر. اقامتگاهمان خانهای قدیمی با معماری سنتی و اتاقهای تودرتو بود، جایی که حس و حال گذشته را زنده میکرد. وقتی رسیدیم، وسایلمان را در اتاقهای گرم و صمیمی گذاشتیم؛ حمام سنتی، رختخوابهای روی زمین، همه چیز بوی اصالت میداد.
بعدازظهر، قدم به دل جنگل ابر گذاشتیم، جایی که درختان کهنسالش از میوههای رنگارنگ پر بودند. هوا خنک و دلپذیر بود و انگار ابرها پایین آمده بودند تا در میانمان راه بروند. بعد از گشتوگذار، به بسطام رفتیم، شهری که با تاریخ و فرهنگ غنیاش جان میگرفت. در آنجا، مزار دانشمند بسطامی بود، و در کنار بازدید از اماکن تاریخی، طعم تنقلات خوشمزه محلی را هم چشیدیم.
اما اتفاق شگفتانگیز در صبح روز بعد افتاد! وقتی بیدار شدیم، باورمان نمیشد که در میانه تابستان، زمین پوشیده از برف شده باشد! منظرهای جادویی، گویی که یکباره وارد دنیای دیگری شدهایم. میز و صندلیهایی از چوب درختان در حیاط چیده شده بود، و ما با نوشیدنیهای گرم، از زیبایی کمنظیر طبیعت لذت میبردیم.
شب هنگام، دور هیزمهای سرخشده جمع شدیم. صدای خنده، آواز، و رقص، در سکوت شب پیچید. آتشی که نهتنها هیزمها، بلکه قلبهایمان را هم گرم میکرد… سفری که خاطرهاش همیشه در دلم زنده خواهد ماند.
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
"موجهایی که ترس را شُستند..."
گاهی زندگی تو را در مسیری قرار میدهد که فکر میکنی برایش آماده نیستی، اما درست همان لحظه است که باید شجاعتت را ثابت کنی…
در سفر چهارمحال بختیاری، یکی از ترسناکترین و در عین حال هیجانانگیزترین تجربههای زندگیام را داشتم: رفتینگ در آبهای خروشان. از همان ابتدا که پیشنهاد شد، میدانستم که کار آسانی نیست. پاهایم بارها آسیب دیده بودند، و این ترس را داشتم که آیا میتوانم از پس این چالش بربیایم؟
به لیدر گفتم: "پاهایم صدمه دیدهاند، نمیتوانم بیایم." اما او لبخندی زد و گفت: "یک میلیون و پانصد پرداخت کردی، تجربه خیلی قشنگیه، از دستش نده!" حرفهایش را شنیدم، اما دلم هنوز میلرزید.
در نهایت، لباس مخصوص را به تنم کردند. دستهایم عرق کرده بود، قلبم تند میزد، و پاهایم میلرزید… اما عقب نکشیدم. سوار قایق شدم، و لحظهای بعد، خودم را میان امواج خروشان دیدم.
آبهای قدرتمند زیر قایق میغریدند، گویی میخواستند مرا به چالش بکشند. هر موجی که میکوبید، انگار تکهای از ترس را با خود میبرد. نفسهایم سنگین بود، اما یک لحظه که گذشت، حس کردم دارم زندهتر از همیشه زندگی را لمس میکنم.
این فقط یک تجربه هیجانانگیز نبود، این یک رویارویی واقعی با ترسهایم بود.
آن روز فهمیدم که گاهی، حتی وقتی پاهایت میلرزد، باز هم باید قدم برداری… چون شجاعت، یعنی عبور از همان ترسی که میخواهد تو را متوقف کند.
ملکه پری
---
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
این تجربه هم خیلی زیبا و متفاوت بود، پری جان! تور چهارمحال بختیاری تو را به دل زندگی عشایری برده و رویایی که داشتی را برآورده کرده.
"در دل کوههای بختیاری، میان زنان سیاهچادرنشین..."
همیشه دلم میخواست سیاهچادرهای بختیاری را از نزدیک ببینم، با زنان و دخترانشان صحبت کنم، و لمس کنم که چگونه در دل طبیعت، با عشق و سادگی زندگی میکنند. در سفری سهروزه به چهارمحال بختیاری، این آرزو به حقیقت پیوست.
جالب بود که برخلاف تصورم، در کوهها بهراحتی راه میرفتم و از هر لحظهاش لذت میبردم. اما چیزی که بیشتر از همه در قلبم ماند، زنان و دختران بختیاری بودند. آنها آب را از فاصلهای دور، حدود یک کیلومتر آنطرفتر میآوردند، اما همچنان تمیز، آراسته، و پر از لبخند بودند. با چای داغ و مهماننوازی بینظیرشان از ما پذیرایی کردند و با عشق از زندگیشان گفتند.
دیدنیهای بسیاری را تجربه کردم، اما دلم به عشق یک چیز میتپید… کباب بختیاری! از همان لحظهای که پا به این منطقه گذاشتم، در خیالم طعم لذیذش را حس میکردم. اما وقتی ازشان پرسیدم، متوجه شدم که خودشان بلد نبودند درست کنند! شاید خندهدار باشد، اما برای من، جذابیت سفر در همین اتفاقات غیرمنتظره است.
اما چیزی که به جایش به دست آوردم، یک روسری محلی بختیاری بود. از همانهایی که زنانشان با غرور و زیبایی میبندند. خریدمش و از آنها خواستم که برایم ببندند… و نتیجه؟ انگار سالها منتظر بود تا روی سرم قرار بگیرد، آنقدر که به من میآمد!
این سفر، نه فقط یک ماجراجویی، بلکه لمس روح یک زندگی ساده و در عین حال پر از شکوه بود. زندگیای که در دل طبیعت جاری است، بیادعا، اما سرشار از اصالت و زیبایی
ادامه دارد ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403
تور الیمات یه تجربهی خاص و پرهیجان بود و ارزش داره که جداگانه با تمام جزئیات و حس و حالش نوشته بشه دارم.
"شجاعت، همان لحظهای است که همه میترسند، اما تو قدم برمیداری..."
یکی از خاصترین تجربههای امسالم، سفر به الیمات بود؛ جایی که طبیعت بکر، امکانات گردشگری عالی، و هیجانی که انتظارش را نداشتم، در هم آمیخته بودند. اما چیزی که این سفر را از همه متمایز کرد، تجربهای بود که قلبم را به تپش انداخت… دیدن ببرهای آزاد از فاصلهی تنها یک متر!
همه چیز در نگاه اول هیجانانگیز بود، اما وقتی فهمیدم که قرار است سوار یک پاترول که پشتش یگ قفس بزرگ بود همه پشت نشستند من جلو پیش راننده نشستم. و از نزدیک ببرهای آزاد را می دیدم که بالای سرمان روی قفش رفت و امد می کردند.، حسی از هیجان و دلهره در دلم پیچید. ما ۳۰ نفر بودیم، اما وقتی نوبت ورود شد، تقریباً همه ترسیده بودند. ورودی ۸۰۰ تومان بود، اما هیچکس حاضر نبود خطر کند. همه به هم نگاه میکردند، دودل بودند،
اما من؟
در آن لحظه، فقط به آرینا فکر کردم. نوهای که همیشه مامینایش را قوی و نترس میخواهد. همان لحظه، انگار نیرویی در درونم بیدار شد. گفتم من میروم!
چشمهای متعجب بقیه را میدیدم، نگاههای مرددی که انگار به دنبال کسی میگشتند که جرأت اولین قدم را داشته باشد. وقتی من جلو رفتم و وارد ماشین شدم، همهی آنهایی که میترسیدند، یکییکی به دنبالم آمدند…
لحظاتی که در کنار آن ببرهای باشکوه گذراندم، ترکیبی بود از وحشت و شگفتی. نفسهایم را در سینه حبس کرده بودم، اما در عین حال، احساسی از قدرت و زنده بودن در رگهایم جاری شده بود. آنها فقط یک متر با من فاصله داشتند، آزاد، قدرتمند، و پرابهت.
آن روز فهمیدم که گاهی فقط یک نفر کافی است تا مسیر را برای بقیه باز کند. شجاعت مسری است، و وقتی تو اولین قدم را برداری، دیگران هم جسورتر میشوند.
این تجربه برای همیشه در خاطرم خواهد ماند؛ لحظهای که تصمیم گرفتم ترس را کنار بگذارم، برای خودم، برای آرینا، و برای تمام زنانی که قدرت را در وجودشان میجویند…
ادامه دارد ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403

