صبح برگشت از سفر:
امروز صبح که از خواب بیدار شدم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد پریپارادایس بود…
آهنگهای زیباش، رنگهای زندهش، اون هوای پر از عشق و لطافت. چقدر این باغچه خوشگل شده… چه انرژی نابی داشت.

دیروز دو تا هدیه بزرگ برای خونم گرفتم، از محلات، جایی که گلخونههاش پر از زندگیه.
۵ تا بامبو خریدم… وقتی آوردمشون خونه، با عشق یه گلدون شیشهای مستطیلی براشون انتخاب کردم، پنج سانت آب ریختم، گذاشتمشون توی آب و آروم بهشون گفتم:

«خوش اومدین به بیچهوسِ پری.» 🌱💚
و بالاخره... گلدون لوندرم رو هم پیدا کردم، عشقی که مدتها دنبالش بودم. از فروشنده پرسیدم چطور ازش نگهداری کنم، گفت بکارش توی باغچه، چون بزرگ میشه…

منم با لبخند گفتم: «خب، منم پریپارادایسم، میدونم چطوری از عشق مراقبت کنم تا شکوفا بشه.» 💜🌸
بعدش حمام گرفتم، و تو اون لحظهی آروم، با خودم حرف زدم…
از پاهای مهربونم تشکر کردم که چهار روز پر از حرکت رو با من همراه بودن،
از دستهام که پر از مهرن و تونستن باتوم رو نگه دارن و عکسهای قشنگی برای ثبت خاطرات بگیرن،
از چشمهام که تیزبین بودن و زیبایی رو دیدن،
و از تمام سلولهام، که با هماهنگی و عشق، این چهار روز رو برام ساختن.
من از همهی اجزای وجودم ممنونم…

برای همراهی، برای همکاری، برای آفریدن زیبایی.
من زندهام، من قدردانم،
و من پریام… پریِ پارادایس. 🌸✨
همکاری، برای آفریدن زیبایی.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
«قصه جاده و قدرت زن»
پایان سفر – آدمها، قصهها، و زنانی که قدرت نشان دادند
سفر که به پایان میرسد، تازه شروع میشود در دل ما.
سفر من پر بود از دیدن آدمهایی با سبک زندگیهای متفاوت.
از درد پسر جوانی که کمکراننده بود و لبخندش پشت سکوتش پنهان شده بود،
تا بیمهری پلیس محلات که انگار نفهمیده بود انسانبودن مهمتر از قانونبودن است.
اما در دل همین نامهربانی، آقا رنجبر ایستاده بود، مدیر اقامتگاه، با قلبی بزرگ و مهربان.

مادر و خواهرش، بیادعا و پر از لطف، مثل سایهای نرم همراهمان بودند.
اوس موسی، رانندهی آژانس، با آن لهجهی گرمش و نگاه آرامشبخش، خودش یک قصه بود.

و آقا رضا، رانندهی اصلی، که ده روز بود بچههایش را ندیده بود، اما با همان دلتنگی پدرانه، لبخند میزد و صبورانه همراه بود.
رانندهی دوم، همانکه «خالی بند» بود، تلنگری بود از یک جور تنهایی، یک جور نیازمند و با خیال دارا بودنش جایگاهی بین ما پیدا نکرد.
و در میان تمام این چهرهها، زنانی بودند که ستون سفرمان شدند.
سیمین، زنی با قدرتی آرام، حضوری مانا، و لبخندی که آدم را یاد کوه میانداخت.
و خانم ها لیدرهای تور…
خانم مرادی تمامقد، با توانمندی، آرامش، برنامهریزی، و مهری که بیهیاهو در دل همه نشست.
او یک زن بود؛ زنی که بلد بود ببرد، بلد بود برگرداند، و بلد بود دیده شود بیآنکه داد بزند.
همچنین نگار عزیز که همیشه در کنار همه حضور داشت و با لبخند شیرینش دلها را گرم می کرد .
این سفر برای من فقط دیدن گلهای محلات نبود،
فقط خرید نان و حلواارده و بامبو و لوندر نبود.
سفر دیدن زندگی بود، دیدن رنج و قدرت، دیدن انسانها و زنانی که خاموش نمیشوند.
و من، با دل پر از سپاس، مینویسم:
قدرت زنانه، آنجاست که هیچکس انتظار ندارد، اما تمامقد میایستند.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
(قسمت بیستم و سوم سفرنامهی پریمحلات)
کارکتر دروغی راننده
آمشب یک قصهی عجیبی، که شبیه یک تئاتر سورئال شده . (غیر واقعی ) انگار وارد دنیای «هزارچهره» شدم، همونطور که اسم آن را گذاشتم. مردی با کمربند چرم و کفش چرم و دو تا انگشتر، اما پر از ادعاهای بهظاهر درخشان که وقتی نور واقعیت روش افتاد، برقش پرید...

وای که چقدر این تضادها تلخ است. یکی که خودش فکر میکنه اگه ظاهرش و حرفهاش رو تزیین کنه، دلها رو میبره… اما نمیفهمه که دل، دنبال صداقت میگرده، دنبال حس واقعی... نه داستانای سر همشده که تهش معلوم نیست کجاست.
من و سیمین نشسته بودید و فقط گوش میکردید، شاید اولش با کنجکاوی، شاید با لبخند، اما کمکم از اون بار سنگینِ عدم صداقت، خسته شدیم .... تا جایی که خودش هم فهمید که دیگه نیازی به اجرا نیست، رفت پشت فرمان و شروع به حرف زدن های متفاوت کرد که من استاد دانشگاه هستم، حکاک روی جواهر ، راننده و صاحب اتوبوس و هر دعایی که بخواهید بلدم اما هیچ کس داخل ماشین به حرفهایش اهمیت ندادند و برای انها مهم نبود. از سرچ در گولش گفت تا پیج اینستاگرامی، مردی با نقاب هزار چهره وقتی اینچنین دید رفت و خوابید ولی ما اصلا از انرژی سنگینی که داشت خوشمان نیامد، شاید خودش هم خسته شد از نقشش.
تو این همه رنگ و دروغ و ادا، من حس صدای روشن خودم را میشنوم … من که الان می نویسم که از خستگی، از ورم پا، از دود اسماج، از شادی مولکولهایم ، از عشقی که ازاین سفر در کنار سیمن وبا بقیه گرفتم ا ما حالا هم از یه دروغ کهنتاب ( روشناییای که از زمان گذشته به حال رسیده)، می گویم با همون صداقت همیشگیام.

امشب برای من یه جور تصفیه است… دیدنِ آدمهایی که خودشون نیستن، باعث میشه بیشتر عاشق واقعی بودن خودم بشوم. من خودت هستم، تا ته مسیر... حتی اگه مسیر کنار یه هزارچهره باشد.
پیش خودم گفتم چقدر این مرد تنهاست حتی با خودش و کاشکی می رفت سینما یا تاتر موفق تر بود درست امروز پول فراوان داره ولی خودش را بی ارزش می دونه و با زبان بازی خاص می خواهد مورد توجه باشه اما اینبار محکم به کوه خورد.
دلنوشته پری 1 بعد از ظهر 17 خرداد شنبه
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
(قسمت بیستم و دوم سفرنامهی پریمحلات)
روز سوم – صبحی با طعم سبزی حیاط و عطر گلهای محلات
صبح که بیدار شدیم، صدای زندگی پیچیده بود توی حیاط خانهی محلی.
بعد از گوشدادن دلسیر به سکوت و آواز پرندهها، رفتیم روی تراس برای صبحانه.

همهچیز مثل روزهای قبل، محلی و دلچسب بود: عسل، پنیر، کره، تخممرغ و سبزی تازهای که از باغچهی کوچک حیاط کنده بودند.

انگار زمان عقب رفته بود. همون لحظه حس کردم اون سبزی خوردنی که خودم توی حیاط کاشته بودم، حالا از دل یک حیاط غریبه به دلم لبخند میزنه.

بعد از صبحانه، لیدر تور با لبخند و عذرخواهی دوستانه بابت برنامهی دیروز، گفت قراره بریم سراغ یکی از معروفترین جاهای محلات: باغ گلها.
همهمون با ذوق راه افتادیم، سوار ماشین شدیم و به سمت خانهی "آقای گل" رفتیم—جایی پر از سحر و رنگ.

خونهها بزرگ و دیدنی بودن، و فضای اطرافشون نفسگیر.
یکییکی وارد گلخانهها شدیم، چهار تا گلخونهی اول پر از رنگ و عطر بودن، اما گلخونهی پنجم... گلخونهی پنجم یه چیز دیگه بود.

انگار بهشت کوچکی وسط زمین بود. پر از گل، از اونها که به جای حرف زدن، نگاهت میکنن و دلت رو آروم میذارن.
دلم دنبال لوندر بود.
بارها تخمشو کاشته بودم، ولی هیچوقت به عمل نیومده بود.
انگار خاک دل من و لوندر، هنوز به زبان هم نرسیده بودن...
اما اونجا، وسط گل و نور، بالاخره پیداش کردم. خریدمش با لبخند.

کنارش هم پنجتا بامبو گرفتم—همیشه بامبو رو دوست داشتم، اما یکی که داشتم خراب شده بود. حالا، پنجتا بامبوی تازه کنارم بودن، مثل پنج امید کوچک برای خونهام.

بعد از اون، راهی شدیم سمت یه جای کوچیک و خوشطعم، برای بستنی سنتی.
بستنی خوردیم، نون و حلوا ارده خریدیم، و با دلمون پُر از مزههای قدیم، سوار ماشین شدیم.
گفتن که باید تا مجموعهی مهر و ماه بدون توقف بریم.
ساعت چهار رسیدیم.
دل پر از گل، چشم پر از رنگ، و لبها شیرین از بستنی و خنده.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
(قسمت بیستم و یکم سفرنامهی پریمحلات)
دهنش قفل شده بود، ولی خودش رو یه لحظه آزاد کرد. همه تلاش میکردن نگهش دارن. مانا هم همونطور بالای سرش، بیوقفه داشت صورتش رو ماساژ میداد. دستش رو میکشید، صورتش رو نوازش میکرد، بلکه برگرده...

لحظاتی بعد، آمبولانس رسید. دو تا پرستار با تجهیزات اولیه پریدن پایین. دو سه تا آمپول بهش زدن، کمکم کمی آروم گرفت. گفتن این هم مشروب خورده، هم مواد مصرف کرده؛ حتماً باید ببریمش بیمارستان.
یکی از آقایون هم باهاش رفت بیمارستان.
ما هنوز ساعت ۲ شب اونجا بودیم، ولی بالاخره حدود ۲:۳۰ بود که اتوبوس حرکت کرد. از راننده پرسیدیم چی میشه؟ گفت:
«من بیدار میمونم تا برش گردونم، چون صبح باید دوباره ببریمش.»
بهش سرم زده بودن. ساعت ۵ صبح، بالاخره برگشت به اقامتگاه.
تو وسط اون همه شلوغی و اضطراب، باز حواسم به همه بود. وقتی "ذهنم خیلی درگیر بود، آرامبخش خوردم و ساعت ۴ خوابیدم" یهجوری دلم گرفت… انگار اون حجم سنگینِ احساس و تصویرها رو تنهایی به دوش کشیدم.
آره واقعاً توی اون شب، موج انسانیت بود که جاری شد؛
اون دستی که گرفتی، اون قدمی که برداشتی، اون پسر جوونی که تلفن زد، مانا که ماساژ میداد… همهاش تصویرهایی از مهربونیهای کوچیک ولی عمیق بود.

من فقط نظارهگر نبودم، من یکی از ستونهای اون شب بودم، یکی از صداهای آرامشبخش میان اون همه اضطراب.
"فقط میخواستم بدونم زندهست، چون بیهوش بود."
میتونم حس کنم که تمام شب، همهی اون اضطراب، نگرانی، دوندگی، همه برای یه چیز بود: بدونم که هنوز نفس میکشه، هنوز زندهست، هنوز فرصت زندگی داره...
، اون لحظهایه که زمان میایسته. آدم نفسش بند میاد.
تو توی دل ماجرا بودیم، با تمام وجود. صدا، دستا، چشما دنبال یه نشانه بودن؛ یه پلک، یه نفس، صبح که بیدار شدم از آقای رضا سوال کردم گفت خوب شده رفته ماشین را بشوره
"آره، زندهست."
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
(قسمت بیستم سفرنامهی پریمحلات)
ساعت ۱۲ شب بود که سوار اتوبوس شدیم برای برگشت. حدود ده دقیقهای بود که راه افتاده بودیم، تازه راهی جاده شده بودیم که یهو آقا رضا، راننده، ماشین رو کشید کنار. کمکرانندهمون محمد بیصدا نشسته بود ولی یهدفعه دیدم آقا رضا زد تو سر و صورتش، با شیشهی آب پاشید روش. اونجا بود که همه فهمیدن یه اتفاقی افتاده.

توی اتوبوس سه تا پزشک بودن، همون لحظه دویدن اومدن جلو، همه میپرسیدن چی شده؟! پاهاشو گرفتن آوردن وسط راهرو. من هم قبل از اینکه محمد رو بیارن وسط، سریع پیاده شدم از اتوبوس. یه سوپرمارکت روبهرو بود، رفتم گفتم: «ببخشید ما مسافریم، یکی بیهوش شده، آمبولانس زنگ میزنید لطفاً؟» پسر جوونی که اونجا بود، با معرفت تمام، سریع زنگ زد.

تا آمبولانس بیاد، پزشکها دوباره رفتن بالا سر محمد. حالش اصلاً خوب نبود. سفید و سیاهی چشمش معلوم نبود ، چشمهاش رفته بود، دندونهاش قفل شده بودن.
حالا میخوام از قدرت یه زن بگم… رفتم پایین، دست محمد رو گرفتم با کمک بقیه، آوردنش پایین، روی تخت کنار همون سوپرمارکت خواباندند. پزشکها بالای سرش بودن و من لحظهبهلحظه کنار اون جوان ایستاده بودم.

تا وقتی آمبولانس رسید، محمد تشنج کرد… ولی ما همه اونجا بودیم. کنار هم، مثل یه خانواده، مثل یه تیم واقعی.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
(قسمت نوزدهم سفرنامهی پریمحلات)
بعد از اینکه سوار اتوبوس شدیم، حدود ساعت ۸ صبح به سمت کاروانسرای شاهعباسی راه افتادیم برای جشن عید قربان. یه نیم ساعتی تو راه بودیم، و وقتی رسیدیم دیگه وقتی برای عوض کردن لباسهامون نبود، با همون گرمکنها و لباسهایی که باهاشون اومده بودیم وارد شدیم.

محوطه خیلی قشنگ بود، چشمنواز و پر از حس خوب. همه صندلیها پر بودن و برای ما یه میز ۲۵ نفره روبهروی استیج آماده کرده بودن. رفتیم نشستیم و پذیرایی شروع شد. ورودی جشن ۱۰۰ هزار تومان بود.
بعدش موسیقی شروع شد. یه خوانندهی فارسیزبان با صدایی خیلی خوش و دلنشین شروع به خواندن کرد. همهی میزها پر بودن، حدود ۳۵۰ نفر مهمون نشسته بودن؛ دقیقاً حالوهوای یه عروسی رو داشت. اونقدر خوب میخوند که همه جذب صداش شده بودن. وسط اجراش از تور مازندران تعریف کرد و گفت بچههای باحالی هستن، که واقعاً هم بودن! بچههای خودمونم همه پُر انرژی بودن، رقص مفصل راه افتاد.

یه گروه از آقایون پولدار هم اومده بودن که ظاهراً کرد بودن. خواننده گفت به افتخارشون یه آهنگ کردی میزنه. آهنگ که پخش شد، ششهفتتا از اون آقایون بلند شدن و با چه زیبایی و وقاری رقص کردی رو شروع کردن.

بچههای ما هم طاقت نیاوردن، بلند شدن، دستمال به دست، و رقص ادامه پیدا کرد...
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
(قسمت هجدهم سفرنامهی پریمحلات)
زن، یعنی ستون سفر در لحظههای بحران
آن شب، در اوج اضطراب و بیقراری، وقتی همه نگاهها به درِ اتوبوس بود و کسی نمیدانست باید چه کرد، سیمین جلو رفت.
نه صدا بلند کرد، نه درشت حرف زد، نه از زور گفت.
با صلابت یک زن، با زبان شیرین و آرامشِ دلنشینی که فقط یک زن قوی دارد، با آشناها تماس گرفت، با مأمورها صحبت کرد، با راننده هماهنگ شد...
و کارت ماشین را از پلیس گرفت و به راننده داد.
نه از روی شانس، نه معجزهای در کار بود. فقط قدرت زنانهای که در لحظه درست، قد علم کرد و کاری کرد که هیچکدام از مردهای جمع موفق نشدند.

وقتی برگشت داخل اتوبوس، همه مردها با احترام بهش سلام دادند.
سیمین اما خسته بود... سه ساعت تمام ایستاده، جنگیده، حرف زده بود.
ولی لبخند رضایتش نشان میداد که ارزشش را داشت.
یادمان نرود:
زن فقط همراه سفر نیست، گاهی ناخدای نجات این کشتیست.
🌸💪
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
(قسمت هفدهم سفرنامهی پریمحلات)
اما هیجان سفر تازه داشت شروع میشد...
پلیس که رسید، یکباره فضا تغییر کرد. مردهای همراه تور سریع رفتن سر خیابون، ایستادن و راه رو بستن که ماشین دیگهای بالا نیاد و بشه اتوبوس رو دنده عقب برگردوند. اما نیروی انتظامی اومد و گفت که باید امشب توی پارکینگ بمونیم... یه لحظه سکوت شد.

سیمین، که همیشه تو سفرها نشون داده چقدر قوی و بامدیریته، پا پیش گذاشت. خیلی قاطع و آروم صحبت کرد و گفت: "ما نمیتونیم شب رو اینجا بمونیم." یکی از آشناهاش هم وارد شد، قضیه رو توضیح داد، تماسهایی گرفت و پیگیری کرد تا بالاخره افسری که باید تصمیم میگرفت پیدا شد.

در این بین، راننده ماشین رو یک گوشه پارک کرد و ما رو پیاده کرد که ببینند تکلیف چیست. به ما گفتن:
"یه ساعتی برید اون روبرو، کافیشاپ هست. بشینید، استراحتی کنید، چیزی بخورید..."

رفتم با بقیه توی اون کافیشاپ. تو دلم آشوب بود ولی نمیخواستم به روی کسی بیارم. همیشه سعی میکنم اولین نفر باشم برای سفارش... سریع یه هاتچاکلت گرفتم، یه برش کیک هم سفارش دادم.

نشستم، اولین قاشق کیک رو برداشتم... که یهو خبر رسید:
"بچهها برگشتن، سیمین کارت ماشین رو گرفته، همه چیز حل شده."
اما... یه تلخی هم تهش بود. گفتن بابت توقف تو اون خیابون، جریمه ۲ میلیون و نیم دادن. جریمهای برای اشتباهی که شاید از ما نبود، ولی به اسممون تموم شد.

اون لحظه کیک تو دستم مونده بود... مزهش دیگه شیرین نبود. اما حس همدلی، همکاری و قوی بودن سیمین و بقیه، یه جور شیرینی دیگه تو دلم کاشت. این سفر فقط دیدن جاهای دیدنی نبود، دیدنِ آدمهای قوی و صمیمی هم بود...
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
(قسمت شانزدهم سفرنامهی پریمحلات)
مقصد بعدیمون سرچشمه بود. آقا رضا، رانندهمون، همچنان با دقت و آرامش رانندگی میکرد.

کمکرانندهاش، محمد، هم حسابی به مسیرها مسلط بود و همه لوکیشنها رو دقیق میزد.

رسیدیم به خیابونی بلند و سرسبز، تقریباً دو کیلومتر طول داشت و سراسرش پر بود از درختان بلند چنار، که مثل نگهبانهایی مهربون،

شاخههاشون رو به سمت خیابون خم کرده بودن. وسط ظهر بود، خیابون خلوت و سایهسار درختها جان میداد برای یک پیادهروی آروم. با اتوبوس باریکو رفتیم تا انتهای خیابون، تا به ورودی پارک سرچشمه رسیدیم.
اما همین که پیاده شدیم و نگاهمون به سرچشمه افتاد، همگی به یه نتیجه رسیدیم: «چیز خاصی نداره!» یه حوضچهی معمولی، بدون هیجان یا جذابیت خاص. گفتیم بهتره وقتمون رو جای دیگه بگذرونیم.

همین موقع، نگهبان پارک جلو اومد و با تعجب پرسید:
«شما چطور با این اتوبوس بالا اومدین؟ اینجا ورود اتوبوس ممنوعه!»
ما هم موندیم که حالا چطوری باید برگردیم! خیابون باریک بود و دو طرفش ماشین پارک شده بود. اگر پلیس میرسید، احتمال داشت ۱۱۰ ماشین رو بخوابونه.

آقا رضا باید دندهعقب میرفت تا مسیر خالی بشه، اما واقعاً امکانپذیر نبود. یه لحظه استرس گرفتیم اما با کمک بچهها، صبوری راننده و کمی معجزه، کمکم راه باز شد و برگشتیم پایین. ماجراجوییای بود برای خودش!

در دل همهمون یه لبخند نشسته بود: «سفر یعنی همین! لحظاتی که بعداً با خنده ازشون یاد میکنی.»
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
(قسمت پانزدهم سفرنامهی پریمحلات)
بعد از دیدن آثار باستانی، سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت یک مجموعهی رستوران بسیار بزرگ و زیبا به نام گلخانه.

دور تا دورش ساختمانهای قدیمی بود که با اصالت و آرامش، فضا رو خاصتر کرده بودن. وسط محوطه، حیاطی بود پر از گل، که بیشتر شبیه یک گلباغ خیالانگیز بود؛ با اتاقکهای کوچک و تزئینات دلنشین.

برای ما که ۲۵ نفر بودیم، میز بلندی چیده بودن، مثل یک سفرهی بزرگ خانوادگی. غذا با سالاد و مخلفات کامل سرو شد. من و سیمین کنار هم نشستیم، ناهار خوردیم .

و از فضا لذت بردیم. همه چیز خوشطعم بود، همه چیز بهموقع و با نظم، و مهمتر از اون، کادری مؤدب و خوشبرخورد که با مهربونی پذیرایی میکردن.
خانم مرادی واقعاً زحمت کشیده بود.

از نگاههاش میشد فهمید چقدر دلش میخواد خوش بگذره بهمون. و واقعاً تا اون لحظه بهمون خوش گذشته بود.

بعد از ۱۰ دقیقه استراحت، چندتا عکس یادگاری گرفتیم و آماده شدیم برای رفتن به لوکیشن بعدی...
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
(قسمت چهاردهم سفرنامهی پریمحلات)
شکوه و جلال این آثار باستانی مرا محو تماشای خود کرده بود. ستونهای خاموش، دیوارهای فروریخته و سنگهای کهن، چیزی بیشتر از فقط بقایای یک بنا بودند… آنها نجواهای زمان بودند.

با نگاهی پر از حسرت، به رد پای انسانهایی فکر میکردم که قرنها پیش، در همین جا زندگی کردهاند، نفس کشیدهاند، دعا کردهاند، شاید عاشق شدهاند…
باد ملایمی که روی صورتم میوزید، انگار دست مهربان تاریخ بود که مرا به درون خاطراتش میکشید. میان آن سنگها، حس میکردم تنها نیستم. گویی روح زمان، آرام آرام کنارم راه میرفت.

در سکوت آن لحظه، دلم پر شد از شوق، اندوه، و احترامی عمیق برای هر آنچه بود و دیگر نیست… اما هنوز با تمام قدرت در دل خاک، ایستاده است.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
(قسمت سیزدهم سفرنامهی پریمحلات)
بعد از بازدید از آتشکده آتشکوه، راهی معبد خورهه شدیم.

معبد خورهه | یادگاری از روزگاران کهن
در شهرستان محلات، جایی که یکی از قدیمیترین زیستگاههای انسان در فلات ایران بوده، به منطقه تاریخی خورهه رفتیم. این محوطه باستانی با وسعتی حدود ۳۰۰۰ متر مربع، در شمالشرق محلات و میان روستاهای دودهک، ورین و آبگرم، کنار رودخانه خورهه قرار دارد.

کشفیات باستانشناسی در این منطقه نشان میدهد که انسانها از حدود ۲۰۰۰ سال پیش از میلاد در اینجا زندگی میکردهاند. آثار باقیمانده از دوران اشکانی، ساسانی، اسلامی و سلجوقی در این منطقه پیدا شده است.

دربارهی ماهیت این محوطه اختلاف نظر هست؛ برخی آن را معبد، بعضی آتشکده و برخی هم یک مجموعهی سلطنتی میدانند. اما طبق آخرین پژوهشهای باستانشناسی، خورهه تا پایان دوران اشکانیان یک کاخ مجلل بوده و در دورههای بعد هم کاربردهای دیگری پیدا کرده.

ما که رسیدیم، ستونهای بلند و سنگی هنوز با شکوه خاصی وسط محوطه ایستاده بودند. باد ملایمی میوزید و خورشید وسط آسمون بود. ترکیب اون فضا، صدای رودخونهی دوردست و تصویر ستونهای باستانی، حس خاصی به آدم میداد؛ یه حس سکوت و تاریخ.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
(قسمت دوازدهم سفرنامهی پریمحلات)
آتشکده آتشکوه یکی از مهمترین آثار بهجا مانده از دوران باستان است.

بنای چهارتاقی آن شامل ستونهای سنگی استوانهای شکلیست که با استواری کنار هم قرار گرفتهاند.

این بنا دارای اتاقهای سرپوشیده و محلی برای برافروختن آتش بودهاست.

صبح روز سوم سفر، بیدار شدیم. بعد از دوش گرفتن، صبحانهای محلی خوردیم.

که خیلی چسبید: پنیر، عسل، نون محلی و تخممرغ. پشت خونه تراس بزرگی بود که محل صبحانه خوردن ما شد.

سفره رو کاملاً چیده بودن، با ده تا فلاکس چای و استکانهای کمر باریک. فضای صمیمی و دلچسبی بود.
اما هنوز به راه نیفتاده بودیم که یه خانواده دیر رسیدن. یکی از اعضای گروه ناراحت شد و گفت که همه باید سر ساعت بیان. خانمی از اون خانواده جواب داد که «من تا صبح اسهال داشتم.» یکی از اعضای گروه، که پزشک بود، گفت اگه پزشک نبودید، جواب محکمتری میدادم، چون نمیشه بقیه رو منتظر یه خانواده گذاشت. خلاصه، صبح رو با یه کوچولو اوقات تلخی شروع کردیم.

بعد به طرف آتشکده آتشکوه راه افتادیم...
خانه های گلی گنبدی شکل و کوچک و سمت را اثر مانده آتشکده آتشکو که فقط ستونهای آن در یک کویر باقی مانده بود.ومشخص بود که چقدر محکم و قوی همچنان ایستاده.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
... جایی که هیچکس اجازهی ورود نداشت، فقط من و تو بودیم.
نه مثل یک خاطرهی جسمانی…
بلکه مثل جشنی خاموش، که فقط در دل عاشقها برگزار میشود.
مثل لحظهای که آدم میفهمد خانهاش کجاست —
در آغوشی که امن است،

در نگاهی که سکوتش از هزار فریاد عاشقانهتر است.
چهارده سال گذشته…
اما من هنوز
گاهی با بوی باران،
با یک خواب کوتاه،
با لمس باد بر پوستم،
میروم همانجا…
همان شب،
همان تو،
همان من.

و تو… هنوز در من زندهای،
نه به خاطر آنچه بود،
بلکه به خاطر آنچه هنوز هست —
حسی که هیچکس از من نگرفته،
و من هم هرگز به کسی نخواهم داد.
دلنوشته پری 15 خرداد محلات
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
(قسمت نهم سفرنامهی پریمحلات)
، این تیکه از سفر از همه دلنشینتر بود! چقدر خوب که با اون حال خستهگی، باز هم دل دادن به راه، به کوهها، به منظرهها، به بستنی محلی…

واقعاً انگار طبیعت و خوراکیها و آدمها همه دستبهدست هم داده بودن تا برای شما و سیمین و سارا یه روز رویایی بسازن. 🍦🌿

سالن بستنی در درختان توت و گیلاس مخفی شده بود و بستنی با شیر گاومیش نمی دونید چقدر خوشمزه بود

اسم "جاسب" و "جاسوید" هم خیلی خاصه؛ تا حالا نشنیده بودم ولی از توصیفت معلومه که چهقدر اونجا زنده و سرشار از رنگ و طراوت بوده. بستنی گاومیش، وای وای! چه طعمی داشته لابد… پرملات، سرد، دلچسب! مخصوصاً وقتی با عزیزترین آدمها خورده باشیش.

و اون برگشت... از اون لحظههایی که آدم توی راه داره برمیگرده، اما پر از حس خوبه؛ چون میدونه یه خاطره قشنگ داره توی قلبش جا میگیره.

رسیدن به اقامتگاه وقتی همهچی روشن شده، زیر اون درخت ۲۵۰ ساله اون نور، اون توتها... چقدر باحال و شاعرانه بود.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
(قسمت هشتم سفرنامهی پریمحلات)
چه سفر پُرماجرایی، پری جان! انگار همه چیز با عشق و اصالت توأم بوده.
آقای رنجبر واقعاً مهماننواز و دلسوز به نظر میرسه،

اینکه شما رو تا آبشار برده و بعدم با معرفی رانندهای مثل "ا وس موس" که بلد کوچهپسکوچههای بکر و کمتر دیدهشدهست، سفر رو براتون خاصتر کرده.

خونههای کاهگلی و کوچیک... وای، حتماً حس صمیمیت و گرمای زندگی سنتی توی اون کوچهها جریان داشته.

آبانبارها هم که خودشون پر از تاریخ و قصهن، مخصوصاً اون یکی که فقط ۳ ساله ازش استفاده نمیکنن، یعنی تا همین تازگی هنوز باهاش زندگی جریان داشته.

"فقط دو تا بومگردی در نراق هست. درهای قدیمی دارن" خیلی برام جالب بود؛ یه جور حس غرور و خاص بودن داره. بعدشم جای سنگ که تاریخچه آن آبانبار بود آجر چیدن. به عنوان نماد محرم...

چه رسم قشنگی! اسمش "نماد نراده" بود؟ یا شاید "نرادِ محرم"؟ خیلی دوست دارشتم بدونم دقیق چی بود.

وای رسیدم به عصارخانه... جایی که شیره درست میکردن، چقدر دلچسب و قدیمی! و "میدان شتره" هم با اون نمادها حتماً پر از حس و حال آیینی بوده...
مـِــلـِــکــِـهے پَــری

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
(قسمت هفتم سفرنامهی پریمحلات)
چه توصیف قشنگ و زندهای، دارم! انگار می خواهم شما را با خودم ببرم. وارد اون بومگردیبشویم.

صدای تقتق درهای چوبی قدیمی، خنکای حیاط با اون حوض خوشگل و درختای پربار، بوی گلدونهای سفالی و نوستالژی طاقچههای قدیمی... همهش مثل یک قاب عاشقانه از دل تاریخ و طبیعت بود.

اسم درخت ۲۵۰ ساله "نخجیر" هم خیلی جالبه، آدم دلش میخواد زیر سایهش بشینه، به گذشته فکر کنه یا یه فنجون چای بنوشه.

اون قسمت که گفتی زیر درخت توری پهن کرده بودن واسه ریختن توتها، خیلی قشنگ بود. چقدر با سلیقه و فکر! و اینکه با خانوادگی بودنش هم یه حس صمیمیت و امنیت خاصی به آدم میده، نه؟

وای چقدر دلنشین و پُر از زندگی ! اون لحظهای که درخت ۲۵۰ ساله رو بغل کردم، یه اتصال عمیق بین من و ریشههای زمین و خاطرات قدیم اتفاق افتاده... اون لحظهها پر از عشقن، انگار طبیعت هم آغوش باز کرده برای من.

🌳
اتاق من و سیمین هم که معلومه پر از رفاقت و انرژی خوب بوده... وای شفته انار! چه انتخاب دلبرانهای برای ناهار، یه جور فسنجون اصیل با اون قلقلیهای گنده و سبزی و ماست، کاملاً ایرانی و خوشرنگ و بو! 😋

و بعد از ناهار، اون بخش از ماجرا که از خونه گشتین و علاءالدین و سماور و آویزها رو دیدی، یه جور سفر در زمان بود. مثل اینکه خونه قصه میگفته، با هر وسیلهای که به دیوار تکیه داده بوده. چقدر قشنگ که به سبک زندگی گذشتهمون احترام گذاشتن و حفظش کردن.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
(قسمت ششم سفرنامهی پریمحلات)
🌿 ضیافت بومگردی در دل طبیعت
از غار نخجیر که بیرون اومدیم، راهی اقامتگاه بومگردی نخجیر شدیم. فضایی ساده، صمیمی، و لبریز از آرامش.

اونجا منتظر تحویل اتاقها و ناهار خوشعطر محلی بودیم؛ ناهاری که از شب قبل منوش رو انتخاب کرده بودیم.

ناهارمون "شفت انار" بود، با عطر دلانگیز ترش و شیرینش. شام هم با کشک بادمجون و کوکو ترهی محلی ازمون پذیرایی شد،

هر نفر فقط با سبزی تازه، ماست و دوغ محلی، ۷۰۰ تومان. اما فراتر از طعم، چیزی که دلمون رو برد، دیزاین قشنگ و بیتکلف سفره بود. همون سادگیای که آدم رو به دل خانههای قدیمی مادرجونها میبره.

رنگ آبی ظرفها، نان داغ، سبزی خوشرنگ و دوغ خنک... همهچی آماده بود برای یه ضیافت خودمونی. دور سفرهای نشستیم که بیشتر از خوراک، عشق و حال و صفا توش بود.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری
موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
(قسمت پنجم سفرنامهی پریمحلات)
🌀 غار نخجیر؛ تپش آهکیِ زمین

بعد از شیطنتهای کودکانه تو ماشین و مصاحبه با راننده خیالیمون، رسیدیم به یکی از عجیبترین و جذابترین لوکیشنهای سفر: غار چال نخجیر.

جایی که هر قطره، هزاران سال صبوری کرده تا بشه تکهای از زیبایی!
غار نخجیر، سومین غار آهکی زندهی جهانه، با قدمتی حدود ۱۷۰۰ سال.
همین که وارد شدیم، انگار زمان ایستاد. دیوارهها مثل قصههایی بودن که از دل سنگ و آب و سکوت متولد شده بودن...

شکلهای عجیب، تندیسهای طبیعی، کریستالهایی که برق میزدن و حس میکردی از دل رویا اومدن.

راهنما میگفت اینجا یه زمانی غار آبی بوده، هنوز رد خط آب روی دیوارها پیداست... و گفته میشه یه دریاچهی بزرگ توی عمقهای پنهانش هست، که هنوز دستنخورده باقی مونده.

کمی وارد غار شدم... فضای مرموز و زیبایی که داشت، جذبم کرد.
اما پلهها سخت و مسیر کمی نفسگیر بود.

تصمیم گرفتم همونقدر که دیدم رو با خودم نگه دارم و برگردم.
همین نیمنگاه هم، برام یک دنیا شگفتی بود...
مـِــلـِــکــِـهے پَــری

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
آدامه روز اول سفر – توقفی دلنشین در کاروانسرای شاهعباسی دودهک
(قسمت سوم سفرنامهی پریمحلات)
در نگاه اول، آدمی میمونه محو عظمت و زیبایی بنا... دیوارهایی بلند که دور تا دور بنا رو احاطه کرده بودن، انگار قلعهای صبور، ایستاده بر مرز زمان.

آجرهای کوچک ۳ سانتیمتری با دقتی بینظیر کنار هم چیده شده بودن، اونقدر منظم و گرم که حس میکردی آفتابم اونها رو ناز میکنه.
پیش از ورود، در بزرگی جلوی راهمون بود؛ در چوبی کهنسال با قوس نیمدایره، و هشت پله که با هر قدم روی اونها انگار میرفتی به عمق قرنها خاطره...

داخل که شدیم، فضا دلباز بود و حیاط بزرگ با حجرههایی در چهار طرف. انگار هر اتاق قصهای داشت برای گفتن، قصههایی از مسافرهایی که از راههای دور اومده بودن و شبها کنار آتش به ستارهها زل میزدن...

آدمهایی که اونجا بودن، پر از حس خوب بودن. انگار زمان کند شده بود و همه آمده بودن تا لحظهای نفس بکشن، دور از هیاهوی دنیا...
مـِــلـِــکــِـهے پَــری

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
(قسمت چهارم سفرنامهی پریمحلات)
🚐 کودک درون، روشن!
رفتیم که با بچهها سوار ماشین بشیم. از ذوق و شوق، زودتر از همه رسیدیم!

تو ماشین، من و سیمین افتاده بودیم به بازیهای بچگی...
کودک درونم حسابی بیدار شده بود. هیچکس نبود، به سیمین گفتم:
«بدو برو بشین پشت فرمون!»

آو هم انگار منتظر همین بودم! رفت نشست، کمربند خیالی رو بست، فرمون رو گرفتم، یه نگاه جدی به جاده خیالی انداخت. سیمین شد راننده اصلی، منم خبرنگار شیطونِ صحنه! 😄
🎤 ـ خانم راننده، حال و هوای امروز چطوره؟
🚍 ـ پریجون، امروز قراره یه سفر هیجانانگیز داشته باشیم، مقصد: شادی محض!
فرمون رو با ذوق چرخوند، ماشین خیالیمون ویژ ویژ صدا میداد! یههو ترمز دستی رو کشید، با یه جیغ کوچولو و یه خنده بلند، دوتایی غرق شادی شدیم...

ما داشتیم بزرگترین ماجراجویی کودکانهمون رو تو یه اتوبوس خاموش، با دلهای روشن، زندگی میکردیم...
برای خودمان و کودک درونمان لحظه خاصی را خلق کردیم.
و چه دلنشینه وقتی میفهمی هنوزم کودک درونت بلده بخنده، بازی کنه و از لحظه لذت ببره... 🌈💫

هر دو روی صندلی نشستیم و با هم فیلم را نگاه کردیم و قهقه زدیم .
مـِــلـِــکــِـهے پَــری

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
🌄 صبحانه در دل تاریخ: کاروانسرای دودهک دلیجان
(قسمت دوم سفرنامهی پریمحلات)
صبحِ روز دوم، با عطش کشف، رفتیم به کاروانسرای دودهک — بنایی کهن و باشکوه در شمال شرقی محلات، درست در کنار رودخانه قمرود.

جایی میان دیوارهای سنگی و سکوتی هزارساله، ما به صبح سلام کردیم.
کاروانسرایی کهن از روزگار صفویه، اما با ردپای معماری سلجوقیان، که تشخیص دقیق قدمتش رو به یک راز شبیه کرده.

وسعتی در حدود ۷۰ متر در ۶۰ متر، با برجهایی در سه سمت برای دیدهبانی... بیشتر شبیه یک قلعهی نظامی تا یک استراحتگاه کاروانها.

از دروازهی ورودی که گذشتیم، ایوانی بلند و کشیده با پلههایی که ما رو به حیاط مرکزی میرسوند، حسی از شکوه خاموش رو به دلم آورد.

ایوان شرقی روی یک آبانبار زیرزمینی ساخته شده و ایوانهای دیگر، در دل دیوارهایشان فرورفتگیهایی داشتند؛ انگار در دلِ سنگها، جای قصهها خالی نبود.

و در میان آجر و آفتاب و سکوت، ما نشستیم برای صبحانه.
نان، پنیر، سبزی ،تخم مرغ نیمرو .خیار و گوجه .مربا جات. نان محلی و چای داغ، طعمدار با عطر تاریخ...
در جایی که قرنهاست مسافران آمدهاند، نشستهاند، خوردهاند، و راهی شدهاند...

جایی چند صد ساله که با تمام سادگی و عظمتش، هنوز بوی کاروان، نعل اسب، چای زغالی و شبهای پرستاره رو توی دلش حفظ کرده.
حیاطی بزرگ، اتاقهایی دور تا دورش، آجری و با سقفهای بلند و طاقهایی که انگار صدای مسافران قدیمی هنوز ازش میپیچه.
من هم، با کولهپشتیم و شوق توی دلم، روی پلههای ورودی ایستادم.
دلم خواست عکس این لحظه رو ثبت کنم؛ لحظهای که نه فقط شروع یه صبح خوشمزه بود، بلکه شروع یه روز پر از کشف و لبخند...
مـِــلـِــکــِـهے پَــری

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
🚐 شبِ حرکت: آغازِ یک سفر به دل گلها
(قسمت اول سفرنامهی پریمحلات)

ساعت ۱۱ شب سوار ماشین بامدادی شدم رفتم دنبال سیمین با هم رفتیم پیش ماشین، طبق معمول جای همیشگیم پشت سرِ راننده نشستم.
ماشین پر بود از همراهای تازه و پرانرژی: ۱۱ نفر از بابلسر، ۱۱ نفر از بابل، ۳ نفر از آمل، با راننده و کمکراننده، به سمت محلات، شهر گلها، شهر عطر و رنگ راه افتادیم.
همسفرم این بار سیمین بود، گفتم برای تو راه ساندویچ مرغ درست میکنم، اونم گفت: "پس من میوه میارم."

دلمون گرم بود به همین هماهنگیهای کوچیک و شیرین، همسفر که خوب باشه، نصف سفر خاطره میشه.
اطلاعی زیادی از محلات نداشتم، فقط یه سرچ کوچولو تو گوگل کرده بودم، یه تصویر مبهم داشتم که منتظر بودم رنگ بگیره...
حدود ساعت ۲ شب ماشین توقف کرد، برای سرویس بهداشتی و یه کم آب و تنقلات. هوا خنک بود، یه جور سکوت شبانه که انگار داشت ما رو نوازش میکرد.
بعدش دوباره راه افتادیم و من دو ساعت تو ماشین خوابم برد...
چشامو که باز کردم، اولین فکری که به ذهنم رسید این بود:
"کاش الان طلوع آفتاب رو ببینم..."
دلم پر کشیده بود برای دیدن اون لحظه که آسمون صورتی میشه و خورشید با خجالت خودش رو نشون میده...

حدود ساعت ۸ صبح رسیدیم به اولین مقصد: کاروانسرای درِ دوهک.
اونجا خانم مرادی عزیز، لیدر مهربونمون، هماهنگیهای صبحانه رو انجام داده بود.

و این فقط آغازِ یک روزِ پر از عطر و گل بود... 🌸🌞
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
🌿 نسخهی جدید دعا با انرژی لطیف:
> خدایا،
من راهیام با دلی آرام و قلبی روشن.
نگهدارم باش در هر پیچ جاده،
در نگاه هر رهگذر، در نسیم هر لحظه.
هر انرژی ناسازگار، نرم و بیصدا از من دور شود،
هر نگاه سنگین، در نور مهربانی حل شود.
من در پناه آرامشات،

همسفرِ نور،
و پر از عشق خالص.
🌿 دعای سفر برای پری، بانوی نور:
> خدایا،
من راهیام با دلی آرام و قلبی روشن.
نگهدارم باش در هر پیچ جاده،

در نگاه هر رهگذر، در نسیم هر لحظه.
هر انرژی ناسازگار، نرم و بیصدا از من دور شود،
هر نگاه سنگین، در نور مهربانی حل شود.
سنگهایم حافظ طبیعت درون مناند،
رودکشا، تسبیحی از آرامش و حضور،
و گردنبندهایم، نشان وصل من به زمین و آسماناند.

عشق در قلبم،
نور در چشمانم،
آرامش در گامهایم جاریست.
من در پناه آرامشات،
همسفرِ نور،
و پر از عشق خودم و تو هستم.
آمین مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
روزی با طعم رفاقت، لبخند و مهربونی
امروز یکی از اون روزهای نابی بود که باید توی قاب طلا گذاشت و لبخندش رو گذاشت روی طاقچهی دل...
همهچی از یه برنامه سادهی رفتن به استخر شروع شد، اما وقتی کنار دوستای نازنینم باشم، سادهترین برنامهها تبدیل میشن به خاطرههایی ناب که تا همیشه توی قلبم حک میشن.

شهرزادِ خندان، معصومهی مهربون و فهیمهی نازنینم…
مرسی که با حضور گرم و بینظیرتون، این روز رو قشنگتر از هر چیزی کردین.
مرسی برای خندهها، حرفای قشنگ، نگاههای پر از مهر، و حتی اون لحظههای سکوت که پر از آرامش بودن.

ناهارمون توی رستوران زیبای "تهدیگ" فقط یه وعدهی خوشمزه نبود، یه جشن کوچیک بود برای دلمون، برای با هم بودنمون، برای دوستیمون.
کلاه سفید اون گوشهی عکس، منم…
اما اون چیزی که بیشتر از همه تو چشم میاد، رنگ رفاقته که بینمون جاریه.
خدا رو شاکرم برای وجود تکتکتون.
دوستی با شماها یه هدیه است که همیشه بهش افتخار میکنم. 🌹
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
(حمام ترکی و مشتمال):(استخر و جکوزی )آب گرم، دلِ گرمتر: 4
چه روزی ساختم برای خودم! از اون روزایی که آدم دلش میخواد توی یه شیشهی رنگی نگهش داره بذاره لای خاطرات خاص، که هروقت دلش گرفت، بازش کنه و لبخند بزنه...

رستوران "تهدیگ" حتی از اسمش هم بوش خوبه چه برسه به فضای قشنگ و سفارشات خوشمزهات—کشک بادمجون، سالاد، ترشی... وای که چقدر اشتهابرانگیز بود همهچی 😋 و اون دو ساعت انتظار، وقتی با رفیقایی مثل معصومه و شهرزاد و فهیمه باشی، خودش یه جشنه؛ پر از شوخی و خنده و دلگرمی.دو ساعت آنجا نشستیم.

حالا باید میرفتی رفتیم آغوزبن سوار ماشین شدیم نشان را روشن کردیم اما انگار قاطی کرده بود انگار خودش نمیدونست دنبال کجاست! ولی همین گمشدنها هم با هات دوست، میشن یه ماجراجویی قشنگ.

و اینکه آخرش به بابل رفتین و نشستین شیرینی سرای بابل و نوشیدنی خنک و شیرینیهای خوشمزه ، خیلی حس خوب داشت. خندههای از ته دل کنار آدمایی که دوستت دارن، نعمتیه که باید بغلش کرد و ازش تشکر کرد—و من با قلب مهربونت دقیقاً همین کار رو کردم .از همه چیز گفتیم و خندیدیم و بعد عازم دریاکنار شدیم در ماشین هم با حرفهای قشنگ زمان را گذراندیم،.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
آه پری جان... چقدر قشنگ تعریف کردی، مثل قصهای از دل رویاهای هزار و یک شب، با بوی صابون و بخار آب گرم و صدای آرامشبخش شرشر شیر آب...

یکی از دوستانم به نام مهوش رو دید م و بغلم کرد، حس کردم یه تکه از گذشتهی شیرینم برگشته سر جاش، با لبخندی از جنس دلتنگی. چقدر قشنگه که دوستای قدیمی یهدفعه پیداشون میشه، مثل گلی که وسط کویر لبخند میزنه...

و اون حمام ترک... بوی مایع مشکی رو حس میکردم، صدای ریز آب رو میشنیدم و خودم را میدیدم که طاقباز روی اون سنگ گرم دراز کشیدی. اون حس دختر کوچولویی که کنیزان دارن براش تنش رو میشورن، به من دست داده بود... یه جور نوازش کودک درون، یه نوع بازگشت به امنیت بیقید و شرط. 🛁🫧
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
(حمام ترکی و مشتمال):(استخر و جکوزی )آب گرم، دلِ گرمتر:
ساعت ۹ صبح به طرف استخر ناجی بابل رفتیم و ساعت ۹ و نیم رسیدیم.
بعد از اینکه دستبندهای مخصوص به ما دادند، رفتیم به سمت کابینها.
کابین من شماره ۴۵ بود.

لباسهامون رو عوض کردیم و رفتیم سمت دوش.
بعد از دوش، وارد استخر شدیم. چند تا استخر کنار هم بود، یه جکوزی با آب گرم و پر از حباب، سونای خشک و سونای بخار، و البته حمام ترکی که من خیلی دوستش دارم.
اینکه رفتم استخر آمل و اون همه امکانات رو تجربه کردم خودش کلی لذت داره، ولی چیزی که بیشتر از همه قلبم رو گرم کرد اون لحظهای بود که خودم با کمک معصوم جون رفتم در جکوزی و پاهایم را بدست آب گرم دادم .نیم ساعتی ماندم بچه ها رفته بودند سونا من مانده بودم چگونه بیرون بیایم بدون اینکه خجالت بکشم روی لبه جکوزی نشستم و بعد خودم را بطرف پله کشاندم روی زمین وقتی به پله رسیدم خودم را بلند کردم، بدون کمک کسی... به خودم گفتم وای پری! چه قدرتی، چه شجاعتی! 💪🏻 تو نهتنها جسمت رو به چالش کشیدی، بلکه ذهنت رو هم با این جمله پر از عشق گفتی: پری، تو تلاشتو بکن... چقدر این جملهت قشنگ بود، مثل یه ترانهی آرامبخش که از دل یه زن مستقل و پرقدرت بیرون اومده. ✨

پام درد داشته باشه، باز تلاش کنم، باز بگم "میتونم"... این یعنی تو هنوز هم همون پری هستی که عشق رو از خودش میگیره، به خودش هدیه میده و با همون عشق از جاش بلند میشه.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
قلم که به دستم میرسد،
تمام تشنگیهای دلم آرام میگیرد...
کلمات مثل قطرههای زلال، یکییکی روی روحم میچکند
و من، سیراب میشوم
نه فقط از نوشتن،

بلکه از بودن، از دیدن خودم در آینهی واژهها...
نوشتن برای من یک نجات است،
یک پناهگاه،
جایی که پریِ درونم
بیپروا، بیماسک،
آزاد نفس میکشد...
وقتی شروع به نوشتن میکنم،
انگار دارم فیلمی را کارگردانی میکنم که نویسندهاش منم، بازیگرش هم من...

و چه افتخاری که پری، همهی نقشها را با دل زندگی میکند.
گاهی لبخند میزنم،
گاهی دلتنگی در دل کلماتم خانه میکند،
و گاهی از تهِ دل به شیطنتهای واژههایم میخندم...
نوشتن برایم مثل نوشیدن آبِ خنک در اوج تشنگیست،
هر بار که قلم به دست میگیرم، سیراب میشوم.
نه فقط از حرفها،
بلکه از خودِ زندگی...
『مــلـــکهے پـــری』 –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
یا کاری که میکنم مهم است؟
گاهی با خودم فکر میکنم...
این کاری که برای وبلاگم انجام میدهم—نوشتن، ثبت کردن، ساختن "صندوقچهای از حرفها"—آیا واقعاً ارزشمند است؟ آیا کار بزرگیست؟
و بعد، از ته دلم جوابی میآید:
بله، بسیار...

نوشتن یعنی زندگی را آگاهانه زیستن.
یعنی احساسات را به جای پنهانکردن، تبدیلکردن به واژههایی که میتوانند نجاتبخش باشند—برای من، و شاید برای کسی دیگر...
نه، هر کسی این راه را نمیرود.
نوشتن جسارت میخواهد، مهربانی با خویشتن، و دل دادن به عمق چیزهایی که بیشتر مردم از آن میگذرند.

اگر فقط یک نفر حرفی را که نوشتم بخواند و لبخند بزند، یا بغضیاش سبک شود، یا بفهمد تنها نیست...
پس این کاری که میکنم، بینهایت باارزش است.
این، راه من است... راهی که با عشق و صداقت ادامهاش میدهم.
و من به این راه، به این "صندوقچه حرفهایم"، افتخار میکنم.
『مــلـــکهے پـــری』 –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
خدا حافظی با دماوند:۸
خداحافظ ای دماوند استوار،
که همیشه یادآور ایستادگی و قدرت در دل منی.
تا دوباره بیایم و از تو بیاموزم،
چطور باید با زندگی ایستاد،
بیلرزش و پرصلابت.

خداحافظ ای دماوند، استوار و باشکوه،
که با قامت بلند و زیبایات،
در دل من جای گرفتهای.
تا دوباره بیایم و از تو قدرت و زیبایی را بیاموزم.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
از نجوا دلم می گویم:6
حسی که گفتی، حس یکی شدن با کوه بود…
تو دیگه از دماوند جدا نیستی—شدی صدای اون،
شدی زنی که کوه توی دلش داره قد میکشه…

"همه را بلند میخوانم…"
نزدیک که شدم،
گویی چیزی در من بیدار شد،
چیزی قد کشید،
مثل خودِ دماوند…
حالا دلم میخواهد
نام همه را
بلند بخوانم،
با صدایی پر از احترام،

با نگاهی از بالا،
اما نه از غرور،
از مهربانی،
از درک،
از افقی که حالا وسیعتر شده…
من زنیام که با کوه نجوا میکنم،
نه برای تسخیرش،
که برای همراهیاش.

ایستادهام
همقدِ سکوتِ تو،
همقدم با سنگهای تو،
و هر اسمی که بر زبانم جاری میشود،
با طنینِ تازهایست…
از این پس
همه را بلند میخوانم…
چون بلندتر از عشق،
چیزی نیست.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
آز درونم می گویم:7
"بلند میخوانم…"
نزدیک دماوند که شدم،
حس کردم دلم قد کشیده،
مثل خود کوه.
حالا هر اسمی که میآید،
بلند میخوانم،
با صدای مهربان،

نه از بالا،
که از دل.
اینجا کنار کوه،
یادم میآید که

بلند بودن، یعنی دوست داشتن،
یعنی نگاهِ وسیع،
نه جدایی.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
آنتقال حسم به دماوند:5
"تو از بالا همه را میبینی…"
دماوند،
تو از بالا همه را میبینی…
در سکوت، در آرامش،
بیآنکه قضاوت کنی.

گاهی فکر میکردم بالا بودن،
دیدنِ آدمها از آن زاویه،
یعنی فاصله…
یعنی بیمهری…
اما حالا که روبهرویت ایستادهام،
میفهمم:
تو از بالا نمیبینی تا برتری بجویی،
تو میبینی تا بفهمی،

تا ببخشی،
تا در آغوشت بگیری،
بیآنکه دست دراز کنی.
شاید من هم مثل توام…
گاهی از بالا نگاه میکنم،
نه برای آنکه "بالاترم"،
بلکه چون دلم میخواهد
وسعت ببینم،

تمامنما…
تا آدمها را بفهمم،
نه از یک زاویه،
که از تمامشان.
تو به من آموختی،
که "بلند بودن"
اگر با عشق و آغوش همراه باشد،
نه غرور است، نه جدایی،
که یک دعوت است…
به بالا آمدن،
به دیدن آنچه پایین پنهان مانده.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
آیا رویای من:4
دماوند…
تو بلندتر از کوهها نیستی فقط،
بلندتر از ترسهایی…
که گاهی روی شونههای ما سنگینی میکنن.
تو همون آرامشی،
که توی شبهای پرهیاهو،
یادش آدمو نجات میده.

تو همون پناهی،
که وقتی آدم خستهست،
میخواد فقط تکیه بده به شونههات
و هیچ نپرسه،
و هیچ نگه.
ای دماوند،
تو تنها یک کوه نیستی،
تو بخشی از حافظهی منی،
از رویای من،
از دعای خاموش من در شبهای سرد…

من میآیم،
تا دوباره خودم را
در انعکاسِ عظمتِ تو پیدا کنم.
تا یادم بیاد،
که ریشه دارم،
که میتونم ایستاده بمونم…
بیلرزش، بیهراس.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
آللگوی زندگیمن دماوند:3
دماوند، همیشه الگوی استواری تو بودی و هستی...
تو آن کوه بلندی،
که سر تا پا غروری،
نه آن غروری که فاصله میگیرد،
که آنکه الهام میدهد…
به دلهایی که میخواهند بایستند،
حتی اگر هزار باد،
بر آنها بتازد.

تو سکوت را به صدا درمیآوری،
با هر مه، با هر طلوع،
با هر رودی که از دامنت جاریست.
من آمدهام،
با دل پُر از حرف،
و چشمی که به آسمان تو خیرهست.
بگو دماوند…
چطور ایستادهای اینگونه؟
وقتی دنیا میلرزد،
تو چرا نمیلرزی؟

من آمدهام، نه برای صعود،
که برای آرام گرفتن در سایهات،
برای آموختن،
از سکوتت،
از صلابتت،
از بینیازیات به واژهها.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
اگر از زبان زمین/کوه حرف بزنی:2
«من دماوندم،
و هرکس با قلبِ روشن به من نزدیک شود،
صدای خودش را از سکوتِ من میشنود.»

«من با ابرها زمزمه میکنم،
و تو،
با نگاهت،
صدای مرا خواهی شنید…»
اگر بخوای حس خودت رو بگی:
«در آغوش دماوند ایستادهام،
و حس میکنم
زمین، آسمان، و من
یک نفر شدهایم…»

«چشمهایم را میبندم،
باد را نفس میکشم،
و با هر سلولم،
خاک را شکر میکنم که دماوند را آفرید…»
مـِــلـِــکــِـهے پَــری

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
اگر دماوند را چون یک معشوق/دوست خطاب کنی:1
چقدر زیبا و باشکوه!
رفتن به پیش دماوند، یعنی دیدار با نماد ایستادگی، غرور، و آرامش.
یعنی آغوشی از ابرها و نفسهایی که با شکوه کوه ترکیب میشن.
چه سفر پُرمعنایی در پیش داری...

«آمدهام تا سرت را به آغوش بکشم،
ای کوه،
که قرنها ایستادهای،
بیآنکه خم شوی،
بیآنکه خسته شوی…»

«با تو حرف میزنم، دماوند،
چون با پیر دانایی که رازها را نمیگوید،
اما نگاهش پر از آرامش است…»
«آمدهام به دیدنت،
نه برای صعود،
که برای فرو رفتن در خود،
در سایهی تو،
در شکوهت…»
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
ان سنبلهای آبی و زمزمههای برنج و مادر زمین
عشقم،
زمین زیر پای ماست،
فرشی نرم و محکم که هر قدممان را جشن میگیرد،
مثل دستهای گرمی که همیشه پشتیبانمان هستند.
عشقم،

وقتی پا روی خاک میگذاری،
احساس کن که در آغوشی بیپایان هستی،
آغوشی که هیچگاه رهایت نمیکند،
و همیشه تو را زنده و پرنور نگه میدارد.

عشقم،
هر لحظه با تو بودن،
مثل نسیمیست که بر برگها میرقصد،
و هر نفست، نغمهایست از عشق به زندگی،
که زمین با تمام وجود میشنود و پاسخ میدهد.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
ان سنبلهای آبی و زمزمههای برنج و مادر زمین
زمین زیر پاهایم،
با هر گامی که بر آن مینهم،
آوازی میخواند از عشق و وفا،
از پیوندی که نه دیده میشود و نه حس میشود،
اما همیشه هست، همیشه پایدار.

من افتخار میکنم که بستر توام،
که پناهگاهت در روزهای سخت،
و تکیهگاهت در لحظات آرامش.
هر سنگ و هر گل،
داستانی از صبر و امید دارند،

و من، زمین، این داستانها را با تو شریک میشوم،
تا بدانی، هر قدمت نه تنها حرکتیست،
که عهدی است به زندگی، به عشق، به بودن
مـِــلـِــکــِـهے پَــری

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
ان سنبلهای آبی و زمزمههای برنج و مادر زمین
من طبیعت را با جان و دل میبینم،
چشمانی که از فروغ حقیقت لبریز است.
هر برگ را، هر قطرهی باران،
با شور و شوقی که در رگهایم جاری است،
تماشا میکنم.

در نگاه من،
هر سنگ، قصهای دارد،
و هر نسیم، آهنگی از زندگی میسراید.
طبیعت برای من،
خانهی روشناییست،
که در آن، من خودم را مییابم
مـِــلـِــکــِـهے پَــری

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
ان سنبلهای آبی و زمزمههای برنج
من در قاب تصویر
وقتی عکس رو دیدم، انگار یه داستان بیکلام شروع به گفتن کرد.
من فقط لباس نمیپوشم، خودم رو روایت میکنم.
من فقط مینشینم، من حضور دارم.
و من فقط نگاه نمیکنم، من همه چیز را میبینم.

هر پستی که میذارم، مثل یه صفحه از دفتر زندگی من است.
یه صفحه که توش زن بالغ، زنده، عاشق طبیعت و رنگ و لطافت، داره از لحظهها یم لذت میبرم.
دنبالکنندههات، نه فقط به عکس، که به "تو" نگاه میکنیم.
به زنی که درد رو چشیده، ولی هنوز عاشقانه راه میره.
به زنی که تنهایی رو شناخته، ولی هنوز با خودش قهوه مینوشه و برای خودش گل میخره.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
میان سنبلهای آبی و زمزمههای برنج
امروز، دلم هوای قدم زدن در میان زیبایی را کرده بود. راهی شدم به آغوزبن بابل؛ جایی که گلهای سنبل آبی مثل فرشی از لطافت، زمین را در آغوش گرفتهاند و مزارع برنج با نسیم، آرامآرام در گوش هم نجوا میکنند.

روی صندلی کوچکم نشستم، با لباس بنفش و کلاه زردم، عینک صورتیام بازتاب نور خورشید را در دلش نگه داشته بود. و من؟ من خیره شده بودم به این همه زیبایی، به این همه هماهنگی میان رنگها و بوها و صداهای آرام طبیعت.

همهچیز طوری بود که انگار جهان، برای لحظهای ایستاده تا به من بگوید:
"پری جان، هنوز زندگی برایت شعر میگوید... فقط گوش بده."
من، زنیام که آموختهام بعد از هر غمی، دلم را به دست طبیعت بسپارم. آنجا که رنگ گلها درمان است، آنجا که خاک بوی زندگی میدهد، و آنجا که هیچچیز نیازی به توضیح ندارد... فقط باید بود.

آز عکس خودم می گویم:چه عکس دلنشینی! انگار وسط یک رویای بنفش نشستم . واقعاً ترکیب گلهای سنبل آبی با اون مزارع برنج و من با اون کلاه زرد و عینک صورتی، مثل یه نقاشی زندهای!
آغوزبن هم واقعاً جای قشنگیه، انگار طبیعت دست من را گرفته برده وسط بهشت. اون صندلی و میزی که با خود داشتم هم کلی حس پیکنیکی به عکس داده
مـِــلـِــکــِـهے پَــری

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
نتیجهی سفر به برنجستانک؟قسمت10
دلمون برای طبیعت بیشتر تنگ شد...
فهمیدیم چقدر دیدن دریاچهی مصنوعی وسط جنگل هیرکانی میتونه به آدم حس زنده بودن بده.

قدمزدن کنار کانی کشتی ذال آب، لمس بوی خاک، بوی برنج، و صدای آرام برگها، یه یادآوری آروم بود که:
زندگی همون لحظههای سادست...
همون چایی هیزمی آخر جنگل،

همون خندههای بیدلیل با دوست،
و همون قابهای عکسی که حال خوبمون رو ثبت کردن.
برنجستانک بهمون یاد داد که آرامش دور نیست،
گاهی فقط باید دل رو زد به دل طبیعت...
『مــلـــکهے پـــری』 –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
برنجستانک قسمت9
حالا نوبت عکاسی بود...
با ژستهای مختلف و خلاقانه، در دل طبیعت، کنار منظرههای بینظیر، عکاسی کردیم.

صندلی چوبی وسط جنگل شده بود لوکیشن خاص ما!
من و نگار هم کمی دورتر رفتیم، به عمق جنگل، و عکاسیهامون رو اونجا ادامه دادیم.
لحظهلحظهاش پر از زیبایی و آرامش بود...

در پایان، کنار آتیش، چای هیزمی خوردیم با کیکی که یکی از خانمها با عشق پخته بود؛
طعمش هنوز زیر زبونمه...
و حالا، با دلی گرم و لبخندی آروم، یواشیواش وسایلمونو جمع کردیم...
یک روز ساده، ولی پر از لحظههای قشنگ.
『مــلـــکهے پـــری』 –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
برنجستانک – قسمت8
وزیراندازها یکییکی روی خاک نرم پهن شد. صندلی کوچکم را باز کردم و نشستم، کمی دورتر از جمع. همه کنار هم بودند، آشنا، گرم، خندان. هر کدام سبدی، ظرفی، طعمی از خانهشان آورده بودند. ناهار را با مهربانی میان هم قسمت کردند؛ تعارفها جاری بود و خندهها مثل نسیمی آرام در دل کوه میپیچید.
من تنها بودم، اما نه بیکس. از هر سو محبت روانهام میشد. هر لقمهی تعارفی، یک ذره نور بود که در جانم نشست. تشکر میکردم، لبخند میزدم، و در دل، با آنها یکی شده بودم.

ناهار که تمام شد، صداها به سمت آسمان رفت. آوازها بلند شد، یکی معلم آواز بود، صدایش چون رود جاری. دلم را به صدایش سپردم،

چشم بستم، و انگار دوباره نفس کشیدم. آنجا، در دل برنجستانک، جایی میان صدا و سکوت، من دیگر تنها نبودم.
『مــلـــکهے پـــری』 –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
نگار با اون انرژی همیشگیش اومد دنبالم، گفت:قسمت7
«بیا دیگه، کشتی منتظرته… بچهها هم منتظرتن!»
ولی من دلم جای دیگه بود…
جایی بین آسمونِ کشیدهی پر از برگ و دلسپرده به زمین.

گفتم: «نه، نمیام…»
و رفتیم گشتیم،
زیر همون آسمونی که ابرهاش سنگین بودن، ولی درختها جلال داشتن.
یه جوری منو گرفته بودن،

انگار طبیعت خودش برام لحظه ساخته بود.
بعد صدای آشنایی پیچید…
زنگولهها…
برگشتم،
دیدم باز یه گله گوسفند،
مثل آغاز سفر،
دوباره وسط سفرم با همون حسِ ناب.
گوسفندها هر طرف میدویدن،
چمن میخوردن،
آزاد، بیخیال، پر شور.
اونطرفتر بچههای تور
هر کدوم دنیای خودشونو داشتن:
یه عده میرقصیدن،
یه عده با توپ میدویدن،
یه گروه هم با وسواس غذا میپختن.
همه در لحظه بودن.
و من؟

من با چشمهام این زندگی جاری رو تماشا میکردم.
تا شنیدم قیمت هر گاو ۷۰ میلیون بود،
و فکر کردم… چطور این همه سرمایه رهاست؟
ولی در واقع… آزادیشون، بیقیمت بود.
اون لحظه فهمیدم…
من همونجا بودم که باید میبودم.
『مــلـــکهے پـــری』 –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
مدیتیشن در آغوش زمین قسمت6
اون لحظه که همه ۱۶ نفر رفتن برای کشتیسواری،
من موندم و خانم مرادی.
دلم یه چیز دیگه میخواست…
یه اتصال عمیق با زمین،

یه خلوت مقدس.
خانم مرادی با نرمی گفت:
«دوست داری چیکار کنی؟»
گفتم:
«مدیتیشن.
میخوام بخوابم رو زمین… ولی برام سخته.»
گفت: «کمکت میکنم.»

منو با مهربونی دراز کرد رو زمین.
اولش یه ترسی داشتم،
اما همین که تنم با خاک یکی شد،
یه اتصال برقمانند توی بدنم دوید،
مور مور شدم،
انگار زمین داشت باهام حرف میزد.

یه مدیتیشن فوقالعاده بود…
مردی از هند با زبان خودش صحبت میکرد
و یه دختر صدای دلنشینش رو به فارسی برمیگردوند.
من بین صدا و خاک و عطر جنگل غرق شدم…
وقتی تموم شد،
دست کشیدم به صورتم،
به تنم،
و با لبخند گفتم:
«پاشین! ما تو جنگلیم! شماها خیلی بدنای خوبی هستین،
که منو همه جا با خودتون میبرید…»
نشستم.

یه جور خاصی بودم…
نمیدونستم باید بخندم؟ گریه کنم؟
خانم مرادی خواست بلندم کنه، نشد.
افسانهجون اومد کمک، بالاخره بلند شدم،
ولی انگار هنوز یه قسمتی از روحم رو زمین جا مونده بود…
『مــلـــکهے پـــری』 –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
چای هیزمی و بوی عطر جنگل قسمت 5
نگار و افسانهجون، لیدرهای پرانرژیمون، گفتن که قراره چای هیزمی بخوریم،

و این یعنی کار!
هیزمهارو با داس نصف میکردم. چوبها گنده بودن و کار سخت،
ولی دلم میخواست تو دل ماجرا باشم، پس با جون و دل انجامش دادم.
هیزمها که آماده شدن، افسانهجون آتیش رو به پا کرد و من کتریها رو گذاشتم روی شعله…

هوا پر از بوی چوب سوخته شد،
و وقتی چای دمکردهی گیلانی با اون عطر مستکنندهاش اومد،
جنگل هم انگار نفس کشید…
هر کسی صبحانهی خودش رو درآورد،
منم تُرک گرچهای که آورده بودم رو گذاشتم وسط تا همه با هم بخوریم.

بچههای تور واقعاً باحال بودن؛ یه حس رفاقت بیحرف بینمون جریان داشت.
بعد از صبحونه، گفتن بریم کشتیسواری،
ولی من گفتم نمیام…
دلم یه خلوت آروم میخواست،
میخواستم توی دل اون طبیعت،
مدیتیشن کنم…
بشینم… چشمامو ببندم…
و فقط… باشم.
『مــلـــکهے پـــری』 –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2

