نوشتن
به آسمان نگاه میکنم... از دلتنگیهایم میگویم، از انتظار دیدن فرزندانم، از روزهایی که دوری، قلبم را سنگین کرده است.
با بغضی آرام نجوا میکنم: چقدر سخت است دور از بچهها بودن... چقدر آغوش مادر، بیحضور فرزندانش خالی میماند.
آسمان گویی صدای دلم را میشنود و آرام در گوش جانم زمزمه میکند: «قسم میخورم، بهزودی در آغوشت خواهند آمد. این فاصله ماندنی نیست و روز وصال نزدیک است.»
من به وسعت آسمان نگاه میکنم، دل را به امید میسپارم و زیر لب با تمام وجود میگویم:
آمین... به امید روزی که چشمهای منتظر آرام بگیرند و آغوشها دوباره خانه عشق شوند.
مشب آسمان برایم نامهای از امید نوشته است... آنجا که پرتوهای خورشید از میان ابرهای سپید و نرم، چون دانههای برف، راه خود را پیدا میکنند و به آسمان آبی جان میبخشند. نورهای نارنجی افق، آرام و دلنشین، انگار زمزمه میکنند که پس از هر تاریکی، روشنایی در راه است.
وقتی به این همه زیبایی در کنار هم نگاه میکنم، به یاد میآورم که زندگی نیز همینگونه است؛ ترکیبی از نور و سایه، انتظار و رسیدن، اشک و لبخند. و چه معجزهای است که خداوند همه این رنگها را در یک قاب جمع میکند تا به ما یادآوری کند هنوز هزار دلیل برای امید داشتن وجود دارد.
در این لحظه دلم آرام میشود و با تمام وجودم حس میکنم که جهان، با تمام بزرگیاش، در حال گفتن یک پیام ساده است: زندگی زیباست، امید زنده است و فردا همیشه میتواند روشنتر از امروز باشد.
امشب زیر این آسمان آبی و ابرهای برفیرنگ، قلبم سرشار از سپاس است؛ سپاس برای دیدن، برای حس کردن و برای بودن در میان این همه شکوه و زیبایی. 🌿☀️💙
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑
موضوعات مرتبط: شروع جدید وبلاگم

