ی وبلاگم برف جمعه
❄️ برف، ترس، و منی که توانستم ❄️
(روایت پری بزرگه و پری کوچولو)
امروز جایی رفتم که بیست سال بود پا نگذاشته بودم:
وسط برف.
نه فقط برفِ زمین،
برفِ خاطرهها،
برفِ ترسهایی که سالها آرام و بیصدا نشسته بودند.
اولش نمیخواستم بروم.
بدنم میترسید،
پاهایم خاطره داشتند،
و ذهنم پر از «نکن» بود.
اما یک صدا آمد…
صدای پری کوچولو.
گفت:
«بیا… من اینجام. منو تنها نذار.»
وقتی از اتوبوس پیاده شدم،
برف تا زانو بود
و پاهایم فرو میرفت.
شیب تند بود
و دلم میلرزید.
دستهایی آمد که کمکم کردند،
باتومی که تکیهگاهم شد،
و من آرام،
خیلی آرام
از سراشیبی پایین آمدم.
وسط برفبازی،
جایی بین خنده و ترس،
چیزی درونم نرم شد.
نه درد،
نه خاطره،
نه گذشته…
فقط «من».
و آنجا بود که فهمیدم:
شجاعت یعنی نترسیدن نیست؛
شجاعت یعنی با ترس قدم برداشتن.
💕 نامهای از پری کوچولو به پری بزرگه 💕
پری بزرگهی نازنینم 🤍
میدونم ترسیدی،
میدونم بدنت یادت میآورد
چیزهایی که سخت بودن.
اما اومدی…
فقط برای من.
من دیدمت
وقتی برف روی موهات نشست
و خندیدی
با همون دلِ لرزون.
تو گفتی «من مراقبتم»
ولی امروز
من حواسم به تو بود.
مرسی که ترست رو بغل کردی
تا من بخندم.
مرسی که نیروی من شدی.
تو قویای
تو مهربونی
و من بهت افتخار میکنم.
— با عشق
پری کوچولو 💕
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑
موضوعات مرتبط: شروع جدید وبلاگم

