کائنات

وبلاگ من در مورد سفر نامه و زندگینامه خودم و همسرم

کائنات | بهمن ۱۴۰۱

پری
کائنات وبلاگ من در مورد سفر نامه و زندگینامه خودم و همسرم

داستان واقعی باقلم پری 1

امروز خیلی جالب بود برایم قصه عشقه دو جوان را که در سی سال قبل اتفاق افتاده بود برایتان بازگو کنم:

این رمان عشقی واقعی است. مربوط می شود به یکی از دوستانم در اینستاگرام .

که از ایشان اجازه گرفتم تا در وبلاگم بگذارم و سعی کردم عکس های مناسب با گفته هایشان پیدا کنم.

قصه عشق از سال ۷۰ که پسری از دیار گیلان برای تحصیل راهی اصفهان میشود از دنیای جدید هیچ اطلاعی نداشت و در رشته حسابداری دانشگاه اصفهان قبول شده و برای آغاز کلاس ها راهی اصفهان شد.

با شوق فراوان وارد دانشگاه میشود. و چند روزی از کلاس های سپری شده بود تا اینکه در یک روز زیبا با دختری روبرو می شود. ناگهان نگاهایشان با هم گره خورد و این آغاز یک از عشق پایدار و زیبا بود.

یادمه اولین باری که به او نزدیک شدم و به او گفتم احساس خوبی نسبت به او دارم واکنش او برایم جالب بود .فقط یک کلمه پرسید چرا؟ در جواب گفتم شاید چون چشمانش زیباترین تصویری است که در این ۲۰ سال دیدم لبخندی زد و با همون لحن شیوا گفت شروع خوبی بود و این آغاز دوستی من با سوزن.

دوستی که هر دوی ما می دانستیم که قرار نیست به با هم بودنمان ختم شود او پدر و مادر مسیحی و بسیار مذهبی داشت.

من هم مسلمان بودم و در خانواده‌ای با اعتقادات مذهبی سفت و سخت بزرگ شده بودم .ما سال ۷۰ در دانشگاه اصفهان با هم دانشگاهی بودیم اون ساکن اصفهان بود و ادبیات می خواند و من اصالتاً رشتی بودم دانشجوی حسابداری.

امروز مثل همه دوشنبه ها هیچی از کلاس مالیه عمومی نفهمیدم طبق معمول تمام هفته های گذشته منتظر بودم ده دقیقه قبل از پایان کلاس بیاید دم در. از قسمت شیشه های برایم دست تکان دهد یعنی کلاس او تمام شده منتظر می ماند تا کلاس من هم تمام شود بعد دوتایی برویم همون کافه همیشگی.

گپ بزنیم او برایم کتاب بخواند .

او می گفت همیشه آرزویم این بود که یک کتاب فروشی بزرگ داشته باشیم.

بهش میگفتم که اگر یک روز کتابفروشی رویاهایت به واقعیت بدل شد اسمش را بزار (کتابفروشی باران نقره ای )اینجوری هر وقت وارد کتابفروشی بشی یاد شهر من و خودت می افتی.

سوزان عاشق ادبیات و کتاب بود و منم عاشق هر چیزی که اون عاشقش بودم وقتی دانشگاه ما تمام شد با خانواده ها صحبت کردیم واکنش دقیقا همانی بود که انتظارش را داشتیم نه قاطع به دلایل کاملا مذهبی ما واقعا احساس می کردیم که عاشق هم هستیم اما عاشق خانواده‌های هم بودیم اون روز مثل الان نبود که خانواده‌ها کمی منطقی‌تر با اینگونه مسائل برخورد کنم.

روزهای قشنگ من و سوزان آذر 1370شروع شد و بهار1375 که من رفتم سربازی تمام شد بعد از کلی آرزوی قشنگ برای هم از هم خداحافظی کردیم بعد از اون هیچ وقت اصفهان برنگشتم.

اما وقتی سال گذشته همسرم مقصد سفر برای تعطیلات عید را اصفهان اعلام کرد نمی دانم چرا از این پیشنهاد استقبال کردم حس غریبی داشتم چیزی حدود ۳۰ سال از آن روزها می گذشت اما یک ترس ناشناخته‌ای روحم را آزار می داد وقتی دلیل این ترس را فهمیدم که دست تو دست همسرم و پسرم داشتیم مرکز شهر را قدم میزدیم یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل که این تابلو بزرگ.

روی در خودنمایی می کرد کتابفروشی (باران های نقره ای )با اینکه می ترسیدم داخل کتابفروشی بروم با وجود این که میترسیدم دوباره سوزان را ببینم.

با وجود اینکه ممکنه در۵۰ سالگی با دیدن زنی به غیر از همسرم ضربان قلبم شدیدتر بشود اما نیروی ناشناخته مرا به طرف کتابفروشی کشاند در آن ساعت روز خیلی شلوغ نبود همسرم و پسرم به قسمت رمانها رفتند و من درست در وسط کتابفروشی خشکم زده بود دختر جوانی که داشت انها را راهنمایی می کرد به نظرم آشنا امد وقتی که لبخند زد مطمئن شدم اون چشمات اون لبخند.

اون کمان گوشه لب ها موقع خندیدن. اون دختر بدون شک دختر سوزان بود. درست لحظه ای که خواستم صدایش کنم و درباره صاحب کتابفروشی از او سوال کنم چشمم به قاب عکس بالای میزی که دختر جوان از پشتش بلند شده بود افتاد.

عکس سوزان بود. مسن تر. شکسته‌تر و شاید جذابتر. در گوشه قاب عکس یک نوار مشکی زده شده بود و کنار اون روی یک تخته سیاه چوبی کوچک که روی آن به خط زیبایی نوشته شده بود.

عشق زیباترین دین دنیا

12ژِوِِئن 1968

31 ژِانویه2019

ملکه پری


موضوعات مرتبط: داسصتانهای واقعی با قلم پری

تاريخ : یکشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۱ | 8:5 | نویسنده : پری |

بازگشت از نیویورک

۱۷ دی ماه ساعت یک بعد از ظهر به وقت نیویورک به ایران پرواز می شود قبل را بستن وسایل زیاد بود و تصمیم گرفته بودم یک چمدان بخرم میگفتن مامان همین حالا جا می کنیم بالاخره وسایل مجمع شد ولی چمدان دستی و س** دستی و کوله لپ تاپم خیلی وسایل داشت و امید قانونی آرنا ساعت ۹ صبح بهتر فرودگاه راه افتادیم یک ساعت بعد به فرودگاه رسید بعد از پیاده شدن تخمدانها را به طرف بار بردیم و وسایلم را به بار تحویل دادیم و خوشبختانه اضافه بار نداشتم بعد یک خدمات ویژه آمدن و مرا با خود به طرف بیت بردن.

به طرف گیت بردن منابع اصلی رد کردند و مهر خروسصرافی میگریشن رفتی و پاسپورت پاسپورت مرا مهر خروج زدن خوشبختانه پرواز سر ساعت انجام شد از نیویورک تا ترکیه ۱۰ ساعت پرواز بود.

در طول پرواز فیلم نگاه کردم و بازی کامپیوتری کردم و دو ساعت خوابیدم ساعت ۶ صبح استانبول سیم خدمات ویژه دنبالم آمدن و با ماشین های فرودگاه مرا بردند.

به گیت فر پرواز ایران خیلی خسته شده بودم از طرفی هم دلم تنگه بچه ها شده بود چون سه ماه و نیم باهاشون بودم و از طرفی دیگر دلم برای کامبیز و خونه زندگیم تنگ شده بود از استانبول تا فرودگاه ایران سه ساعت پرواز بود .

باسم پرواز سر موقع انجام شد من ساعت یک بعد از ظهر به فرودگاه امام رسیدم و زنگنه تلفنم را روشن کردم و به هادی زنگ زدم و هادی گفت من پشت در ایستادم خوشحال شدم که هادی آمده و منتظر من است.

ملکه پری


موضوعات مرتبط: زمستان نیویورک

تاريخ : شنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۱ | 20:4 | نویسنده : پری |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.