بعد از اولین تزریق، کمکم متوجه شدم که مراقبت از چشم چقدر اهمیت دارد. اما این روند باعث شد از وبلاگم فاصله بگیرم، خیلی ناراحت بودم… وبلاگم برای من شده بود مثل یک خانهی دیگر، یک صندوقچه که درد و دلا و خاطراتم را در آن میگذاشتم.
ماه دوم تزریق را انجام دادم، اما تاثیر چندانی نداشت. ماه سوم و چهارم هم همینطور بود. تا اینکه ماه پنجم تصمیم گرفتم برم تهران و دبی و ابوظبی. قرار بود برم دبی و ابوظبی پیش پگی. در تهران، دکتر احیایی وقت گرفت و رفتم پیشش، عکسها و مدارکم را بردم و آمپولهایی که زده بودم را نشان دادم.
دکتر احیایی گفت: «چشم تخمریزی کرده و آزمایش لازم است.» سپس گفت: «تو که هیچی نداری، اما این استثناست. باید بری هلال احمر این آمپول را بگیری.»
دوشنبه، ششمین آمپولی بود که باید تزریق میشد و انجام شد، اما خودم راضی نبودم، چون تمیز نبود…
در تمام این مدت، زانویم هم درد داشت و مراقبت از آن، همزمان با تزریقها، بخشی از روزهای سخت و واقعی من بود.
👑 تاج و ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرهای پاییز و زمستان1404 ش1

