کائنات

وبلاگ من در مورد سفر نامه و زندگینامه خودم و همسرم

مورد چشمانم 1

پری
کائنات وبلاگ من در مورد سفر نامه و زندگینامه خودم و همسرم

مورد چشمانم 1

حالا برات می‌گم از اون روزای سخت نزدیک اسفند… رفتم دکتر و ازش خواستم یه عکس از چشمم بگیره. عکس گرفت و گفت بعد از عید برم برای ویزیت. وقتی رفتم، دکتر گفت: «چشمت خونریزی کرده و باید تزریق انجام بدیم.» من اصلاً از کلمه‌ی تزریق تو چشم چیزی نمی‌دونستم…

قرار شد پنجشنبه برم، بستری شم و تزریق انجام بشه. حس خیلی بدی بود، درد شدید، اما به همه می‌گفتم: «چیزی نیست، تموم می‌شه.» ولی تو دلم آشوب بود…

با پسرم، کامبیز، رفتیم. اسم دکتر مکانیکی بود. وقتی تو چشمم آمپول زد، انقدر تختو فشار داده بودم که جای ناخنام روی دستم مونده بود. تزریق انجام شد و من تقریباً چیزی حس نکردم. بعد اومدم خونه، قرص داده بودن، خوابیدم تا ۱۲ ظهر…

یواش چشمم رو باز کردم… و این اولین تزریقم بود. چند تا دیگه هم در انتظارمه…

👑 تاج و ملکه پری


موضوعات مرتبط: سفرهای  پاییز و زمستان1404 ش1

تاريخ : جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴ | 17:59 | نویسنده : پری |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.