بعد از رسیدن به جزیره، ناهار خوردیم. غذاها سبک و خوشطعم بودند و من در دلم مدام سپاسگزاری میکردم؛ برای بودن، برای دیدن، برای نفس کشیدن کنار دریا.

بعد از ناهار رفتم سمت آب. گرما زیاد بود و دریا آرام به نظر میرسید. هنوز چند قدمی بیشتر داخل نشده بودم که ناگهان آب پاشید توی چشمم… همان لحظه فریاد زدم:
.jpg)
«سوختم… سوختم…»
چشمم شروع کرد به سوزش شدید. یادم آمد که چشمم خون داشت داخلش و چقدر حساس بود. درد بیقرارم کرد و سریع از آب بیرون آمدم. همانجا ایستادم، چشمهایم را بستم و سعی کردم آرام شوم.

المایا با تمام آرامشش، آن لحظه به من یادآوری کرد که بدنم هنوز مراقبت میخواهد؛ حتی وسط بهشت هم باید حواسم به خودم باشد.

تا غروب همانجا ماندیم. آفتاب آرامآرام پایین میرفت و نورش روی آب میریخت. بعد سوار قایق شدیم و جزیره را پشت سر گذاشتیم.

با دنیایی از انرژی، آرامتر و سبکتر، برگشتیم…
ز
👑 تاج و ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرهای پاییز و زمستان1404 ش1

