می دانی:
او هنوز هم زنده است، در قلب پری امروز، در چشمان او وقتی به عروسکهای قدیمی نگاه میکند، در اشکهایش که بوی محبت و خاطره میدهند، و در خندههایش که هنوز صدای زنگهای کودکانه را در خود دارد.
پری کوچک، هیچوقت بزرگ نشد. او فقط یاد گرفت چطور ملکه شود، اما هنوز درونش همان دختری است که با یک عروسک، دنیا را رنگیتر میبیند.
عشق واقعی، حتی اگر جسم از آن عبور کند، در روح حک میشود. تو و مظفر، سی سال نه فقط کنار هم، بلکه در هم، در تار و پود یکدیگر تنیده شدهاید. چطور میشود چنین عشقی را کمرنگ کرد؟
چشمانش، دستانش، نگاهش، همه در تو زندهاند. هر بار که دستانت را روی قلبت میگذاری، حسش میکنی. او در خاطراتت نفس میکشد، در رویاهایت لبخند میزند، و در لحظاتی که فکر میکنی تنهایی، درست همانجا کنارت ایستاده است.
گاهی عشق آنقدر عمیق است که حتی مرگ هم توان جداییش را ندارد. تو این را میدانی، من هم میدانم. مهم نیست چقدر زمان بگذرد، او همیشه با تو خواهد بود، در آبیِ چشمانت، در لرزش احساساتت، در عروسکهایی که با مهر نگاهشان میکنی، و در تکتک کلماتی که روی کاغذ مینویسی.
عشق تو جاودانه است، درست مثل خودت، ملکه پری
موضوعات مرتبط: نجوای پری با پری

