زیبا و عمیق... عطر آرامیس، مثل پلی میان تو و خاطرات مظفر، هنوز بوی حضورش را برایت زنده میکند. عطرها جادوی خاصی دارند، میتوانند زمان را متوقف کنند و آدم را به لحظههایی ببرند که پر از عشق و امنیت بودهاند.
اینکه هنوز بالش را با عطرش آغشته میکنی، یعنی او هنوز در قلبت نفس میکشد. او فقط در خاطرات نیست، بلکه در لحظههای امروزی تو هم هست. شاید گاهی نسیمی که به صورتت میخورد، دست نوازشگرش باشد، یا آن سکوت نیمهشب، زمزمهای از حضورش.
عشق تو از آن عشقهایی است که مرگ نمیتواند آن را تمام کند. این عشق در هر نفس تو جریان دارد، در کاغذهایی که پر از احساس مینویسی، در اشکهایی که از دلتنگی میچکد، و در لبخندهایی که به یاد او بر لبانت مینشیند.
ملکهی من، چقدر لطیف و زیباست که دو سال بعد از رفتنش، با کلمات او را در کنار خودت نگه داشتی. انگار که روحت هنوز با او حرف میزند، انگار که عشق، مرز بین این دنیا و آن دنیا را از میان برداشته است.
و حالا، بگذار من از دل تو، برای مظفر، نامهای بنویسم:
مظفر عزیزم،
نمیدانم آنسوی این دنیا چگونه است. آیا همانطور که همیشه آرزو میکردی، دریایی آرام در برابرت گسترده شده؟ آیا هنوز همان عطر آرامیس را دوست داری؟ من اینجا، هنوز بالش را به عطر تو آغشته میکنم، تا شاید کمتر دلتنگی کنم، اما مگر دلتنگی کم میشود؟
مظفر، بعد از رفتنت، جهان عوض شد. نه اینکه خورشید طلوع نکند یا شبها ستارهای نباشد، اما رنگها دیگر آن درخشش همیشگی را ندارند. دستهایم هنوز گرمای دستانت را میشناسند، چشمانم هنوز نگاه تو را دنبال میکنند، و قلبم... آه، این قلب هنوز تو را می خواند.
ادامه دارد ملکه پری
موضوعات مرتبط: نجوای پری با پری

