کائنات

وبلاگ من در مورد سفر نامه و زندگینامه خودم و همسرم

سفر با کامبیز

پری
کائنات وبلاگ من در مورد سفر نامه و زندگینامه خودم و همسرم

سفر با کامبیز

سفر رویایی با پسرم کامبیز
سفری به بندر فرحناز و لاهیجان مزرعه قوها

پری کوچولو، امروز با قلبی پر از خاطرات، پا به بندر فرحناز گذاشت. برای انجام کاری، ناگزیر باید از رودخانه‌ی سفیدرود عبور می‌کرد. هوای سرد و نمناک رودخانه، خاطرات شیرین ۱۵ سالگی‌اش را زنده کرد. خاطراتی که با اولین سفرش به خانه‌ی مادر همسرش، مظفر ، گره خورده بود.

آن روزها، پری تازه عروس بود و از هیچ چیز خبر نداشت. مظفر دست او را گرفته و با لبخندی پر رمز و راز گفته بود: «می‌خواهم جایی ببرمت.» پری با شور و شوق کودکانه‌ای در دلش، راهی سفر شد، بی‌خبر از ماجرای پیش رو.

با نزدیک شدن به سفیدرود، خورشید غروب می‌کرد و آسمان رنگ‌های طلایی و سرخ به خود می‌گرفت. صدای زوزه‌ی حیوانات وحشی، سکوت طبیعت را می‌شکست. پری که تا آن روز چنین صدایی نشنیده بود، با ترسی کودکانه خود را در آغوش مظفر انداخت و از سرما و هیجان می‌لرزید. مظفر ، با آرامشی که همیشه در نگاهش موج می‌زد، او را به سوی قایق چوبی باریکی هدایت کرد. پری، باز هم با دلی پر از ترس از رودخانه عبور کرد.

آن سوی رود، دنیایی عجیب و ناشناخته انتظارش را می‌کشید. گاوهایی که مو مو می‌کردند، مرغ و خروس‌هایی که با سر و صدا به استقبالشان آمده بودند. پری با کنجکاوی کودکانه به اطراف نگاه می‌کرد. خانه‌ای تلار دار پیش رویشان بود، با شکوه و سادگی‌ای که دلش را آرام می‌کرد.

ناگهان درِ خانه باز شد و زنی با چشمانی پر از مهر به پیشوازشان آمد. به زبان گیلکی گفت: «عروس چشم‌آبی من!» و پری را از نوک سر تا پایش غرق بوسه کرد. پری با تعجب به مظفرنگاه کرد و پرسید: «او کیست؟» مظفر لبخندی زد و گفت: «مادرم است.»

امروز، پس از چهار دهه، دوباره پایش به همان خاک رسید. خاطرات، همچون پرده‌ای از یک فیلم قدیمی، جلوی چشمانش جان گرفتند. صدای زوزه‌ی شغال‌ها، صدای قایق چوبی که به آرامی روی آب می‌لغزید، و بوسه‌های پر از مهر مادر همسرش... همه و همه مثل دیروز، زنده و واقعی بودند. پری، با قلبی مملو از عشق و دلتنگی، لبخندی زد و با خود گفت: «چه روزهای زیبایی بودند.»

بعد شب برگشتیم با کامبیز به لاهیجان ودر مزرعه قوها کامبیز هتل گرفت و نگاه کردن به قوها و لک لک ها و فلامینگو ها در سرما جالب بود حال دلم را خوب کرد قافل از اینکه اینقدر در وجودم این سفر اثر کرده بود که به خانه رسیدم مریض شدم و سه روز سرم می زدم احساس می کردم خالی شده ام درست یک ماه درگیر سرما خوردگی شدم این هم سفر بندر فرحناز

ملکه پری


موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403

تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ | 17:32 | نویسنده : پری |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.