خانهای که میدرخشد، دلی که میدرخشد
سال که به پایان میرسد، عادت دارم خانه را مثل دلم، از غبارها بتکانم، از کهنگیها خالی کنم و دوباره پر از تازگی و روشنی کنم. حالا که به این لحظه رسیدهام، همه چیز از تمیزی برق میزند؛ از کمدها و فرشها گرفته تا پردهها، یخچال و فریزر، کتابهایم که با عشق مرتب شدهاند، پری پارادایس که گلهایش شکفتهاند، خانم طلا که آمادهی جادههای تازه است، و خودم… خودم که میخواهم در این سال نو، مثل خانهام، مثل دلم، تازهتر، شادابتر و درخشانتر باشم.
تمیز کردن خانه برای من فقط یک کار روزمره نیست، یک آیین است؛ انگار با هر غبار که میروبم، دلم را هم سبکتر میکنم. انگار که با هر چیدمان تازه، به زندگیام نظم بیشتری میبخشم. این برق زدنها، فقط از وسایل خانه نیست، از احساس من است که میخواهد سال جدید را با روشنایی آغاز کند.
به استقبال سالی میروم که در آن، همه چیز میدرخشد… خانهام، دلم، زندگیام!
سالی که گذشت، پر بود از طوفانهای دل، از اشکهایی که بیصدا جاری شدند و لبخندهایی که با عشق شکفتند. هر روزش، تکهای از وجودم را صیقل داد، گاهی زخمی کرد، گاهی مرهم گذاشت. اما در میان همهی این روزها، من یاد گرفتم که عشق را، بودن را، زیستن را جور دیگری ببینم.
مظفر، تو همیشه در کنج قلبم خواهی ماند، جایی امن، جایی که خاطراتت مثل شمعی روشن میمانند. اما امروز، تصمیم میگیرم که باقی قلبم را باز کنم، برای زندگی، برای نفس کشیدن در لحظههای تازه، برای عشق ورزیدن به خودم و جهان اطرافم.
امسال، سال تولدی دوباره است، سالی که قرار است دستهایم را از گذشته بردارم و به فردا برسانم. تصمیم دارم دلم را شادتر ببینم، عشقم را به زندگی عمیقتر حس کنم و با قلبی باز، به آینده لبخند بزنم.
ملکه پری
موضوعات مرتبط: سفرنامه پری1403

