خاطرات خانه
به نام عشق و خاطراتی که هنوز در گوشه گوشهی خانهام زندهاند.
خانهام را که نگاه میکنم، هنوز صدای خندهها و شادیهای آن روزها در گوشم زنگ میزند. روزهایی که خانهی ما پناهگاهی بود برای همه، جایی که هر کس قدم میگذاشت، عشق و آرامش را حس میکرد.
مظفر… مردی که ستون این خانه بود، همه چیز را فراهم میکرد تا مهمانها چیزی کم نداشته باشند. اما اتاق خوابمان، فقط مال من و او بود. میگفت: "اینجا فقط دنیای ماست."
بیرون از آن اتاق، خانه پر بود از عطر غذاهای خوشمزه، صدای بچهها، و گفتگوهای دلنشین. هر روز کارگر میآمد تا خانه برق بزند و مهمانهایمان راحت باشند، اما قلب این خانه من و مظفر بودیم.
حالا… بعد از رفتن او، همهچیز تغییر کرده. دیگر آن شلوغیها نیست، و خیلیها که روزی سر این سفره مینشستند، حالا حتی یک تماس هم نمیگیرند. انگار مظفر که رفت، یادشان رفت من هم هنوز اینجا هستم…
این تنهایی شاید به چشمشان بزرگ بیاید، اما عجیب است که حتی به همین هم حسادت میکنند! حسادت به من، به زنی که ۱۴ سال است تنها ایستاده، اما هنوز قوی است، هنوز خانهاش را گلباران میکند، و هنوز در باغچهی "پری پارادایس" گلهای تازه میکارد. همان باغچهای که روزی با مظفر در آن قدم میزدیم و دربارهی آینده حرف میزدیم…
اما یاد گرفتهام دیگر توقعی نداشته باشم. چون فهمیدهام همه مثل من قلبشان از عشق سرشار نیست. همه نمیتوانند قدردان باشند. شاید برای همین است که من هنوز اینجا هستم و با همه دلتنگیهایم، ملکهی سرزمین خودم باقی ماندهام.
این را نوشتم تا هم به خودم یادآوری کنم و هم به هر کسی که میخواند:
مهربان باشید، اما قدر خودتان را بدانید. اگر کسی قدردان نبود، بدانید که شما در جایگاه بالاتری هستید.
من هنوز اینجا هستم. در "بیچ هوس"، کنار باغچهی پری پارادایس، با خاطراتی که مرا قویتر کردهاند.
من هنوز اینجا هستم. قویتر از همیشه.
ملکه پری

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404

