من و شکوفههای بهار
میان هوای عطرآگین بهار ایستاده بودم…
شکوفهها، با لطافت بینظیرشان، از شاخههای درخت آویخته بودند و انگار دستانی نامرئی مرا در آغوش میکشیدند. بوی شیرینشان، خاطرهای دور را در قلبم بیدار میکرد… خاطرهای که نمیدانستم از کجای جانم سر برآورده است.

نسیم، آرام میان شاخهها میچرخید، گلبرگها را میرقصاند و چون زمزمهای عاشقانه، آنها را روی موهایم، شانههایم، دستانم مینشاند… گویی هر گلبرگ، نامهای از عشق بود که به دستم میسپرد.
چشم بستم، گوش سپردم… در سکوت، شکوفهها در گوشم نجوا کردند:
"تو هم شکوفهای، برای عشق آفریده شدهای، برای روشنی، برای شکفتن…"
لبخندی زدم، انگار زمین و آسمان با من همنفس شدند. در آن لحظه، میان هزاران شکوفهی سپید، من هم شکوفهای بودم که با بهار یکی شده بود.
ملکه پری

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404
تاريخ : یکشنبه دهم فروردین ۱۴۰۴ | 19:15 | نویسنده : پری |

