وقتی دل با نوای شمال میرقصد
گاهی در سفر، لحظههایی پیش میاد که در دل آدم ثبت میشن بیهیچ عکس و کادری. تنها چیزی که ازشون میمونه، حسه…

اینبار در یکی از همین سفرها، جایی بین غروب گرم جنوب و دلهای خستهی جاده، رقصی دیدم که در جانم نشست.

رقص مردان و زنان مازنی، با همان لباسهای رنگارنگ و پاهایی که انگار با زمین حرف میزدند.

تا پیش از این، هیچ وقت با آهنگ شروع «مازنی» ارتباط نمیگرفتم. آن ضربآهنگ تند و خاص، با آن نوای خاص سرنا و دایره، برایم گنگ بود. اما در این سفر، چیزی عوض شد.
شاید انرژی جمع، شاید شادی بیدلیل آدمها، شاید هم آن هماهنگی دلنشین رقص، باعث شد دلم نرم شود. دیدم که موسیقی مازندرانی چطور از دل خاک، جنگل، دریا و کوه میآید.

چطور ریشه دارد. چطور نفس میکشد.
زن و مرد کنار هم، بیتکلف، با غرور، با سادگی و صمیمیت، میرقصیدند.
و من… من فقط نگاه میکردم و لبخند میزدم.
رقصشان را بلد نبودم، اما دلم میرقصید با ضربآهنگ زندگیشان.
و این است راز سفر:
گاهی فقط دیدارهایی ثبت میشود
و گاهی، نوایی از سرزمین دیگر، میشود صدای قلب تو...
ملکه پری

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404

