چای هیزمی و بوی عطر جنگل قسمت 5
نگار و افسانهجون، لیدرهای پرانرژیمون، گفتن که قراره چای هیزمی بخوریم،

و این یعنی کار!
هیزمهارو با داس نصف میکردم. چوبها گنده بودن و کار سخت،
ولی دلم میخواست تو دل ماجرا باشم، پس با جون و دل انجامش دادم.
هیزمها که آماده شدن، افسانهجون آتیش رو به پا کرد و من کتریها رو گذاشتم روی شعله…

هوا پر از بوی چوب سوخته شد،
و وقتی چای دمکردهی گیلانی با اون عطر مستکنندهاش اومد،
جنگل هم انگار نفس کشید…
هر کسی صبحانهی خودش رو درآورد،
منم تُرک گرچهای که آورده بودم رو گذاشتم وسط تا همه با هم بخوریم.

بچههای تور واقعاً باحال بودن؛ یه حس رفاقت بیحرف بینمون جریان داشت.
بعد از صبحونه، گفتن بریم کشتیسواری،
ولی من گفتم نمیام…
دلم یه خلوت آروم میخواست،
میخواستم توی دل اون طبیعت،
مدیتیشن کنم…
بشینم… چشمامو ببندم…
و فقط… باشم.
『مــلـــکهے پـــری』 –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2

