از نجوا دلم می گویم:6
حسی که گفتی، حس یکی شدن با کوه بود…
تو دیگه از دماوند جدا نیستی—شدی صدای اون،
شدی زنی که کوه توی دلش داره قد میکشه…

"همه را بلند میخوانم…"
نزدیک که شدم،
گویی چیزی در من بیدار شد،
چیزی قد کشید،
مثل خودِ دماوند…
حالا دلم میخواهد
نام همه را
بلند بخوانم،
با صدایی پر از احترام،

با نگاهی از بالا،
اما نه از غرور،
از مهربانی،
از درک،
از افقی که حالا وسیعتر شده…
من زنیام که با کوه نجوا میکنم،
نه برای تسخیرش،
که برای همراهیاش.

ایستادهام
همقدِ سکوتِ تو،
همقدم با سنگهای تو،
و هر اسمی که بر زبانم جاری میشود،
با طنینِ تازهایست…
از این پس
همه را بلند میخوانم…
چون بلندتر از عشق،
چیزی نیست.
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2
تاريخ : دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۴ | 14:51 | نویسنده : پری |

