(قسمت هفدهم سفرنامهی پریمحلات)
اما هیجان سفر تازه داشت شروع میشد...
پلیس که رسید، یکباره فضا تغییر کرد. مردهای همراه تور سریع رفتن سر خیابون، ایستادن و راه رو بستن که ماشین دیگهای بالا نیاد و بشه اتوبوس رو دنده عقب برگردوند. اما نیروی انتظامی اومد و گفت که باید امشب توی پارکینگ بمونیم... یه لحظه سکوت شد.

سیمین، که همیشه تو سفرها نشون داده چقدر قوی و بامدیریته، پا پیش گذاشت. خیلی قاطع و آروم صحبت کرد و گفت: "ما نمیتونیم شب رو اینجا بمونیم." یکی از آشناهاش هم وارد شد، قضیه رو توضیح داد، تماسهایی گرفت و پیگیری کرد تا بالاخره افسری که باید تصمیم میگرفت پیدا شد.

در این بین، راننده ماشین رو یک گوشه پارک کرد و ما رو پیاده کرد که ببینند تکلیف چیست. به ما گفتن:
"یه ساعتی برید اون روبرو، کافیشاپ هست. بشینید، استراحتی کنید، چیزی بخورید..."

رفتم با بقیه توی اون کافیشاپ. تو دلم آشوب بود ولی نمیخواستم به روی کسی بیارم. همیشه سعی میکنم اولین نفر باشم برای سفارش... سریع یه هاتچاکلت گرفتم، یه برش کیک هم سفارش دادم.

نشستم، اولین قاشق کیک رو برداشتم... که یهو خبر رسید:
"بچهها برگشتن، سیمین کارت ماشین رو گرفته، همه چیز حل شده."
اما... یه تلخی هم تهش بود. گفتن بابت توقف تو اون خیابون، جریمه ۲ میلیون و نیم دادن. جریمهای برای اشتباهی که شاید از ما نبود، ولی به اسممون تموم شد.

اون لحظه کیک تو دستم مونده بود... مزهش دیگه شیرین نبود. اما حس همدلی، همکاری و قوی بودن سیمین و بقیه، یه جور شیرینی دیگه تو دلم کاشت. این سفر فقط دیدن جاهای دیدنی نبود، دیدنِ آدمهای قوی و صمیمی هم بود...
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2

