سفر من و پانی به ترکیه – قسمت دوم؛ شبی که هرگز فراموش نمیکنم
صبح روز دوم را با هیجان شروع کردیم. قرار بود حسابی در استانبول بگردیم و خریدهایمان را کامل کنیم. بعد از صبحانه راهی بازارها شدیم. استانبول برای خرید همیشه وسوسهکننده است؛ از مغازههای کوچک گرفته تا فروشگاههای بزرگ، هر کدام چیزی برای دیدن دارند.
بخشی از روز را به خرید گذراندیم و بعد راهی میدان تقسیم شدیم. قبل از هر چیز، یک دونر کباب خوشمزه خوردیم؛ از همان دونرهای معروفی که طعمش تا مدتها زیر زبان آدم میماند. بعد هم در خیابانهای تقسیم قدم زدیم و خرید کردیم. قیمتها خوب بود و من توانستم برای کامبیز سوغاتی بخرم. پانی هم برای امید،و آرینا خریدهای قشنگی انتخاب کرد و با ذوق از انتخابهایش حرف میزد.
در میان شلوغی خیابانها، پانی به نازی زنگ زد؛ مامانم. من اصلاً خبر نداشتم چه نقشهای در سر دارند. همه چیز کاملاً مخفیانه بود و من بیخبر از ماجرا فقط از گشتوگذارم لذت میبردم.
نزدیک غروب، کمکم فهمیدم اتفاقی در راه است. یک ماشین شیک دنبال ما آمد و گفتند برای امشب برنامه ویژهای داریم. ساعت هشت شب راهی رستورانی شدیم که اسمش «میخانه» بود. وقتی وارد شدیم تازه فهمیدم چه سورپرایزی برایم تدارک دیدهاند.
فضای رستوران پر از موسیقی، نور و شور زندگی بود. نازی و یکی از دوستان قدیمیاش سارا که من هم میشناختمش آنجا بودند و با لبخند منتظر ما ایستاده بودند. از همان لحظه ورود، احساس کردم قرار است شب متفاوتی باشد.
کمکم میز پر شد از خوراکیهای خوشمزه و رنگارنگ. موسیقی شروع شد و چند رقصنده با لباسهای زیبا و مخصوص وارد سالن شدند. فضای رستوران پر از انرژی و شادی شده بود. همه دست میزدند، میخندیدند و لحظهها را جشن میگرفتند.
بعد نوبت به بزرگترین غافلگیری شب رسید. کیک برایم نازی خریده بود را آوردند و همه شروع کردند به تبریک گفتن. من که اصلاً انتظارش را نداشتم، غرق شادی و هیجان شده بودم. میان نور شمعها و صدای موسیقی، آرزو کردم و شمعها را فوت کردم.چانی عزیزم شب زیبایی را برایم ساخت.
آن شب یکی از بهیادماندنیترین شبهای زندگیام بود. شبی پر از عشق، خانواده، دوستی و لبخند. وقتی به هتل برگشتیم، هنوز صدای موسیقی در گوشم بود و لبخند از روی صورتم نمیرفت. بعضی شبها فقط یک شب نیستند؛ تبدیل به خاطرهای میشوند که تا سالها در قلب آدم زنده میماند.
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑
موضوعات مرتبط: سفرهای1405

