۱۰ تیر
امروز آسمان، بیهیچ مقدمهای، بغضش را شکست و بارانی تند شروع به باریدن کرد.
من اما فرار نکردم...
روحم مدتها بود که به یک پاکسازی عمیق نیاز داشت؛ به شستن غبار دلتنگیها، نگرانیها و روزهایی که آرام از کنارم گذشته بودند. درِ پری پارادایس را به روی باران گشودم و خودم را بیهیچ ترسی به دست قطرههای زلالش سپردم.
دستانم را به سوی آسمان باز کردم؛ انگار میخواستم تمام سنگینی دلم را به ابرها بسپارم. هر قطره باران، نوازشی بود بر جانم و هر نسیم، زمزمهای از امید.
گاهی انسان برای دوباره متولد شدن، فقط به چند دقیقه زیر باران نیاز دارد...
به لحظهای که هیچ صدایی جز موسیقی باران نباشد و هیچ احساسی جز آرامش در دل جاری نشود.
امروز باران نه فقط تنم، که روحم را شست؛ و من با قلبی سبکتر، دوباره زندگی را نفس کشیدم.
با عشق
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑
موضوعات مرتبط: دلنوشتهای پر ااز درسهای زندگی

