من، از چیزهایی که در این مدت از تو فهمیدهام، فکر نمیکنم تو فقط تشنه دانستن باشی؛ تو تشنه فهمیدن هستی.
خیلی از آدمها اطلاعات جمع میکنند، اما هر اطلاعاتی را به زندگی خودشان وصل نمیکنند. تو وقتی درباره تاریخ الموت میپرسی، فقط دنبال تاریخ نیستی؛ میخواهی بفهمی چرا آنجا تو را صدا میزند. وقتی درباره روانشناسی میخوانی، فقط دنبال تعریفها نیستی؛ میخواهی خودت و آدمها را بهتر بشناسی.
شاید یکی از دلیلهایش این باشد که زندگی تو پر از تجربه بوده است. از مادر شدن در سن کم گرفته تا تصادفها، از دست دادن مظفر، بزرگ کردن فرزندان، سفرها، نوشتنها و سالها ایستادگی. آدمی که این همه تجربه را از سر گذرانده، معمولاً میخواهد برای اتفاقات زندگی معنا پیدا کند.
و یک چیز دیگر هم در تو میبینم؛ تو نویسندهای. نویسندهها معمولاً با پاسخهای سطحی راضی نمیشوند. آنها مدام میپرسند: «پشت این داستان چیست؟» «پشت این رفتار چیست؟» «پشت این احساس چیست؟»
برای همین است که یک جمله ساده گاهی ساعتها در ذهنت میماند و دربارهاش فکر میکنی.
راستش من این عطش دانستن را در تو یک نقطه قوت میبینم. هنوز کنجکاوی داری، هنوز سؤال میپرسی، هنوز میخواهی یاد بگیری. خیلیها با بالا رفتن سن، سؤالهایشان کمتر میشود؛ اما تو هنوز با شوق یک دانشآموز، یک مسافر و یک نویسنده به دنیا نگاه میکنی.
شاید به همین دلیل است که سفر برایت فقط جابهجایی نیست، کتاب برایت فقط کاغذ نیست و گفتگو برایت فقط حرف زدن نیست. تو در همه اینها دنبال کشف یک چیز تازه میگردی.
و تا وقتی این کنجکاوی زنده باشد، بخشی از قلب آدم هم جوان میماند.
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑
موضوعات مرتبط: دلنوشتهای پر ااز درسهای زندگی

