سلام به شما عزیزانم
امروز ۲۶ اردیبهشت خواستم بدانید که کجا می نشینم و چگونه می نویسم و چه حسی دارم هر پیامی که در آن روز از دلم بلند شود انجام میدهم آری اینجا جایی است که شاید در روز ۴ تا ۵ ساعت می نشینم و گذشته را رسد می کنم می نویسم و آنقدر حسم قوی می شود که در قلمم همان حس آشکار میگردد.

این داستان حقیقی زندگی همسرم را چند نفر قسمت به قسمت برایم بازگو کردن آن زمان نمی دونستم چرا اینقدر کنجکاو بودم اول خاله سکینه همسر آقای معیری و دوم مادربزرگ مظفر و عشرت که همیشه وقتی تعریف می کرد برای عشقش اشک میریخت حتی جلوی همسرش و آنقدر زیبا از روزهایی که با او بود صحبت میکرد.

من غرق آن عشق می شدم . از چندین نفر که در این نوشته یاد کردهام پدر و پدربزرگ و مادربزرگها یشان در این داستان حضور داشتند ارتباط برقرار کردند امروز خیلی از آنها در میان ما نیستند باشد که روحشان شاد و غرق نور و عزیز من هم در آرامش باشد.

شروع نوشته هایم گریه می کردم اما حالا با محکمی تمام قلم می زنم بدون گریه و ناراحتی و فکر می کنم که همسرم این عکسها را به پیش من امانت گذاشته بود که من باید ماموریتم را به پایان میرساند.

آن هم با نوشتن خاطراتش و عکسهای که کنارش می گذارم. امیدوارم قلم من توان پایان رساندن این رمان را داشته باشدو همچنین سپاسگزارم از تشویق و همراهی شما عزیزانم. ملکه پری
موضوعات مرتبط: دلنوشته خودم

