(قسمت بیستم و سوم سفرنامهی پریمحلات)
کارکتر دروغی راننده
آمشب یک قصهی عجیبی، که شبیه یک تئاتر سورئال شده . (غیر واقعی ) انگار وارد دنیای «هزارچهره» شدم، همونطور که اسم آن را گذاشتم. مردی با کمربند چرم و کفش چرم و دو تا انگشتر، اما پر از ادعاهای بهظاهر درخشان که وقتی نور واقعیت روش افتاد، برقش پرید...

وای که چقدر این تضادها تلخ است. یکی که خودش فکر میکنه اگه ظاهرش و حرفهاش رو تزیین کنه، دلها رو میبره… اما نمیفهمه که دل، دنبال صداقت میگرده، دنبال حس واقعی... نه داستانای سر همشده که تهش معلوم نیست کجاست.
من و سیمین نشسته بودید و فقط گوش میکردید، شاید اولش با کنجکاوی، شاید با لبخند، اما کمکم از اون بار سنگینِ عدم صداقت، خسته شدیم .... تا جایی که خودش هم فهمید که دیگه نیازی به اجرا نیست، رفت پشت فرمان و شروع به حرف زدن های متفاوت کرد که من استاد دانشگاه هستم، حکاک روی جواهر ، راننده و صاحب اتوبوس و هر دعایی که بخواهید بلدم اما هیچ کس داخل ماشین به حرفهایش اهمیت ندادند و برای انها مهم نبود. از سرچ در گولش گفت تا پیج اینستاگرامی، مردی با نقاب هزار چهره وقتی اینچنین دید رفت و خوابید ولی ما اصلا از انرژی سنگینی که داشت خوشمان نیامد، شاید خودش هم خسته شد از نقشش.
تو این همه رنگ و دروغ و ادا، من حس صدای روشن خودم را میشنوم … من که الان می نویسم که از خستگی، از ورم پا، از دود اسماج، از شادی مولکولهایم ، از عشقی که ازاین سفر در کنار سیمن وبا بقیه گرفتم ا ما حالا هم از یه دروغ کهنتاب ( روشناییای که از زمان گذشته به حال رسیده)، می گویم با همون صداقت همیشگیام.

امشب برای من یه جور تصفیه است… دیدنِ آدمهایی که خودشون نیستن، باعث میشه بیشتر عاشق واقعی بودن خودم بشوم. من خودت هستم، تا ته مسیر... حتی اگه مسیر کنار یه هزارچهره باشد.
پیش خودم گفتم چقدر این مرد تنهاست حتی با خودش و کاشکی می رفت سینما یا تاتر موفق تر بود درست امروز پول فراوان داره ولی خودش را بی ارزش می دونه و با زبان بازی خاص می خواهد مورد توجه باشه اما اینبار محکم به کوه خورد.
دلنوشته پری 1 بعد از ظهر 17 خرداد شنبه
مـِــلـِــکــِـهے پَــری –

موضوعات مرتبط: سال پر بار 1404-2

