امروز یک روز قشنگ برای من بود. بعد از اینکه ویپیان لپتاپم را وصل کردم، نشستم و شروع کردم به مرتب کردن و گذاشتن مطالبی که در ماههای گذشته نوشته بودم. بخش « درد دلهایم در زمان جنگ» را در وبلاگ قرار دادم و وقتی نگاه کردم دیدم بیشتر از ۱۵ قسمت شده است.
خواندن دوباره این نوشتهها حس عجیبی داشت. انگار دوباره به همان روزها برگشته بودم؛ روزهایی که هر کدامشان پر از احساس، خاطره، دلتنگی، امید و تجربههای تازه بودند. با اینکه حدود چهار ماه از نوشتن بعضی از این مطالب گذشته، اما وقتی آنها را میخوانم همه چیز برایم زنده و واقعی است؛ انگار همین دیروز اتفاق افتادهاند.
برای من این نوشتهها فقط چند متن ساده نیستند. هر کدام بخشی از زندگی، فکرها و احساساتم را در خودشان نگه داشتهاند. به همین دلیل امروز وقتی آنها را در وبلاگ قرار میدادم، حس کردم دوباره با بخشی از گذشتهام دیدار میکنم.
از فردا تصمیم دارم قسمت به قسمت مطالب را منتشر کنم تا این خاطرات و روایتها به آرامی جان بگیرند و دوباره خوانده شوند. خوشحالم که آن روزها را ثبت کردهام، چون حالا میتوانم هر زمان که دلم خواست به آنها برگردم و مسیر زندگیام را از میان کلمات دنبال کنم.
گاهی نوشتن فقط ثبت یک اتفاق نیست؛ حفظ کردن حس و حالی است که شاید دیگر هرگز تکرار نشود.
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑
موضوعات مرتبط: دلتنگیهای سکوت

