فروردین...
عید از راه رسیده بود. خانه بوی بهار میداد، اما بهار امسال برای من رنگ دیگری داشت.
جنگ، قطعی اینترنت و بیخبری، فاصلهای ساخته بود که با هیچ کیلومتری قابل اندازهگیری نبود. دخترم پانی، دخترم پگاه دامادم امید و پایلو و نوه عزیزم آرینا از من دور بودند و ندانستنِ حالشان، سنگینترین باری بود که بر دلم نشسته بود.
روزها را به امید رسیدن یک خبر خوب سپری میکردم و شبها، وقتی سکوت همه جا را فرا میگرفت، بیصدا اشک میریختم. نمیخواستم کسی اشکهایم را ببیند. فقط عکسهای روی دیوار رازدار دلتنگیهایم بودند. روبهروی قابهایشان میایستادم، با آنها حرف میزدم، انگار صدایم از میان فاصلهها به گوششان میرسید.
میگفتم: «فقط خوب باشید... همین برای من کافی است.»
هیچکس نمیداند بیخبری از عزیزان، چقدر میتواند جان آدم را خسته کند. ثانیهها کند میگذشتند و هر روز، به اندازه یک سال طول میکشید.
آن روزهای پر از اضطراب گذشت، اما ردِ اشکهای شبانه و دلتنگیهای خاموش، برای همیشه در گوشهای از قلبم ماند.
خدایا، شکر که بعد از هر تاریکی، روشنایی را به ما هدیه میدهی و بعد از هر انتظار، دوباره امید را در دلهایمان زنده میکنی.
با عشق🌸 ملکه پری |
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑
موضوعات مرتبط: دلتنگیهای سکوت

