نرس و دلهره تزریق
بعد از اولین تزریق، کمکم متوجه شدم که مراقبت از چشم چقدر اهمیت دارد. اما این روند باعث شد از وبلاگم فاصله بگیرم، خیلی ناراحت بودم… وبلاگم برای من شده بود مثل یک خانهی دیگر، یک صندوقچه که درد و دلهایم و خاطراتم را در آن میگذاشتم.
ماه دوم تزریق را انجام دادم، اما تاثیر چندانی نداشت. ماه سوم و چهارم هم همینطور بود. تا اینکه ماه پنجم تصمیم گرفتم بروم تهران. قرار بود بروم دبی و ابوظبی پیش پگی. در تهران، دکتر احیایی وقت گرفت و رفتم بیمارستان، عکسها و مدارکم را بردم و آمپولهایی که زده بودم را نشان دادم.
دکتر احیایی گفت: «چشم خونریزی کرده و آزمایش لازم است.» سپس گفت: «تو که هیچی بیماری نداری، اما این استثناست. باید بری هلال احمر این آمپول را بگیری.»
دوشنبه، ششمین آمپولی بود که باید تزریق میشد و انجام شد، اما خودم راضی نبودم، چون تمیز نبود…
برایم عخیب بود بیمارستان اینقدر بی نظم .امپول را که زدم برای چند دقیقه هیج جا را ندیدم.
من و پریسا و شهلا رفته بودیم طیبه و حمیدرضا نوبت داشتند وقتی تزریق انجام شد. چشمم کاملاً بینای اش را از دست داده بود دکتر صدا زد همراه دلشاد شهلا اومد جلو چون پریسا رفته بود کارهای بیمه را انجام بدهد.
وقتی اومدم تو ماشین قرار بود برم خونه طیبه اما انقدر حالم بد بود پریسا گفت امکان نداره بزارم بری .همین جا تو ماشین صندلی رو دراز کرد و و مستقیم منو برد کرج خانشان دستش درد نکنه اخه این شش باری که تزریق داشتم تنهایی خودم را مراقبت می کردم البته کامبیز همیشه کنار بود.
با اینکه چند تا مسکن خورده بودم نمیدونم آمپولش چی بود خیلی عزیزم کرد و اصلاً اون شبو نفهمیدم و صبح خیلی بهتر شده
در تمام این مدت، زانویم هم درد داشت و مراقبت از آن، همزمان با تزریقها، بخشی از روزهای سخت و واقعی من بود.
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑
موضوعات مرتبط: دلتنگیهای سکوت

