این صندوقچه…
نزدیک بیست سال است که همسفر من است.
از دستهای خانمی خریدمش که میگفت هفتاد ساله است؛
پیر، تمیز، آرام…
انگار خودش هم پر از خاطره بود، درست مثل این صندوقچه.
امروز با فاطمه نشستم و دل به تمیز کردنش دادیم.
چقدر محکم بود…
چقدر سنگین از خاطره.
حس میکردم رازهایی را در دلش نگه داشته که حتی من هم همهشان را نمیدانم.
سالهاست که در دلش لباسهای کوچک و معصومانه خوابیدهاند؛
یادگار روزهای کودکیِ کامی، پانی و پگی…
و دو سالیست که وسایل آرینا هم به این گنجینه اضافه شده،
نسلی که آرامآرام ادامه همان عشق است.
امروز رویش را با عکسهای گذشته پوشاندم؛
عکسهایی که لبخند دارند،
دلتنگی دارند،
و بوی زمان میدهند.
این صندوقچه فقط یک وسیله نیست؛
یک حافظه زنده است…
جایی که کودکی، مادرانگی، عشق و زمان
کنار هم نفس میکشند.
و من هر بار که درش را باز میکنم،
قلبم کمی بیشتر از قبل نرم میشود.
به یادگار از پری ۳ دی ۱۴۰۴
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑
موضوعات مرتبط: دلتنگیهای سکوت

