کائنات

وبلاگ من در مورد سفر نامه و زندگینامه خودم و همسرم

سفری به بهشت گمشده"کجور و کندلوس3

پری
کائنات وبلاگ من در مورد سفر نامه و زندگینامه خودم و همسرم

سفری به بهشت گمشده"کجور و کندلوس3

سفر نامه کجور کندلوس[قسمت سوم]
«راز جنگل‌های کندلوس»
«نبض جنگل زیر پای من»
از آنجا تا آبشار کندلوس حدود یک ساعت و نیم راه بود. وقتی رسیدیم، با جنگلی بکر و زیبا روبه‌رو شدیم؛ جنگلی که انگار سال‌ها دست نخورده باقی مانده بود. میدل‌باس ما را پیاده کرد و همه آماده راهپیمایی شدند.

قبل از حرکت، از خانم مرادی پرسیده بودم مسیر چقدر است و او گفته بود فقط ده دقیقه راه است. من هم به امید همان ده دقیقه آرام آرام پشت سر بقیه راه افتادم. به سوسن و مسی گفتم: «شما بروید، من یواش یواش پشت سرتون میام.»

کمی بعد سمیه و ساشا هم به من رسیدند و گفتند با هم ادامه بدهیم. سه‌تایی راه افتادیم و هر قدم، منظره‌ای تازه جلوی چشممان ظاهر می‌شد؛ غارهای کوچک، پل چوبی دست‌ساز، برگ‌های تازه‌روییده روی زمین که فرش سبزی ساخته بودند و زیبایی خاصی به جنگل می‌دادند. سمت راستمان هم آب زلالی جریان داشت که از آبشار می‌آمد و صدایش مثل موسیقی در فضا می‌پیچید.

کم‌کم متوجه شدیم همه جلوتر رفته‌اند و فقط ما سه نفر مانده‌ایم. همان لحظه یک ترس عجیب در دلم افتاد. قبل از سفر در اینستاگرام خوانده بودم که خرسی به مردی حمله کرده و او را دریده است. جرائت نمی‌کردم چیزی به ساشا یا سمیه بگویم تا آنها هم نترسند، اما در دلم آشوبی بود.

راه آن‌قدر طولانی شد که فهمیدیم آن «ده دقیقه» خیلی بیشتر از چیزی بوده که گفته بودند. حدود یک ساعت راه رفتیم. دیگر خسته شده بودم و گفتم بهتر است برگردیم. وقتی برگشتیم، متوجه شدیم بقیه هم برگشته‌اند. هنوز ترس در دلم بود. به لیدر تور گفتم باید حواسش به همه باشد، چون مسیر جنگلی و ناشناخته بود و هر کسی ممکن بود جا بماند.

جالب اینجا بود که در دل آن جنگل و فضای باز، یک درِ بزرگ شبیه ورودی باغ وجود داشت و تک‌تک ما از آن عبور کردیم. حس عجیبی داشتم؛ انگار از مرزی نامرئی رد می‌شدم. هوا کم‌کم رو به تاریکی و غروب می‌رفت و نور جنگل آرام آرام محو می‌شد.

بالاخره سوار ماشین شدیم و دوباره راه افتادیم...

✍️ 𓆩ملـــــــکه پــــــــری𓆪 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ | 21:50 | نویسنده : پری |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.