سفر نامه کندلوس [قسمت چهارم]
«ماجرای کندلوس؛ وقتی خودم را پیدا کردم»
به طرف شهر زیبای کندلوس به راه افتادیم.
داخل ماشین، دو خانم پشت سر ما بودند؛ از ساعت ۵ صبح تا پایان سفر فقط حرف میزدند. برای ما جالب بود که چطور اینهمه حرف برای گفتن دارند!
موزیک پخش میشد، خانمها میرقصیدند و ما هم گاهی در همان فضای کوچک اتوبوس همراهشان میرقصیدیم. گاهی هم فقط میخندیدیم، گاهی خسته میشدیم و ساکت میماندیم.
خانمی که آن طرفتر پشت صندلی سوسن نشسته بود، آرام زمزمهی آواز میخواند و بعد از او خواستند که بلندتر بخواند… و فضای اتوبوس پر از صمیمیت و انرژی شد. در طول مسیر هم کلی خوراکی خوردیم تا رسیدیم.
وقتی به کندلوس رسیدیم، همه چیز برایم عجیب و زیبا بود؛
کوچههای باریک، سنگفرشهای قدیمی، کافههایی با دیزاین ترکیبی از سنتی و مدرنیته. در کنار کافهها، نان محلی هم پخته میشد و فضا بوی زندگی میداد. یک مسجد کوچک هم با حالوهوای خاص خودش جلوهای آرام در دل روستا داشت.
چای سفارش دادیم. ساشا رفت پنیر خرید و سمیه هم نان داغ آورد. یک عصرانهی ساده اما دلنشین خوردیم.
وقتی در کوچههای کندلوس قدم میزدم، به کوچهای به نام «مینا» و «ببر» رسیدم. همانجا یاد یک داستان افتادم:
دختری به نام مینا در روستایی تنها زندگی میکرد. شبها کنار پنجره آواز میخواند. پدر و مادرش را از دست داده بود و تنها بود. آوازش آنقدر پر از سوز و عشق بود که یک پلنگ از جنگل صدایش را شنید و هر شب به زیر پنجرهاش میآمد تا اهنگهای مینا را گوش کند..
این موضوع در روستا پیچید. کدخدا گفت باید پلنگ را زنده بگیرند. اما مینا وقتی فهمید، که می خواهند به پلنگ حمله کنند.شب بعد خودش کنار پنجره آمد و شروع به خواندن کرد.
پلنگ آمد… مردان روستا آماده بودند شلیک کنند، اما مینا جلو رفت و گفت صبر کنید.
او به سمت پلنگ رفت… و پلنگ آرام سرش را روی شانهی مینا گذاشت. همه تعجب کردند؛ آن پلنگ خطرناک، عاشق صدای مینا شده بود.
سالها گذشت…
مینا از دنیا رفت، اما پلنگ هر شب زیر همان پنجره میآمد تا صدایش را بشنود…
و وقتی دیگر صدایی نبود، روزی همانجا آرام جان داد.
این سفر برای من فقط دیدن کندلوس نبود…
انگار دیدن زندگی بود، در شکلهای مختلفش؛ در خنده، در کوچه، در داستان و در سکوت. نام کوچه ای به نام مینا و چلنگ
✍️ 𓆩ملــــکه پــــری𓆪 👑
موضوعات مرتبط: سفرهای1405

