کائنات

وبلاگ من در مورد سفر نامه و زندگینامه خودم و همسرم

سفری به بهشت گمشده"کجور و کندلوس5

پری
کائنات وبلاگ من در مورد سفر نامه و زندگینامه خودم و همسرم

سفری به بهشت گمشده"کجور و کندلوس5

سفر نامه کندلوس [قسمت پنجم ]
«قصه‌ی قدم‌های خسته و دلِ بیدار»
به طرف بابلسر حرکت کردیم. ساعت حدود هشت شب بود. همه خسته بودند و جاده هم آرام و ساده نبود؛ گردنه‌های سنگین و مسیرهای پرپیچ‌وخم، سفر را سخت‌تر کرده بود.
حدود یک ساعت که در راه بودیم، حال یکی از بچه‌ها بد شد. آمد جلوی ماشین نشست و گفت حالش خوب نیست. کمی بعد نفر دیگری هم گفت «بالا میارم، لطفاً ماشین را نگه دارین…»
کم‌کم سه چهار نفر دچار حالت تهوع شدند. بعضی‌ها می‌گفتند از غذاست، اما من حس می‌کردم بیشتر از فشار جاده و گردنه‌هاست که بدن‌ها را به هم ریخته بود.
خستگی در همه موج می‌زد؛ انگار هیچ‌کس توان ادامه حرف زدن هم نداشت.
نیمه‌شب، حدود ساعت دوازده، به آب‌پری رسیدیم. راننده چراغ‌ها را به سمت جنگل می‌انداخت… و آن لحظه، جنگل در نور ماشین مثل یک رؤیای زنده بود؛ زیبا، مرموز و آرام.
همه خسته شده بودند و دیگر کسی حوصله نگاه کردن به بیرون را نداشت؛ اما من هنوز غرق تماشای جنگل بودم. درخت‌های بلند در تاریکی شب، موسیقی آرامی که راننده گذاشته بود و جاده‌ای که بی‌صدا از میان جنگل می‌گذشت، حس عجیبی داشت. خستگی راه کم‌کم خودش را نشان می‌داد و ساعت از دوازده و نیم شب گذشته بود. همان موقع بچه‌ها از خانم مرادی، لیدر تور، بستنی خواستند. او هم برای همه بستنی خرید، اما من و پانی آن‌قدر خسته بودیم که حتی هوس خوردنش را هم نداشتیم.

حدود ساعت یک و نیم به کامبیز زنگ زدم، پسرم، و گفتم: «بیا دنبالمون، لطفاً ما رو برسون خونه…»
و نهایتاً حوالی ساعت دو صبح به خانه رسیدیم.
خسته بودم… اما عجیب است، در همان خستگی، یک جور انرژی عمیق درونم جریان داشت؛ انگار سفر تمام نشده بود، فقط شکلش عوض شده بود.
✍️ 𓆩ملــــکه پــــری𓆪 👑


موضوعات مرتبط: سفرهای1405

تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ | 21:55 | نویسنده : پری |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.