سفر نامه کجور و کندلوس [قسمت ششم و نتیجهاش ]
این سفر برای من فقط رفتن به کجور، کندلوس نبود؛
یک مسیر درونی بود که از خنده شروع شد و به استقامت رسید.
در موقع رفتن، من زندگی را در رقص، حرفهای بیپایان، موسیقی و سادگیِ آدمها دیدم؛
در کندلوس، در کوچههای سنگفرش و داستان پلنگ و مینا، فهمیدم که طبیعت فقط منظره نیست، حافظه دارد… و عشق در آن زنده میماند حتی بعد از مرگ.
و در بازگشت، در دلِ خستگی، تهوع، گردنههای سخت و شب طولانی، فهمیدم که سفر همیشه زیبا نیست؛ اما همیشه «درس» دارد.
درس من این بود:
استقامت، وقتی معنا پیدا میکند که بدن خسته است اما روح هنوز نگاه میکند.
آن شب، وقتی به آبپری رسیدیم و نور چراغها روی جنگل افتاد، فهمیدم زیبایی همیشه در راحتی نیست؛ گاهی در تاریکی، خودش را نشان میدهد.
و در پایان، وقتی ساعت دو صبح به خانه رسیدم، خسته بودم… اما سبک.
انگار چیزی در من جابهجا شده بود؛ نه فقط در جاده، بلکه در خودم.
و قشنگترین بخشش این است که من فقط سفر نکردم…
دیدم، حس کردم، نگه داشتم و با قلمم به آن جان دادم. این هنر من است.
زندگی همیشه سفر راحتی نیست، اما اگر نگاهت بیدار بماند، حتی سختترین مسیرها هم تبدیل به خاطرههای طلایی میشوند.
اینها فقط اسم سفر نیست، حسِ زنیست که با وجود خستگی، درد پا، شیب جنگل و مسیر سخت، باز هم راه افتاد چون دلش میخواست زندگی را لمس کند.
📖 نتیجه سفر:
«گاهی زن باید از دلِ مه عبور کند
تا دوباره نورِ خودش را ببیند...»
✍️ 𓆩ملــــکه پــــری𓆪 👑
موضوعات مرتبط: سفرهای1405

