سفر من و پانی به ترکیه – قسمت اول؛ عاشقانهای در استانبول
این سفر، یک سفر دونفره و دوستداشتنی بود؛ من و پانی، دختر عزیزم، تصمیم گرفتیم چند روزی را در ترکیه بگذرانیم و دوباره دل به کوچهها و خیابانهای شهری بدهیم که همیشه عاشقش بودهام؛ استانبول.
ظهر به استانبول رسیدیم. از همان لحظهای که پا به شهر گذاشتم، حس آشنای عشق به استانبول دوباره در دلم زنده شد. شهری که هر بار میبینمش، انگار چیز تازهای برای نشان دادن دارد.
میدانی چرا استانبول برای من فقط یک شهر نیست؟
چون سالها پیش، وقتی تنها پانزده سال داشتم، همراه مظفر زندگی تازهای را در استانبول شروع کردیم. آن روزها از زیباترین خاطرات زندگی من هستند. از آلمان با ماشین راه افتادیم و شهر به شهر، جاده به جاده، هر جا که سر راهمان بود میگشتیم و کشف میکردیم. همه چیز برایم تازه و هیجانانگیز بود؛ خیابانها، کافهها، ساحل بسفر و کوچههایی که هنوز هم تصویرشان در ذهنم زنده است.
شاید به همین خاطر است که هر سال دلم میخواهد دوباره به استانبول برگردم. نه فقط برای دیدن یک شهر، بلکه برای دیدن بخشی از زندگیام که آنجا جا مانده است. انگار هر بار که به استانبول میروم، به سراغ صندوقچه خاطراتم میروم و با دستمالی نرم، گرد و غبار سالها را از روی آن برمیدارم؛ خاطراتی که هنوز بوی جوانی، عشق و روزهای بیدغدغه را میدهند.
این بار اما استانبول برایم رنگ دیگری داشت؛ چون قرار بود ادامه این سفر را در کنار پانی تجربه کنم و فصل تازهای به خاطرات قدیمیام اضافه شود.
هتل ما در منطقه سیرکجی بود؛ جایی که من خیلی دوستش دارم، چون به بیشتر جاهای دیدنی شهر نزدیک است. بعد از اینکه وسایلمان را در اتاق گذاشتیم و کمی استراحت کردیم، راهی خیابانها شدیم تا سفرمان را آغاز کنیم.
اولین کارمان خوردن یک صبحانه خوشمزه ترکی بود. عطر نان تازه، پنیرهای رنگارنگ و چای داغ ترکی، خستگی راه را از تنمان بیرون کرد. بعد از آن، در کوچههای بخش قدیمی استانبول قدم زدیم؛ جایی که هر سنگ و هر ساختمانش برایم قصهای از گذشته دارد.
آن روز سهشنبه بود و خوششانس بودیم که بازار سهشنبه استانبول برپا بود. با کشتی به سمت بازار رفتیم. من همیشه عاشق سوار شدن بر کشتی در استانبول هستم. تماشای آبهای بسفر، صدای مرغان دریایی و نسیمی که روی صورتم مینشست، حس آزادی عجیبی به من میداد.
در بازار کمی خرید کردیم، میان غرفهها گشتیم و از شلوغی و زندگی جاری در آن لذت بردیم. بعد هم یک ناهار خوشمزه ترکی خوردیم. راستش را بخواهید، من عاشق غذاهای ترکی هستم و هر سفر به ترکیه برایم بهانهای است برای چشیدن طعمهای جدید.
تا ساعت هشت یا نه شب در خیابانهای استانبول قدم زدیم. دوباره سوار کشتی شدیم و از تماشای شهر در نور غروب لذت بردیم. مرغان دریایی دور کشتی پرواز میکردند و من برایشان تکههای نان میریختم. دیدن پروازشان روی آبهای آبی بسفر، یکی از همان لحظههای ساده اما زیبایی بود که همیشه در خاطرم میماند.
آن شب، خسته اما خوشحال به هتل برگشتیم؛ در حالی که میدانستیم این تازه آغاز ماجراجویی من و پانی در استانبول است.
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑
موضوعات مرتبط: سفرهای1405

