[در کوچههای عطرآگین بازار قزوین]
پس از بازدید از عمارت چهلستون، راهی بازار قدیمی قزوین شدیم؛ بازاری که با دیدنش یاد بازار بزرگ تهران افتادم، اما فضایی آرامتر و صمیمیتر داشت.
در میان دالانهای قدیمی و حجرههای رنگارنگ قدم میزدیم. هر حجره دنیایی برای خودش بود. بعضیها مشغول ساخت صنایع دستی بودند، بعضی لباسهای محلی میفروختند و بعضی دیگر دستبندها، گردنبندها و سوغاتیهای زیبایی را به نمایش گذاشته بودند. تماشای دستهای هنرمندانی که هنوز با عشق کار میکردند، برایم لذتبخش بود.
در میان بازار، چشممان به کافهای قدیمی و دوستداشتنی افتاد؛ کافه تقوی. فضای کافه حال و هوای گذشته را داشت و ما تصمیم گرفتیم کمی استراحت کنیم و چیزی بخوریم.
بستنی معروف کافه را سفارش دادیم. صاحب مهربان کافه برایمان تعریف کرد که این بستنی با همان دستور قدیمی تهیه میشود که از پدربزرگش به یادگار مانده است. شنیدن این داستان، طعم بستنی را برایم شیرینتر کرد. روی یکی از دیوارها نیز نقاشی زیبایی از مادرش دیده میشد که به فضای کافه گرما و صمیمیت خاصی میبخشید.
مدتی آنجا نشستیم، گپ زدیم، بستنی خوردیم و از حال و هوای دلنشین کافه لذت بردیم. بعد دوباره به بازار برگشتیم و در میان حجرهها قدم زدیم. صدای فروشندگان، رنگ پارچهها، عطر ادویهها و رفتوآمد مردم، بازار را زنده و پرانرژی کرده بود.
حدود یک ساعت در بازار ماندیم؛ ساعتی پر از رنگ، عطر، طعم و خاطره. سپس با کولهباری از حس خوب و چند یادگاری کوچک، آماده شدیم تا به مقصد بعدی سفرمان حرکت کنیم.
با حال و هوای گردشگری و احساسی:
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑
موضوعات مرتبط: سفرهای1405

