«رقص با بادهای منجیل؛ جایی که کودک درونمان بیدار شد»
بعد از گشتوگذار و خرید در مغازههای منجیل، به سمت توربینهای بادی راه افتادیم. هرچه به مقصد نزدیکتر میشدیم، عظمت پنکههای غولپیکر بیشتر خودنمایی میکرد. ما همه باد معروف منجیل را شنیده و تجربه کرده بودیم، اما آنچه آنجا دیدیم و حس کردیم، فراتر از تصورمان بود.
باد با تمام قدرت میوزید. یکی از دوستانمان دامن به تن داشت و باد آن را به بازی گرفته بود. همه خندیدیم و شوخی کردیم. ناگهان کسی پیشنهاد داد تمام خستگیها، دلخوریها و خشمهای پنهانمان را به باد بسپاریم. هر کدام رو به باد ایستادیم و با صدای بلند فریاد زدیم؛ انگار میخواستیم همه غبارهای نشسته بر روحمان را به دست باد بسپاریم تا با خود ببرد.
چند دقیقه بعد، دیگر هیچکس شبیه آدمهای جدی و بزرگسال نبود. همه مثل بچهها جیغ میزدیم، میخندیدیم و از ته دل خوشحال بودیم. انگار کودک درونمان پس از مدتها بیدار شده بود و آزادانه میدوید.
حدود بیست دقیقه در آنجا ماندیم. از یک سو سفیدرود را تماشا میکردیم و از سوی دیگر سد سفیدرود را. توربینهای عظیم بادی با شکوه خاص خود در برابر آسمان ایستاده بودند و هر کدام زیبایی و جذابیت ویژهای داشتند.
سرانجام با دلی سبکتر و روحی شادتر سوار ماشین شدیم و به سمت هتل حرکت کردیم. پس از رسیدن، حمام کردیم و کمی استراحت کردیم تا برای ماجراجوییهای روز بعد آماده شویم.
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑
موضوعات مرتبط: سفرهای1405

