آپیزود دهم:الموت
«در جاده رؤیایی الموت؛ سفری به قلب کوههای افسانهای»
فردا صبح ساعت پنج و نیم بیدار شدیم. هوای خنک صبحگاهی انرژی عجیبی به ما داده بود. ساعت هفت به سمت الموت حرکت کردیم. از هتل تا قزوین حدود صد کیلومتر راه بود و از قزوین تا الموت نیز نزدیک به صد و پنجاه کیلومتر مسیر پیش رو داشتیم.
در طول راه، ماشین ما پر از شور و شادی بود. بچهها دست میزدند، آواز میخواندند و میرقصیدند و من در کنار این همه انرژی، از تماشای طبیعت بینظیر اطراف لذت میبردم.
هرچه به الموت نزدیکتر میشدیم، چهره طبیعت شگفتانگیزتر میشد. کوههایی با شکلهای عجیب و صخرههای بلندی که تا آن روز کمتر مشابهشان را دیده بودم. گویی هر پیچ جاده، تابلوی تازهای از عظمت آفرینش را پیش چشممان میگذاشت.
از دور، قلعه الموت را دیدیم که با غرور بر فراز کوه ایستاده بود. لیدر محلی همراه ما بود و در طول مسیر توضیحات جالبی درباره منطقه میداد. از زندگی مردم، اهمیت خانواده، دامداری، کشاورزی و گیاهان دارویی فراوانی که در این منطقه رشد میکنند سخن میگفت. خانههای کوهستانی، دشتهای سبز و طبیعت بکر، تصویری دلنشین از زندگی در این سرزمین را به نمایش میگذاشت.
در پایین قلعه توقف کردیم و عظمت آن را از نزدیک تماشا کردیم. برای رسیدن به قله حدود سه کیلومتر پیادهروی در پیش بود. بعضی از گردشگران با الاغ مسیر را طی میکردند و برخی دیگر با اشتیاق قدم در راه صعود میگذاشتند.
من ایستاده بودم و به قلعهای نگاه میکردم که قرنها تاریخ را در دل خود حفظ کرده بود؛ قلعهای که از همان لحظه نخست، مرا به سوی خود فرا میخواند.
✍️ مـــــلــکــه پـــــری 👑
موضوعات مرتبط: سفرهای1405

