
سلام
امروز ۱۵ مرداد است احساس کردم قلم را باید به دست بگیرم و مطالبی بنویسم نمیدانم چه می خواهم بنویسم اما قلم خودش راهش را پیدا خواهد کرد .
از درونم ، از دلم ، از هوای این روزهای در واقع تنهایی به معنای واقعی، چه روزهایی عجیبی است برای همه و همچنین برای من این روزها تنهایی خیلی بیشتر از گذشته احساس تنهایی می کنم دلم میخواست شانه ای وجود داشت و من سر به روی آن می گذاشتم و برای ساعتی ارام و بدون فکر می بودم .
دلم می خواست دست نوازشگری به سویم بلند میشد و میگفت من هستم نترس نمیدانم، نمیدانم از چه ترسیده ام ،من از مرگ ترسی ندارم از این حس ، حس ترس یکم دلخورم.
چون من با کرونا آشتی هستم و هر گونه او دلش بخواهد با آهنگش خواهم رقصید. اما در این دوران که هیچ کس نمی تواند به فکر دیگری باشد چون خودش در خطر می افتد .
دلم میخواست قدرتی داشتم و به آنهایی که نیاز واقعی دارند کمک معنوی و مادی می کردم.
عزیزم تنهایی کمی قدرتم را کم کرده اما گاهی زمان ها از درون داد فغان میزنم ،فریادی که فقط دلم می شنود و از درون گریه می کنم.
چون هیچ کس شرایط من را نمی داند. میدانی من از همه چی کامل هستم و هیچ کمبودی ندارم اما دلم می خواست در کنارم بودی و این روزهای سخت را که هرکس حداقل ۱۰ دقیقه با همسرش صحبت می کرد من هم راز دل با تو می گفتم چون در دلم صندوقچه گرانبها هست و قفلش در دستان خودم است و هر موقع صلاح بدانم درش را باز میکنم این روزا خانمهایی که همسر هایتان پیشتون هستند تو رو خدا حداقل قدرشون را بدانید خیلی سخته وقتی اونا میرن.
من خانم کامل مقتدر و مدیر در زندگیم بودم بدون وابستگی اما احساس میکنم در مقابل این غم زانو زدم هنوز بعد از ۱۰ سال سنگین است و دوشم از این بار ضعیف شده ولی خدا رو شکر که بچههایی دارم مثل جواهر و این خود بزرگترین نعمت و تاج سرم است. مرسی قلم زیبایم .
ملکه پری
موضوعات مرتبط: دلنوشته خودم

