.jpeg)
نامه پنجم به مظفر عزیزم
امروز شنبه17 اپریل امید و پانی ساعت 3 آمدند و قرار است به دهکده فرانسوی ها و دهکده ژاپنی ها برویم که اسمش فرنچ ویلیج و جپنیز ویلیج نام داشت . پگی و دوستش هم با ما بودند پس از یک ساعت و نیم رسیدیم مسیرش در مسیر گنتیگ بود اول رفتیم دهکده ژاپنی ها در قلب کوه خانه های ژاپنی ساخته بودند با طبیعت بسیار زیبا و بیاد ماندنی.در آن خانه ژاپنی باید 20 رینگت می دادیم و آنها لباسهای مخصوص خود را تن ما می کردنند.
ما 120 رینگت دادیم و 5 دست لباس تنمان کردنند ویک ساعت با آن لباسهای شاد ما ندیم و عکس های خیلی قشنگی گرفتم بعد لباسها را تحویل دادیم و به سمت دهکده فرانسوی ها رفتم . نمی دانی چقدر دلم می خواست کنارم بودی و تو بغلت خودم را ول می کردم وتصورم از تو- تو لباس ژاپنی که می پو شیدی و اول از همه خودت می خندیدی فقط این را بدان هر کجا پا می گذارم یکی شبیه تو آنجا هست.
اره قشنگم .سوار ماشین شدم و به سمت فرنچ ویلیج براه افتادیم ده دقیقه با ماشین راه بود. وای چه قلعه ای چقدر قشنگ- با ماشین وارد قلعه شدیم ماشین را پارک کردیم و به سمت دهکده فرانسوی ها رفتیم میدانم که تو هم همه را می بینی ای خدا بزرگ ازت ممنونم که چنین جای زیبایی را به من نشان دادی دهکده مثل خانهای آپارتمانی عرو سکهاست.خیلی رویایی- اول رفتیم نهار خوردیم من پاستا خوردم وبقیه هم یا پاستا یا پیتزا خوردنند.بعد از نهار دهکده را گشتیم .
من به بچه ها گفتم دلم می خواهد امشب اینجا بمانیم پگی رفت هتل سئوال کرد شبی 360 رینگت تمام عکسها هست.امید فردا باید سر کار می رفت و دو دل بود که بماند ومن هم گذاشتم خودشان تصمیم بگیرند.وبالاخره مورد قبول قرار گرفت که همگی بمانیم.ساعت 7.30 دقیقه برنامه شعبده بازی بود برنامه جالبی بود که یک پسر ایرانی اجرا می کرد.بعد از آن رفتیم داخل هتل آنجا هم خیلی بیادماندنی بود دو تا پنجره ویک بالکن داشت که تمام جنگل و دره زیر پایمان دیدنی.
هزینه هتل را خودم دادم .هوا ابری بود بعد از کمی استراحت با پانی و امید رفتیم که دهکده را ببینم امید رفت بار من و پانی می خواستیم برویم بالای قلعه خیلی پله داشت ولی من گفتم می آیم پانی گفت پری آسانسور داره من آمدم که بروم به طرف آسانسور دیدم دایره ماه کامل است تصمیم به سجده گرقتم و همان جا روی زمین دراز کشیدم واز خدا سلامتی .ثروت.شادی و عشق.سفرهای خوب. و آرامش برای مظفر را خواستم و ده دقیقه سجده کردم بعد رفتیم بالای قلعه ازآن جا ماه خیلی نزدیک بود و خواسته های دیگرم که همیشه مورد احترام بچه هایم باشم و انحصار وراثت خیلی خوب به نفع ما و سود سهام را بگیرم و ازدواج موفق برای کامبیز و پگی وقبولی کامبیز در مرحله لیسانس و اقامت یک کشور بزرگ را بگیریم(کانادا –امریکا).اینها حرفهای دلم بود.
بعد رفتیم به یک رستوران تا درینکی (نوشیدنی) بخوریم دیدیم یک نفر مثل مظفر جلومان نشسته به بچه ها گفتم نگاه کنیید وهمه تایید کردنند.بعد یک گروه سه نفره که موزیک می زدنند آمدند سر میز ما و ملیت ما را پرسیدند و آهنگ شادمهر را برایمان خواندند وبرنامه ای را که مظفر تدارک دیده بود.اجرا کردنند آنها از امید پرسیدند چه نسبتی با هم داریم و امید گفت که من مادر پانی و پگی هستم.اونها گفتند خیلی باید قدرش را بدانید.از موقع که شما را بدنیا آورده تا الان که به این سن رسیده اید شما باید خیلی مراقبش باشد و بهش خیلی احترام بگذارید.بعد گفتند اسم مادرتان چست بعد
امید گفت : پری و سه نفری آوازبسیار قدیمی و قشنگی را خواندندمن و بچه ها بی اختیار گریه می کردیم و آنها با احساس تر می خواندند.90/1/28 ملکه پری
موضوعات مرتبط: دلنوشته خودم

