
سلام
داستان پری مو طلایی
پری کوچولو قصه ما دختر سکوت با موهای طلایی و چشمان آبی و لاغر اندام- از کودکی هم در دو خانواده خودم و عمویم تا هشت سال تنها دختر بودم .
همیشه هم بازی هایم پسرها بودم دوچرخهسواری فوتبال از بازی مورد علاقم ام بود. همیشه پسر سالاری در خانواده ما حکم می گرد.
برادر بزرگم که مورد توجه پدر بزرگم بود هر کار اشتباهی انجام میداد میانداخت گردن من -و پدر بزرگم هم تایید میکرد . اوائل عکس العمل نشان می دادم اما بعدها دیگر یک خلوت داشتم و در سکوت گریه میکردم این سکوت با خودم بزرگ شد کلاس اول دبستان که رفتم درمدرسه ملی درس می خواندم مادرم هم معلم مدرسه بود هر سال برای جشن های بزرگ در امجدیه در مدارس دختران زیبا را انتخاب و معرفی میکردند.
سال اول من به عنوان دختر مو طلایی انتخاب شدم خیلی خوشحال بودم و می دانستم همیشه مورد توجه همه هستم.
اول پدر م قبول نمی کرد که من بروم چون ادم شکاکی بود.
اما مادرم گفت خودمان میبریمش .
سال اول با لباس قاسم ابادی با آرایش قاسم آبادی در آن جشن برنامه رقص را که ازپیش با ما تمرین شده بود را انجام دادیم وجایزه مان را گرفتیم.
این انتخاب باعث شد بدانم که دختر بسیار زیبا پرنشاط هستم و فهمیدم که باید از خودم حمایت کنم .
چون پدر بزرگ همیشه از من ایراد میگرفت رفتارش برایم آزاردهنده بود و باعث شد که از همه بترسم و به هیچ کس اعتماد نکنم.
اگه کسی به من حرفی می زد غرورم می شکست.من همیشه تا بزرگی ترس از مشکلات پا داشتم که این ترس باعث شد از ۱۹ سالگی همیشه با پاهایی که سرتاسر پلاتین بوده زندگی کنم.
از ۱۹ سالگی دویدن را فراموش کردم- از ۱۹ سالگی پریدن را فراموش کردم چهار زانو نشستن را فراموش کردم -زمین نشستن را فراموش کردم -
شایدترس زیر ۹ سالگی که پایم ضربه دید باعث شد نمی دانم.
در درس بچه پرکار و با معدل بالایی بودم کلاس ششم دبستان عکسم را در روزنامه اطلاعات بعنوان شاگرد اول شدم کارهایم به بچه ها شبیه نبود برای خودم دنیای داشتم با عروسکها یم وسماور و قابلمه هایم.
چون مادرم کارمند بود از ما خانمی شبانه روزی نگهداری می کرد که او با ما بازی میکرد و من با بچههای خودم و الان نوه ام بازی های خاله جان
انجام میدهیم .
همیشه با افتخار و قدرت مدرسه می رفتم ودر کلاس اواز و باله که جزو درستایمان بود موفقیت بسیاری داشتم.
تمام این دوران بسیار بسیار زود گذشت و الان نگاه می کنم چقدر دلم برای پری کوچولو تنگ شده و تمام دوران بچگی هم سرشتم مهربانی بود.
فقط همیشه ترس و ناامنی رنجم می داد که آن هم فکر کنم باعث شد که در ۱۵ سالگی ازدواج کنم . از ان به بعد را شاید بعدها برایتان بنویسم.
ملکه پری
موضوعات مرتبط: دلنوشته خودم

